داستان های من



نجس


جسد کوشاب را که دیدند نشناختند. این همان آدم بود؟ هر چند همه ی عمر به بی پولی و خاک تو سری زندگی کرده بود، اما این همان آدم نمی توانست باشد. آیا برادر دوقلویی داشت به همین اسم؟ آیا او هم کارت شناسایی داشت با همین مشخصات؟ یا این که توی بیمارستان سجل ها را عوض کرده بودند؟ بالاسر کوشاب جاوید بود که بچه ی خرمشهر بود، یک بابایی بود به اسم خالد از لبنان و یکی دو تای دیگر که جسته گریخته توی مسجد سنی ها دیده بودند. سر عصری جاوید همسایه شان الکس را دیده بود.

- تو رو خدا بگو قیافه ش چطور بود؟ آرامش داشت؟
- مرده ها را که دیدی همه شان یک جورند.

جاوید طفره رفته بود. هر کس دیگری هم که بود طفره می رفت. باید دروغ می گفت. باید دروغی تحویل می داد به این مضمون که بله لبخند می زد. آرامش داشت. آخ اگر نمی گفت این الکس بیچاره از این هم افسرده تر می شد. چند دفعه بحث را عوض کرد و آخرش هم دروغ گفت. چند دقیقه قبل از بیمارستان زنگ زده بودند به تلفن عمومی نزدیک مسجد. خالد برداشته بود و از وجناتش پیدا بود که چه خبر است. کوشاب مردنی بود اما با این قیافه دیگر چرا؟ جاوید صبح که به ملاقاتش رفت دکتر دست در روپوش سفید اتو کشیده اش کرده بود و برایش نالیده بود:

- جوونه. کلیه و قلبش سالمند ببین کس و کاری داره؟ زنگ بزن بگو اگه این چیز میزا رو نمی خوان ما در بیاریم.

جاوید مثل بز فقط نگاه کرده بود. پدر مرحومش دکتر بود. شنیده بود که برای دکترها مرگ و میر عادی است. اما این مدلش را دیگر ندیده بود.

- بیا اصلا خودت پای این ورقه رو امضا کن.
- یه کاریش بکنین. همه ی آزمایش ها رو کردین؟ بعضی ها از مرگ مغزی بر می گردن. خیلی کم! ولی شده که برگردن.

دکتر نگاهی به کفش های کتانی جرواجر جاوید انداخته بود یعنی که پولش را تو می دهی؟ جاوید قاطی کرد. یک لحظه دهانش را باز کرد و چشمش را بست. پرستار کوتاه قد سبزه ای از راه رسید.

- آقا شما بفرمایین. ما چیزی کم نمی گذاریم. بالاخره جون مریضه. حتی اگه بی پول باشه.
جاوید دلش خوش شده و برگشته بود. مجبور بود که برگردد. اگر به تاریکی می خورد باید اتوبوس می نشست و کی پول اتوبوس داشت؟ لحظه ی آخر به پرستار گفته بود که اگر خواستند دستگاه تنفس را قطع کنند زنگ بزنند به همان تلفن عمومی. اما قیافه ی خالد یک جوری بود انگار که دنیا روی سرش خراب شده باشد.

کوشاب را کسی نمی شناخت. جاوید که احوال همه را می پرسید نه از اسم این آدم چیز زیادی فهمیده بود و نه از قیافه اش. رنگ قهوه ای ناجوری داشت که نه به سیاه پوست می خورد و نه به سبزه. یک رنگ خاصی بود. خودش چیزی نمی گفت و جاوید هم نپرسیده بود. همین خالد شاید سه چهار مرتبه سر نماز با او چند جمله ی مختصر حرف زده بود. یک سودانی هم بود که در کل بیشتر از سلام و علیک با کسی بحثی نداشت. او هم چند باری جواب سلام کوشاب را داده بود. جاوید با نگاهش خالد را دنبال کرد که گوشی را گذاشت و سلانه به طرفش آمد. دست توی جیب کتش کرد و ریش چند روزه اش را خاراند. نگاهی انداخت به گوشه ی خیابان و با دو دستش توی هوا مستطیلی ساخت و گفت:

- دو هزار تا پول قبرش را از کجا بیاریم؟

جاوید خشکش زد. کوشاب مردنی بود. اما بالاخره مرده بود. دو هفته، غیر از چند شبی را که پیش الکس و بعد هم دالموس گذراند، آمده بود نزد چاوید. اتاقی بود مرتب. پر بود از روزنامه و صد البته کثافت و گه سوسک. جاوید توالت ها را می شست. توی همان متل بغلی تا ظهر توالت شوری می کرد و کم کم تعمیرکار هم شده بود. توالت هایی را که جزئی تعمیراتی لازم داشتند خودش درست می کرد. پول آب و برق و گاز هم سر اجاره بود اما نه برای دو نفر.

