میهن پرستی به سبک اصغر قاتل
اینها یک عده بی پدر و مادر هستند؛ بی سروپا و خوشگل اند. وقتی که ریش آنها درآمد، دزدی میکنند. من با اینها دشمنی دارم. اینها دشمن مملکت هستند. به این جهت آنها را کشتهام. من در خارجه که بودم از اینها خیلی بودند و خیلی از آنها را کشتم. اینجا هم که آمدم، دیدم در اینجا هم هستند و آنها را میکشتم.
سال بد
زبان در دهان ای هنرمند چیست
کلید در گنج صاحب هنر
دوباره انگار افسارم پاره شده باشد چنان یورتمه و بعد چهار نعل تاختم به یک وجب خاک عنترنت ملت که چه شده؟ جنایت کرده اند؟ نه! نمی دانستند شیرین که و کها بوده و سخنی چند بر سبیل تاویلشان خوش آمده بود.
گناه از بیچاره نویسنده است یا آن که به نظرخواهی آمده و خواسته از جنس سخن به تار و پود پوسیده ی جهل چیزی بافته باشد؟ بیکاریم ما؟
نه! گناه از هیچ کدام نیست.
می گویند با همه گلایه ای که اخوان ثالث از شاملو داشت این شعر را که خواند، لرزید:
سال بد،
سال باد،
سال اشک،
سال شک،
سال روزهای دراز و استقامت های کم...
حالا هم سال بد است. از آن سالهاست که دوره ی قجر مردم برایش ترانه ها ساخته بودند که:
ای سال برنگردی
مردها رو اخته کردی
دکونها رو تخته کردی
زنها رو شلخته کردی
ای سال برنگردی
و همه انگار گیج و منگ راه می روند و می نویسند و گناهی هم ندارند. بلیه ای است دامن گیر از طاعون بدتر و درست مثل "مهر هفتم" برگمان عزیز با شلاق همدیگر را سیاه می کنند مگر دیگ رحمت خدا بجوش آید و بلا بردارد. حالا من هم مثل همان خشکه مذهب ها که همنوع خودشان را شلاق می زدند به جان چهار تا امثال خودم افتاده ام انگار.
حرف ترانه شد. حرف از ترانه ی عامیانه زدیم. از سال بد گفتیم. گوئیا مائیم که در همین سال بد، ظالمان را به طعنه چنین یاد می کنیم تا مگر عربده ی طبل هاشان را از سرمان برگیرند:
آق مم خان بخته
تا کی زنی شلخته
قدت میاد رو تخته
این هفته نه اون هفته
و چه خنده آور است که بدانیم این را بمی ها سروده بودند برای آغا محمد خان! ولی آنی که قدش روی تخته آمد معلوم شد که "بخته" خان نبوده و خود بمی ها بوده اند.
سال بد! آدم وسوسه می شود مثل آن استاد خلیلی افغانی بخواند:
ای وای به نوروز اگر امسال نیاید
صبر ایوب تمام شد
محمد ایوبی درگذشت.
نه! از نزدیک نمی شناختمش ولی فرزندان معنویش را دیده ام. روانش شاد باد. شادروان باد! انوشه روان باد! شاد شدم که او هم رفت پی قافله ی گلشیری و اخوان ثالث و دیگران و همان طور که صالح و علی در بهت حافظیه بودند و دلشوره ی شهاب روی سنگ های شهیدان ناکام جنگی نامعلوم روی پل خان می ریخت، جنگی مغلوبه در هشتاد سال پیش، به خودم گفتم که شاید رسالت آدمیزادگان زنده شادی است حتی در رثای عزیز از دست رفته.
ما را گامی فراپیش نهادن باید و چه بهتر از نوشتن داستانی دیگر برای شادمانی روح ایوبی و پرسه ی آنان که گرامیش می داشتند؟ نوشتن داستانی بهتر برای پاسداشت یک آموزگار و پاسداشتن قلم و معرفت و احساس.
