Dio come ti amo
عاشورا یکبار دیگر ما را به خودمان باز می گرداند. شعارهایی که می دهیم تالی شعارهای مردم شهید پرور کوفه می شوند. میز اداره مان را که دو دستی چسبیده ایم می شود همان ملک ری که عمر ابن سعد پاچه خوار جانی برایش سر و دست می برید و بعد با خیال راحت کاسه کوزه ها را می شکنیم سر یزید! یکی باید باشد که فحش بخورد و این مرتبه یکی را خوب جسته ایم.
فراموش می کنیم که یزید یکی است در آن حلقه ی جنایت و ظلم و تبه کاری و هیچ وقت انگشت اتهام حتی برای یک لحظه شخص شخیص ما را نشانه نمی رود.
برای حمایت از حاجی قاپوچی زیر علم شمر هم که شده سینه می زنیم. اما صدای طفلک هایی را که تشنه و گرسنه بیخ گوش مان خوابیده اند نمی شنویم. خودمان را فروخته ایم به شعارهای کوفی و عرفان بازاری مدل ابوموسی اشعری و فکر می کنیم با پائولو کوئیلو خواندن و کلاس موفقیت و یوگا رفتن ما تحت عالم امکان را از عرفان و نوع دوستی و بشر دوستی جر داده ایم و درست به همین دلیل طلبکار زمین و زمان هستیم.
حاضریم برای اسم در کردن و سری توی سرها در آوردن و از این خوان یغمای حکومت ری بی نصیب نبودن همه جور دلقک بازی مهوع از خودمان در بیاوریم و چلوار مهر کنیم اما پایش که بیافتد زودتر از همه فلنگ را بسته و تشریف ها را برده ایم و این وسط طومارمان را باد حوادث روزگار بدجوری در هم می پیچد.
اما همیشه یک یزید هست که می شود فحش ها را به او داد و خود را تبرئه کرد. باید منتظر نشست تا مختار ظهور کند و اجر اشقیا را کف دست شان بگذارد. اما مختاری که ظهور می کند باید به اندازه ی کافی لایت باشد تا فقط بیخ یقه ی کله گنده ها را بگیرد و کاری به کار مای کوفی جماعت نداشته باشد.
آری به اسارت می برند! زن و بچه و بیمار و ناتوان را هم به اسارت می برند. همه را به اسارت می برند اما کوفی جماعت خیلی پیش از این ها به اسارت برده شده است. همان موقع که چلوار دروغین مهر می کرد به اسارتش برده اند و هنوز هم آزادش نکرده اند.

دستوری نداده اند که این بیچاره های ذلیل بروند پی کارشان. دنیا همان طوری که حسین دارد تا دلمان بخواهد کوفی دارد. حتی خیلی بیشتر از حسین کوفی دارد. آن قدر کوفی دارد که همه ی شهرها بشوند کوفه و آن وقت آدم های تنها گوشه گوشه ی زمین هر کدام به سرنوشتی دچار می شوند.
و مرگ این ها، مرگ بی صدای این ها یک روزی آن قدر جلو می آید که می رسد پشت دروازه های ری.
دایی خواهرزاده اش را می کشد. شمر با کمال افتخار و برای این که یک چیزی هم جلوی او بیاندازند خواهرزاده اش را به شمشیر می زند. و راستی زینب از دست کی بیشتر دلش خون می شود؟
از یزید و شمر و خولی و حرمله و عمر سعد؟ یا کوفیان بی نام و نشان نان به نرخ روز خوری که سرشان را توی برف کرده اند تا سال به سال زیر نگاه سنگین زینب که وجدان نداشته شان را عذاب می دهد به تظاهر و ریا شله زردی درست کنند و دست مردم بدهند.
بیا همسایه این شله زرد! بیا تو هم با این دارچین روی ظرف خودت را امضا کن! گریزان مشو! بیا این هم زنجیر! بیا بیا!
نه انگار زینب هم می داند این ها کاسبی هر روزه شان را فردا از سر خواهند گرفت. دو روزی است عزاداری حسین. دو روزی است حکایت کربلا. فردا روز و پس فردا روز آفتاب دوباره در می آید و شاعران و قاضیان و طوطیان شکر سخن شیرین گفتار و کاتبان و دیوانیان و پیشه وران و دهقانان در هیاهوی بازار گم می شوند.
و جاء من اقصی المدینه رجل یسعی قال یا قوم اتبعوا المرسلین
دانش مقدس پزشکی در عصر حاضر
خوب یادم است چند سال پیش در مراسم فارغ التحصیلی و سوگند برخی دوستان تازه پزشک، دیدم که موقع سوگند خوردن می خندیدند و به همدیگر سقلمه می زدند. وقتی تشریف شان را آوردند پایین گفتند که همه ی افعال را برعکس سوگند یاد کرده اند یعنی مثلا عهد کرده اند که به خاطر پول، آدم هم بکشند.
شوخی بود. گذشت. تا این که چند شب پیش یاد خبری افتادم که چند سال پیش خوانده بودم آن هم این که بله! روشی پیدا شده است که می شود با آن دندان آدمیزاد را از سلول های نمی دانم چی چی آن از نو دوباره ساخت و بسیار کم هزینه و معقول از نو صاحب دندان درست و حسابی شد.