- فکر یک جایی باش واس خودت. همه ی عمرت که نمی تونم این جا نیگرت دارم. این یارو اگه همه ی توالت های سان فرانسیسکو رو هم درست کنم نمی گذاره دو نفر توی این اتاق باشند.

جاوید را اگر می تکاندی، اگر گیتارش را می فروختی، تیونرش را هم بالاش، و خرت و پرت هایش را و پس اندازش را هم می گذاشتی ، در کل چهارصد دلار نمی شد. کوشاب را اگر می تکاندی نکبت و بدبختی می ریخت پایین. خالد راست می گفت. تازه پول گورکن و نعش کش و دار و بساط دیگرش هم با قبر سر به سه چهار هزار می زد.

جاوید که جوابش کرد، دو سه شب را مسجد خوابید. بعد رفت خانه ی الکس که مسیحی بود اما رفاقت دورادوری با این ها داشت، شاید یکی دو بار با همین جاوید توی کافه ی بی قواره ای برای چند دلار گیتاری زده بودند. آن هم نه برای یک هفته. فقط یک شب. گشنه گدا که کم نبود. اغلب شان هم گیتاری داشتند و معطل پول شام بودند. این بود که آوارگی و در به دری را هم مثل گیتار شب روی کول شان می گذاشتند و به خانه می بردند.صاحبخانه ی الکس که پیرزن اتریشی فس فسویی بود بو برد و عذرشان را خواست. کوشاب نیمه شب یک دلار از آلکس گرفته بود و گم و گور شده بود. حتی مسجد هم نرفته بود. تا این حد که یارو اهل سودان هم سراغش را از خالد گرفت. خالد دست هایش را توی هوا تکان داده بود یعنی که نمی دانم.

- گوشه ی خیابونا. تو پارکا.
- نره پیش دالموس.

خالد چشم هایش به قاعده ی نعلبکی گشاد شده بودند. جاوید که از ساز زدنش برگشت، نماز عشا را هنوز نبسته بودند. جایی کار می کرد بین دو ایستگاه مترو. گاهی سر و کله ی پلیس پیدا می شد. خیلی هاشان از این مادر قحبه هایی بودند که انگار پولی را که تو در می آوری از جیب این ها می دزدند. بعضی هاشان هم نه.

- ببین اخی. اگه دس من بود می گذاشتم تا وقتی مترو تعطیل می شه این جا کارتو بکنی. اما دیدی که خایه مال زیاده. پاشو بساطت رو جمع کن برو پایین ترا. جمعیت کمتره می دونم اما این جا خیلی تابلویی. من نه، بعدی که بیاد جمعت می کنه. برو اون طرف میدون. خیلی هم که نمونده.

و جاوید جمع کرده بود و رفته بود آن طرف میدان. یادش می افتاد به برلین. آن جا ابرو کلاه می گرداند و پول جمع می کرد. خواسته بود این جا کوشاب را بیاورد اما کوشاب از حال می رفت و هن هن می کرد و بعد تکیه می داد به دیوار و از سیگارهای جاوید یکی دو نخی دود می کرد و ولو می شد. بعد از نماز، جاوید با شنیدن اسم دالموس از جا پرید.

- جدی؟
- نمی دونم. منم حدس زدم. منم نگفتم این گفت.

رسم بود که جمعه تا جمعه، امام جماعت لیست اسم هایی را می آورد و توی مسجد می خواند. مسلمان هایی بودند که از فرط بدبختی و بی کسی و بی پولی ناخوش شده بودند و توی بیمارستان جان می کندند. بنا بر این بود که برای این ها دعا کنند. جاوید کراهت داشت اما چاره ای نبود. آخرین دلخوشکنکی که داشتند این بود که روزی یکی هم برای این ها دعا بکند. هیچ وقت اسم آشنایی نبود. همه ی اسم ها اسم های اجق وجقی بودند که جاوید نمی شناخت. عبدالرحمن معیری، حسن بکتاش، باباخان، رحیم ابو زید، کوشاب، ناصر حکم خان.