صبر ایوب که تمام شد، شفا رسید: به فتح و کسر شین.
----------------------------------
به خانه رسیده و نرسیده خبر رفتن مهیار رسید. چهار پنج سال از من بزرگ تر بود، چهار پنج زبان می دانست. پرانرژی بود و همیشه با صدای گرم مردانه اش جمعی را از خمودی می رهانید و حالا رفته! هشت شب فشارخونش بالا رفته و یک بعد از نیمه شب تمام کرده مهیار. او را هم به یاد می آوریم با انرژی اش با زنده دلیش، با خنده ها و تعریف های رنگارنگش، و خاطره ی او خاطره ی خوب زنده بودن آدمی است در هیاهوی شیپورچیان مرگ. او هم مثل ایوبی جایی رفت که پیکر مصلوب جغدی معبود ویرانه ای نباشد.
حکایت
پس سلطان کس به نزد وزیر فرستاد که چاره ی ترسایان چگونه کنیم کاین جماعت دین موسا را ویران خواهند ساختن و کلاه گوشه ی ما بر باد دهند. هر کله که از ایشان می افگنیم هزار کله می روید با دهان های باز عیسا را می خوانند. وزیر تدبیر کار کرد و نام او سعبیر بود و هنوز اندکی به صبح صادق مانده بر در سرای سلطان حاضر شد. مقربان را همه بیرون خواست. کنیزی بود مشوته نام عظیم مقرب سلطان بود و در حربی به چنگ آورده از جامه خواب تا زره به دست خود بر سلطان می پوشید. وزیر او را نیز در چادر نامحرمان پیچید پس نطعی افگند سعبیر و بر آن نطع مقابل سلطان دو زانو بنشست.
سلطان گفت مقربان بیرون خواستیم اکنون اگر سر از آن نطع که افگنده ای برگیری تا قصه کنی و رای خویش زنیم نیکو باشد. سعبیر به تانی سر برآورد و به نجوا گفت که مرا امشب به سیاهچاله خواهی افگندن و فردا روز جماعت رعیت را جار زنی تا بیرون شوند و مرا گوش و دست و پا خواهی بریدن و مردم باید که نظاره کنند و جز این تو را تدبیر دیگر نباید.
سلطان عظیم برنجید که چه تحفه ما را آوردی و تو را به جنون نمی شناختیم مگر بروی و دیگر فردا بازآئی که از سخن تو بوی عقل نمی آید. وزیر جواب داد که چنان که بر این نطع بنشسته ام باید تا به نطعم نشانی و گوش و بینی و دست و پای من ببری به جرم ترسائی و مرا به حال خود گذاری تا ترسایان بر من جمع شوند و باقی به رای من واگذاری تا از شر ایشان برهی و تو را غیر از این هیچ تدبیر نیست اکنون تا هر چه فرمایی آن کنیم و زمین خدمت ببوسید و همچنان بر نطع نشسته بود...
فردا روز چون برآمد جارچیان راست کردند که سعبیر وزیر مگر تا دیری ترسا بوده است و سلطان بر این سر او واقف شده پس مردمان را خواندند که گرد آیند که سلطان گوش و دست و پای آن زبون بریده خواهد.