اما چی شد که این خبر در نطفه مرد؟ کجا قایم شد؟ واقعا از خودتان پرسیده اید چرا علم عریض و طویل پزشکی تا به حال نتوانسته یک راه حل درست و حسابی برای دندان پیدا کند که هر دانه اش یک میلیون تومان آب نخورد؟
جوابی که به ذهن بنده ی حقیر می رسد این است که اگر آن خبر بیشتر درز می کرد و واقعا آن روش به دنیا عرضه می شد اصناف و مشاغل زیر باید می رفتند غاز چرانی و تجارت و سود خیلی ها از بیخ و بن بر کنده می شد:
دندان پزشک ها - استادان دندان پزشکی - دانشکده های دندان پزشکی - کارخانجات ساخت خمیر دندان و مسواک و نخ دندان و خلال دندان و سفید کننده ی دندان و سازنده ی فیلم رادیولوژی دندان و مواد پرکردنی توی دندان و پروتزهای دندان و سازندگان یونیت های دندان پزشکی و سازندگان ابزار و ادوات عصب کشی و دندان پر کنی و سیخ و سه پایه و آینه ی دندان پزشکی سازی و مسکن های آن چنانی و هنرپیشه هایی که با برخی از این کارخانه ها قرارداد تبلیغاتی می بستند و شرکت های متخصص در تبلیغات دهان و دندان و کلینیک های دندان پزشکی و ...
همه شان می رفتند لای جرز دیوار. چه کاری است؟ هر کس دندان ندارد باید جانش در برود. اول عصب کشی کند بعد پرش کند بعد روکش کند بعد که دخلش درآمد برود مثل بچه ی آدم ایمپلنت کند.
از طرف دیگر علم پزشکی امروز هیچ وقت "دوای" فلان درد و مرض را به ما نمی گوید. بلکه داروئی کف دست ما می گذارد که حالمان را "بهتر" می کند اما خوب نمی شویم. چرا؟ چون اگر با یکبار مصرف یک دارو بنا باشد شما خوب بشوید دیگر مرض ندارید پول اضافه بابت دارو بدهید. پس یک چیزی بهتان می دهند که اندکی بهتر بشوید بعد که دوباره عود کرد باز دارو بخرید و این قدر بخرید و بخرید و بخرید تا جانتان بالا بیاید.
آیا واقعا هیچ درمانی برای سرطان یا ایدز وجود ندارد؟ باید باور کنیم که نیست؟ یا این که باید باور کنیم که همه ی دم و دستگاه مطول و پت و پهن شیمی درمانی و هسته ای درمانی و کوفت و زهرمار برای این است که شما بیست سال سی سال دارو مصرف کنی و خرج دکتر و بیمارستان بدهی تا کیسه ات را خالی بکنند؟
کدام آدمی می تواند باور کند بشری که طی چهل سال دنیا را زیر و رو کرده و چنین جهش اطلاعاتی داشته از پس بیماری های چند هزار ساله بر نیامده است؟

تازه ایدز که گویا از آزمایشگاههای خود همین بشر به بیرون درز کرده یا درزانده کرده شده که دیگر مسجل است باید دوا و درمانش هم نزد خودشان باشد. ایدز بهترین راه است برای کم کردن جمعیت دنیا و کسب درآمد نجومی: یعنی هم خر است و هم خرما. از یک طرف آفریقائی بدبخت را با چهار تا فیلم سوپر و سایت سکسی حشری می کنند و از آن طرف می اندازندش به جان نشمه های محل شان که تا می توانند همدیگر را صفا بدهند. آخر سر هم طرف دو راه بیشتر ندارد. اگر پولدار است که یارو مجبور است برود درمانگاه مثلا شهر "اوکومبابا" و دار و ندارش را بدهد داروی ایدز - یا دار و ندار دولتش را بدهد داروی ایدز - و آخر سر هم بدون خوب شدن نفله بشود یا این که بی پول است و چه بهتر که سریع تر تشریفاتش را می برد.
آیا آدم باید باور کند که وقتی در رادیو یا تلویزیون می گویند مصرف فلان ماده - مثلا قهوه یا چای - میزان سکته ی قلبی را کاهش می دهد راست می گویند؟ از من می پرسید نه! چون یک سال نگذشته که دوباره اعلام می کنند که این دفعه مصرف همان ماده ی کوفتی برعکس خطر را افزایش می دهد! چه کسی اسپانسر این چه جور مطالعات است؟ کدام پزشکان عزیزی این تحقیقات را با چه پولی انجام می دهند؟
کدام رسانه ها - با چه درجه ای از حماقت و یا دخالت در امر - به این ترهات پوشش خبری می دهند؟
بله شما دندان خودتان را در دهان خواهید داشت اما فقط وقتی که جهان مطمئن بشود صنایع و مشاغلی که نام بردیم برای خودشان منبع درآمد دیگری جور کرده اند. به آن ها گفته می شود که فلان قدر سال وقت دارید تا تغییر و تبدیل کنید و دنبال کاسبی دیگری باشید.