- گفت کی؟

خالد داد زده بود:

- کدوم بیمارستان؟

دالموس آدم عوضی دیوثی بود. ملا ابراهیم جهود محله بود و با قد کوتاه و کله ی پرمو و بارانی لهیده ی سیاهی که می پوشید دماغش را توی کار دیگران فرو می کرد و شندرغازی به ضرب جادو و جنبل کاسب می شد. جاوید ازش نمی ترسید اما محض دیدن این آدم کفاره می داد. دالموس بوی عجیبی داشت که همیشه همراه می برد. گاهی به بهانه ی خوردن یک فنجان قهوه نیمی از شب را توی کافه یا داینر پلاس می شد و خر مهره هایش را رو می کرد. پیرزن های اسلاو که دل شان برای کولی های محل شان تنگ شده بود چند کلمه ای باش می لاسیدند و دالموس دست توی جیب می کرد و دست ورق تاروت مقوایی اش را می آرود بیرون. همراه با دسته ورق، دو سه نخ سیگار شکسته و گاهی یکی دوتا سکه ی نیکل هم بیرون می آمدند و دالموس جوری سکه ها را به جیبش بر می گرداند که انگاری شورت مامانش را قایم می کند.

یک شب که جاوید زیر کول کوشاب را گرفته بود، توی داینر آقا را دیدند که فال می گرفت. صلیب سلتیک درست می کرد و مینور و ماژور ها را به رای العین تفسیر می فرمود. جاوید این شامورتی ها را قبلا دیده بود و بدش می آمد. یکبار کوشاب پرسیده بود اگر امتحان نکردی از کجا می دانی چیز خوبی نیست و جاوید هم جواب داده بود که لازم نیست گه را بخوری تا بفهمی بد است. القصه وارد شدند و دالموس برگشت و زیر چشمی نگاهی انداخت. جاوید فوری معوذتین خواند و به خودش فوت کرد. دو پیرزن یکی با موی بلوند و آن دیگری با موهای سیاه بافته شده رو به روی دالموس نشسته بودند. یکی شان شر شر عرق می ریخت و گویی در این دنیا نبود و آن دیگری سرش با دالموس برگشت و نگاهی انداخت. دو مرد تازه وارد دو میز عقب تر نشستند. پیرزن دو ردیف کارت ها شمرد و رفت پایین و از کارتی که دید، ترسید. دالموس لبخند زورکی تحویل داد و کله اش را دوباره توی کارت ها فرو کرد. بعد به زبانی که به هیچ زبانی نمی مانست چرت و پرت هایی گفت. جاوید املتی سفارش داد و گذاشت کوشاب هم دو لقمه بخورد. پیرزن ها که رفتند، دالموس با بشقاب چرب و ته مانده ی استیکش لخ و لخ آمد و کنار دستشان نشست.

- من سیرم. این واسه شما دو تاس.
- منم سیرم.

جاوید سقلمه ای به کوشاب زد. استیک را می دید که بزاق دهان دالموس از این ور و آن ورش آویزان است و بوی خون می دهد. دالموس خیره شده بود به کوشاب.

- من می خورم هنوز گشنمه.

دالموس رو کرد به جاوید.

- چه خبرا؟
- سلامتی.
جاوید می خواست گورش را گم کند و بزند بیرون. اگر می خواستند به نماز جماعت برسند باید راه می افتادند. کوشاب بزاق دالموس و خون را با استیک می خورد و هر چه می خورد انگار استیک باز به همان اندازه بود. جاوید به نئون آبی رنگ داینر، آن طرف پنجره، نگاه کرد که روشن خاموش می شد. مرد و زنی آمدند تو. دالموس آمد سیگاری روشن کند که جاوید به کوشاب نهیب زد و بلند شدند.

- دستت درد نکنه مرد.

جاوید دست کوشاب را کشید. چنگال را از دستش گرفت و با پول غذا انداخت روی میز. بعد نگاهش از بشقاب خالی استیک لغزید و همین که آمدند بیرون، دید که کوشاب و دالموس هنوز دارند به هم نگاه می کنند.