... و مردمان از هر دسته جمع آمدند خاصه ترسایان که شماره ی نفوس ایشان در آن عهد از ده هزار برگذشته بود و بنهانی کلیسیاها کرده و در دخمه ها به خوف نام عیسا می بردند و دلهای ایشان سخت متحد بود و در آن روز سبب جمعیت آنان این بود که شگفتی بسیار پیدا شد از ترسایی وزیر و چنین صاحب کلاه ندیده بودند به ترسایی گراید و نخستین ایشان بود که تا بدان مقام برکشیده بود و مثله اش می خواستند کرد... و سلطان برنشسته بود با مقربان و سرهنگان و ارکان دولت و خودها بر سر نهاده بودند گویی که حرب خواستند کرد و صف در صف نگاهبانان و پاسداران گماشته... و وزیر در آمد چون طاووس مست می خرامید و عیسا عیسا می گفت. خروش از جماعت ترسایان برآمد و جمعی به دیدن وزیر بیخود شده روی گردانیدند و تاب نیاوردند در چشمان او نگریستن. جلاد آن جا ایستاده بود و نطعی افگنده پس به هر عضوی که می رسید فغان عیسا عیسا از وزیر بر می خاست و ترسایان غریو بر آوردند چنان که سلطان را وحشتی عظیم درگرفت از خروش و های های ایشان و سعبیر عیسا عیسا کرد تا آن که گوشهایش ببریدند و جلاد دست و پای او جدا کرد.
... ببود تا ترسایانش پایین کشیدند و به غاری بردند و موم و روغن بر زخم هاش نهادند تا سخن گفتن از سر گرفت و او را ریاضات فراوان بود و جماعت ترسایان را در حق او اعتقاد بسیار و روزها بر در غار جمع می آمدند و وزیر سخنی چند از انجیل بر ایشان می خواند و دل خوش می شدند و بود تا این که بلند آوازه گشت و ترسایی نبود مگر این که نام او می برد و شفاعت او می خواست. سعبیر در پنهان سلطان را سلامی می فرستاد که دل قوی دار که به اندک فرصتی اتحاد ایشان براندازم و دلهاشان متفرق کنم تا از شر ایشان ایمن بتوانی زیست.
چون وقت وزیر نزدیک می شد و بیم مرگ او در دل ترسایان افتاد زاری های بسیار کردند و سعبیر پنهانی دوازده نفر از بزرگان ایشان را یکی یکی پیغام داد و عهد کرد تا یگان یگان بنهانی به نزدش رفتند و هریک را انگشتری داد و فرمان داد و گفت تو بعد از من یگانه ملتجای قومی زینهار که تا مرگ من نرسد این سخن با کسی وامگویی که دین خدا خلل پذیرد و سلطان روی به قتل تو آورد و مردمان منهزم گردند. پس هر یک را غایب از چشم آن دیگران بنواخت و ولایت عهد داد و سوگندها گرفت که مهر بر دهان نهند و چیزی باز نگویند. تا روزی چنان که اجل خویش فراز دید از غار بیرون شد و مردمان را گفت که ولی عهد من آن کس است که با انگشتری و فرمان علم پیشوایی راست کند غیر او را فرمان مبرید و هر که جز او این دعوی کرد خارجی است و بر خدای بیرون شده وی را نپذیرید و هم در آن شب وفات کرد.
فردا روز غریو شیون از خانه ی هر ترسایی برخاست و جنازه ی او تا به دخمه گاه بردند مگر جماعتی به غایت عظیم بود چنان که آب در خوابگه مورچگان ریزند و از عدد و شماره فزون تر بود تا به خاکش سپردند و مردمان نشان ولایت عهدی باز خواستند. هر مهتری از دوازده تن انگشتری و فرمان خاصه بیرون آورد و دعوی جانشینی کرد و مردمان هر که به علقه ی خویشی و خون و یاری با یکی پیمان بستند و میان ایشان جنگ واقع شد و هر یکی دیگری را کذاب و بوزینه ی سلطان خواند تا آن که دل از یکدیگر بریدند و راه عداوت پوییدند. هر قبیله از دیگران تا می توانست بر خاک افگند و خون میان ترسایان افتاد و آن قدر کشتند تا رمقی از جمعیت ایشان نماند. همای سایه ی خود از سر ایشان برداشت و سلطان تیغ در میان ایشان افگند تا نشان ترسایی از آن ملک برافتاد.
هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ به هر عنوان متنوع است .
خزه هیچ مسئولیتی در قبال مطالب این وبلاگ ندارد و بالعکس.