تا آن وقت من و شما از درد به خودمان می پیچیم و عزیزانمان را زودتر، خیلی زودتر از آن چه باید کفن می کنیم.
از دارالخلافه ی فرهنگ تا شیراز
1- امیر پوریا نقدی نوشته با دل پر خون بر فیلم بسیار زیبای "چارچنگولی" و تا چارچوب کاریش اجازه می داده پنبه ی یارو را زده است. آخرین شماره ی فیلم خیلی سرسری از این موضوع گذشته بود ولی پوریا انگار نتوانسته راحت بنشیند. تنها ایرادی که به پوریا وارد است این است که چرا بار گناه را از دوش مردم برداشته و به کول ارشاد بار کرده است؟ آدرس اشتباهی دادن همه مان را بدبخت کرده است.
2- این دو سالانه ی عکاسی ایران واقعا افتضاحی بوده است برای خودش که احتمالا روح مرحوم کارتیه برسون را توی گور به قدرت هشت درجه در مقیاس ریشتر خواهد لرزاند. واقعا جف القلم از این عکاسی! نمی دانم کی بود گفته بود که: همه چیزمان به همه چیزمان می آید. نمایشگاه پیمان هوشمندزاده ی مفلوک را بستند که این عکس ها را ملت ببینند. مصرع: دشمن طاووس آمد پر او
این جا باران می بارد و برای ما که چند صباحی است تا نفرینی آسمانیم این برکت چیزی است ورای تصور. این همه از عذاب خداوندی خوانده بودم و این که حتی وقتی هم عذاب نازل می شد کسی گوشش بدهکار حرف حساب نبود و حالا خودمان گرفتار شده ایم. ماهی آب را نمی بیند چون همیشه در آن غوطه ور است و از آب خبری ندارد. ما هم این قدر در پلشتی و بی خدایی خودمان غرق شده ایم که دیگر این مفسده ها به چشم مان نمی آیند.
چشم هایم از درد می سوزند اما دلم نمی آید پنجره بر باران ببندم و بخوابم. چه کاری است؟ بگذار بشوید و ببرد. بچه که بودم عذاب خدا را چیزی می دیدم متعلق به ما قبل تاریخ و هنوز بچه بودم تا این که پارسال دوستی گفت فلانی! این صیحه واحده که خوانده ای و از بر کرده ای نازل شده است. مگر نمی بینی که مردم مرده اند و از مردمان دیگر صدایی بلند نمی شود؟
ذوق عبادت ندارم. نان حرام می خورم و چون فریادرسی نیست به این خوردن ادامه می دهم. می خورم.
O Fortuna!
O Fortuna! Velut Luna! Statu Variabilis!
ماه را مانی ای بخت!
از سلخ به غره آئی از غره به سلخ!*
یک نکته ای هست در ادبیات قدیم ایران. مثلا می بینی عبید زاکانی یا خیلی های دیگر بیت ها می آورند از سعدی یا فردوسی یا این و آن و هیچ هم منبع و ماخذ را ذکر نمی کنند و هیچ کس هم فکر نمی کرده که خواسته اند تا دزدی ادبی بفرمایند. فرض اول این است که آن وقت ها کپی رایت و روش علمی و ماخوذ به حیای ارجاع به منابع مرسوم نبوده و چیزی به عنوان پانویس اختراع نشده بوده است که آدم مثلا شماره ای بزند و پائینش درج کند از خیام. یک فرض هم این است که مردم آن روزگار بدون عادت کردن به روش آماده خواری و تنبلی و پیف پیف کردن ادبیات خودشان را می خوانده اند و احتمال کمی وجود داشته تا مثلا بیت عبید را از سعدی یا فردوسی تشخیص ندهند و در واقع قرارداد نانوشته ای بوده میان شاعر و مردم . اما حالا به برکت رشد روزافزون علوم ارتباطی مشتی یابو تحویل جامعه ی بشریت داده شده که گاومیش را از کمانچه تشخیص نمی دهند و همین چند سال پیشتر فلان شاعرک خردسال مغزی غزل حافظ را عینا کپی کرد و حتی داوران مسابقه ی معتبر ادبی فلان هم متوجه نشدند و جایزه بارانش کردند. ندانستن عیب نیست. آدم می پرسد. راهش همین است. اما این که در عین ندانستن با گردن افراخته و دنب در اهتزاز خیلی راست راست راه بروی و دلیل نادانی ات را "قدیمی شدن" ادبیات کلاسیک بخوانی و خودت را مدرن و روشنفکر قدر ندیده ی نامعلوم قلم بدهی از آن چیزهاست که مثل منار در هیچ جا نمی گنجد.
به قول رادیوهای بیگانه گفتنی: "هدف ما اطلاع رسانی است. قضاوت با شماست."
------------------------------------
(ترجمه ی کاملش را یک روز همین جا برای تان می گذارم)*
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ به هر عنوان ممنوع است .
خزه هیچ مسئولیتی در قبال مطالب این وبلاگ ندارد و بالعکس.