- اگه باز بی خانمون شدی توی جوب بخواب اما نرو پیش دالموس!

خالد گریه می کرد. توی بیمارستان شنیدند که شب قبل چند آدم گردن کلفت که صاحبخانه از لهجه ی عوضی شان تشخیص داده شاید روس باشند، ریخته اند به آپارتمان دالموس. پول شان را می خواسته اند. کوشاب پریده وسط که قائله را ختم کند که یکی شان بدبخت را از پله ها هل داده پایین. آمده و آمده تا جلوی پای صاحبخانه سرش خورده به نرده ی سنگی کنار پله ها و وا داده و صاحبخانه دامنش را جمع کرده و بغضش ترکیده بوده است. پلیس جسد را تحویل نمی داد. دو سه روزی علافی داشت تا عکس بگیرند و پزشکی قانونی علت مرگ را سجل بکند. امام جماعت گفته بود که با ششصد دلار می شود همه ی کارها را رو به راه کرد. مسجد خودش انگار سرویس نعش کشی و مرده شوری داشت و قبرستان مسلمان ها هم گورکن های خودش را داشت. خرج تابوت هم در کار نبود. تابوتی بود که توی اتاق پشتی مسجد درش را قفل کرده بودند و مسلمان های فقیر و بیچاره را تا قبرستان می بردند و بعد پوکه اش را برمی گرداندند توی مسجد تا مرده ی بعدی. خالد بعد از نماز به امام گفته بود که ششصد دلار پول خون شان است و ما نداریم که بدهیم. امام جماعت رفته بود سر خیابان و تلفنی زده و گفته بود که اگر مرده کس و کاری ندارد جاوید و خالد باید زیر ورقه ای را امضا بکنند. این جوری هزینه ی کفن و دفن میت مفتی بود و قضیه مسکوت می ماند تا وقتی که خبری از کس و کار کوشاب به دست می آمد و هزینه را از آن ها طلب می کردند.

جاوید شنیده بود که ده نفر آدم لازم است، دست کم ده نفر تا به جنازه ی مرده نماز کنند. حالا خودش بود و خالد و یکی دو تای دیگر. نیم ساعت که گذشت، سودانی با پنج شش نفر سیاه پوست وارد شدند. گفت که این ها حاضرند مفتی برای کوشاب نماز بخوانند. قبل از شستن نعش به جاوید گفته بودند که ثواب دارد بیا و بشور و جاوید از خیر ثواب مرده شوریش گذشته بود. گفته بود که می خواهم خاطره ی این آدم را وقتی زنده بوده توی مغزم نگه دارم. شب را به خانه رفته بود و هر چی زور زده بود نتوانسته بود آهنگ غمگینی از گیتارش در بیاورد. و حالا ده نفرشان تکمیل بود. نماز که تمام شد. امام جماعت دست هایش را روی صورتش کشید و دعایی کرد. گورکن ها هم گور را کنده بودند و با راننده ی نعش کش چانه می زدند که موبایل راننده صدا کرد. تلفن را جواب داد و بعد دست هایش را چند بار در هوا تکان داد و خالد را صدا کرد. خالد بلند شد، خودش را تکاند و به عربی نامفهومی چند کلمه ای اختلاط کردند و دست آخر لب و لوچه اش را ورچید و کنار جاوید نشست. جاوید کنار گور نشسته بود و داشت ته قبر را نگاه می کرد.

- برادرش بود. گفته توی عربستان سعودی کار می کنه و یکی از آشناهاش توی بیمارستان خبر مرگ کوشاب را رسانده به ش. گفته خرج مسجد را جدا می دهد و هر چه پول لازم باشد می دهد تا جنازه را ببرند حیدرآباد خاک بکنند.

خالد چند لحظه ای زل زد به قیافه ی جاوید. جاوید رو برگرداند و امام جماعت را دید که با راننده حرف می زند. بعد با نوک کفش هایش قدری خاک توی گور ریخت و گفت:

- پس هندی بوده!

خالد چانه اش را به دستش تکیه داد و دیگر هیچ چیز نگفت.

----------------------------------------
به این داستان می توانید لینک بدهید اما باز انتشار آن ممنوع است



داستان های دیگر:
حکایت کوزه