حکایت کوزه


کوزه! به درخت چی بسته اند؟ کوزه! کوزه دست کیست؟ زنی که شلیته تنبان پایش کرده است. اسم زنک چیست؟ بگم. از کجا آمده؟ از ده شان تا این جا پیاده نیم ساعت راه است از آن جا آمده است. توی کوزه چیست؟ خرت و پرت. یعنی چی خرت و پرت؟ یعنی استخوان آدمیزاد؟ یعنی چی خرت و پرت؟ خرت و پرت یعنی مثلا شربت به لیموی خنک. جوری که بیرون کوزه عرق نشسته باشد. پس تابستان بوده؟ حتما! بگم خودش یک قلپ می خورد و کوزه را دوباره آویزان می کند به تنه ی درخت. پایین درخت لک و پیس است. پس درخت توت است. بائوباب یا گلابی نیست. درخت توت. سفید یا سیاه؟ توت سفید خاردار. نه زیاد درشت نه زیاد کوچک همین طوری نصفه و نیمه توت دارد. پس تابستان هم نیست وسط بهار است. فرقی ندارد چون حتما آن جا جنوب است که وسط بهارش آن قدر گرم شده است. کجای جنوب است؟ لای نخل ها پشت کوه ها دو قدمی دریاست اما همه چیزش شور است. حتی اگر زن های دهاتی اش را هم ماچ بکنی می بینی لب های شان شور است. نمکین نیست. شوری است که به تلخی می زند. حتی اگر با هاشان همخوابه بشوی ته مزه ی تلخی دارند. جوری که حتی نمی شود پشتش یک نخ سیگار کشید. پس لباس بگم که بوی سیگار می دهد چیست؟ خوب بگم شوهرش همین جایی است به این مزه عادت دارد. این مزه ی شور تلخ همراه شیر ننه اش که اسمش ستاره بوده توی جانش رفته پس می تواند سیگار هم بکشد. پس بگم پیر هم نیست. نه زیاد جوان نه پیر. این جا زن ها زود شکسته می شوند. ترگل و ورگل هم هست؟ هی همچین بدکش نیست. پس منتظر شوهرش مانده تا برگردد. شوهرش موتور دارد. موتور یاماها صد دارد که دور باکش را با کش تنبان بسته و دنباله ی همان کش را آورده و چراغ را باش بسته تا لق لق نزند و نیافتد. پس وضع و مالی هم ندارند؟ هیچ کس ندارد. دیروز صدایش کردند برود خانه ی پدر زن سری به مستاجر بزند. یارو موز تعارفش کرد و شمسعلی با همان دست های روغنی چرکش موز را تقریبا درسته خورد. پس موز هم می خورد؟ حالا به چه کار رفته؟ همین دیگر. از همان روز که موز خورده دیگر برنگشته خانه. اما به بگم سپرده که با کوزه ی پر از شربت به لیموی خنک بیاید این جا سر جاده بایستد چون از همان طرف هم رفته دنبال برادرش که سربازی بوده در بوشهر و خواسته همین جا که نزدیک دکان ننه ی بگم است و به حالش راحت تر است بگم را منتظر بگذارد تا که برگردد. مگر بابا ندارد بگم؟ نه مرده است. خیلی سال پیش مرده است. سال 58 مرده است. الآن دیگر خاک شده پوسیده است. پس بگم همان طور که کنار جاده ایستاده است و تریلی ها را تماشا می کند از کوزه اش قلپ قلپ شربت می خورد. شربت را شمسعلی محض خاطر بگم درست کرده است. به کجا بوده؟ از اصفهان می آورند. نه بار خر بل که بار وانت های سبز رنگ زامیاد که پشتش بار دارد و روی گلگیرشان جای ماتیک ماچ زن است. اما نه از این زن ها مثل بگم. جای یک جفت لب قلنبه است. لب های بگم نازک اند درست مثل بابای خدابیامرزش. مزه ی قلنبه ی آن لب ها از راه بار وانت وارد به و از آن جا قاطی شربت می شود و بگم را حالی به حالی می کند. عرق به تنش نشسته و ران هایش تیر می کشند. تا مغز سرش تیر می کشد. برای شمسعلی مغز سرش تیر می کشد. داداش شمسعلی کچل است حتما. سربازی بوده است. تنش بوی عرق مردانه می دهد و چشم هایش ذق ذق می کنند. بگم استغفراله می فرستد و از شر شیطان نمی داند به کی پناه ببرد. موتوری می پیچد. نه شمسعلی نیست. چرا؟ چون بگم بوی شمسعلی را می شناسد. از پریشب که شمسعلی توی جا به خودش می پیچید بگم فهمیده بود که از آن بوها می دهد. چه بویی؟ همان بویی که آدم را وادار می کند استغفراله بفرستد. روی زمین شوره زده ی خشک تفتیده بگم با دم پایی های لاستیکی اش که رویش فکل دارد ایستاده است و گرما از همان جا می آید و می آید و می رسد به مغز سرش. روی چشم هایش آرام آرام می غلتد و یک طرف گونه اش عین اشک می نشیند و همان جا شوره می بندد. این صدای چیست؟ صدای تلق تلق تلنبه است. تلنبه مال کیست؟ مال حاجی کوشکی است که خرش از پل گذشته است. پاترول دارد. پاترول چهار در دارد و بگم می داند که پاترول حاجی بی برو برگرد بوی یخچال می دهد و هیچ به بوی شمسعلی خودش شبیه نیست. زن حاجی کجاست؟ زن و بچه ی حاجی آن ور کوه توی خانه ی آجری نشسته اند زیر باد کولر گازی ماهواره تماشا می کنند. خود حاجی؟ سر آب شیرین کنش ایستاده است چانه می زند. هم تلنبه دارد هم آب شیرین کن؟ بگم دست می کشد روی ران هایش و برای یک لحظه می خواهد بداند اگر بوی یخچال زیر دماغش بخورد حالش چطور می شود. در پاترول باز نشده استغفراله سومی را می فرستد. نه! یکبارش اشکال ندارد. فکر می کنیم. ایستاده ایم بیکاریم فکر می کنیم. پس در پاترول باز می شود و بوی یخچال از آن جا می زند بیرون. بگم می تواند ببیند که جای کپل های گنده ی زن حاجی روی صندلی پاترول گود افتاده است. کپل خودش را تکیه می دهد به درخت توت. حالا دیگر دور تا دور بگم بوی یخچال می دهد. حتی این قدر بوی یخچال می دهد که بگم سردش می شود. مور مورش می شود و ناخواسته پاهایش می لرزند و پوست دستش دانه دانه می شود. عین مرغ پرکنده که دست روی پوستش بکشی و دانه دانه است همان طوری دانه دانه می شود. بعد دماغش را بالا می کشد و سه بار ان یکاد آویزان به آینه ی پاترول را می خواند و به طرف بوشهر فوت می کند. بگم یک قلپ دیگر از شربت می خورد و با چشم پیکان سفیدی را تعقیب می کند که پشتش یک خروار آت و آشغال گذاشته اند و شوت گاز به طرف بندر می رود. بگم حوصله اش از بوی یخچال ماشین حاجی سر رفته است. پس یک قلپ دیگر شربت می خورد و این بار فکر می کند که اگر شمسعلی آمد و برادرش همراهش بود او کجا باید بنشیند ترک موتور؟ خوب معلوم است. داداش شمسعلی می نشیند پشت موتور. بعدش شمسعلی می نشیند بعدش هم بگم می نشیند پشت شسمعلی دست هایش را حلقه می کند دور کمر او و از آن بازی هایی که چند سال پیش روی ترک موتور در می آورد هم در نمی آورد. مثلا دستش را نزدیک خشتک شمسعلی که خیس عرق شده و بوی مخصوصی می دهد نمی برد تا شمسعلی جیغ نکشد. یا مثلا پستان هایش را به پشت شمسعلی نمی چسباند. شمسعلی خودش همین طوری بو می دهد. برای همین یکبار وسط جاده جیغ کشیده و نگه داشته است. اما بعدش چه؟ خب می رسند به خانه بعدش هم هیچی. اما اگر مثلا بگم بنشیند وسط شمسعلی و داداشش چه؟ نه همین طوری اصلا. مثلا خب او که دستش را به خشتک داداش شمسعلی نمی برد که. همین طوری با فاصله حتی می نشیند دست هایش را هم می گذارد روی زانوهایش بعد شمسعلی از پشت سفت می گیردش که نخورد زمین. حالا مثلا اگر سر پیچ بود چه؟ تریلی که نیست. غیژ. یک تریلی رد شد. پیچید. خب آن دیگر تقصیر تو نیست یک کمی سینه ات می خورد پشت داداش شمسعلی، یار محمود. حالا اگر شمسعلی از فرط خستگی خوابش ببرد چه؟ خوب باید تنگ تر بنشینند دیگر. اگر نه شمسعلی بیچاره می افتد زمین مغزش پریشان می شود. بگم کلی گریه می کند. حالا پس شمسعلی همین طور که دست هایش توی کمر بگم قفل شده خوابیده است و بگم سینه هایش از فرط ناچاری سفت همچین چسبیده اند به یونیفورم سربازی یارمحمود. خب؟ بس است؟ همین؟ همین! چون ممکن است یار محمود بخواهد اداهایی در بیاورد که بگم محکم بزند توی دهنش. این ها خودش باید اتفاق بیافتد نه این که زبانش لال اتفاق بیافتد. بگم آخرین قلپ شربتش را می خورد و همین طوری که صدای تلنبه توی مغز سرش پیچیده موتور یاماهای شمسعلی را می بیند با جوانک کچل زردنبویی که عین مگس پشتش چسبیده و نزدیک می شود. شمسعلی کنار درخت ترمز می کند. جوانک سلام بی حالی عرض می کند و همان جا پشت موتور خوابش می برد. پس یار محمود کو؟ نیامد. این کیه؟ شمسعلی چک و چانه اش را یکوری می کند و دستش را همچین تا بفهماند که یعنی دوست یار محمود است. پسر پوران شله. می بردش ده ور دست ننه اش بماند. باباش مرده خب. معافی گرفته است. می رود خانه ور دست ننه ی چلاقش باشد. بعد شمسعلی دست می کند توی جیب شلوارش و یک نصفه موز له شده ی چرک روغنی را که سیاه شده در می آورد و می دهد دست بگم. موز! شربت نداری؟ همه شو خوردم. ها بخور! اینم بخور! زیر آفتاب واینستا خب! برو دم دکان ننه ت تا برگردم. موز پلاسیده را می دهد دست بگم و نیشش را تا بناگوش باز می کند. خب بگم کور که نیست. پسر پوران شله به قدر گاوی بود الآن چوب خشک برگشته وای به حال یار محمود که موش از کونش بلغور می کشید. او دیگر چه تحفه ای شده است؟ پاترول حاجی غیژ رد می شود برای شمسعلی هم یک بوق می زند. شمسعلی با حرارت خاصی برای حاجی دست تکان می دهد. بعد می پرد پشت موتور هندل می زند و غیژ دور می شود. حالا یک کوزه به درخت است که تویش هیچی نیست و بگم تند تند دارد می رود طرف دکان ننه اش.

-------------------------------
هرگونه نقل قول و بازانتشار مطالب وبلاگ ممنوع است

داستان های من