داستان های من




آدم زدگان

 

 

-          درویش را نیمه شب دیدم بالای کوه زمین را نظاره می کرد.

-          کجاها؟

-          بلندترین کوه ها. صدای زن چادر به سر سیاه پوش می آمد.

-          ماهیار. صدای جیغ زن.

-          درویش ایستاده بود بالای ستاره اش ابری بود که می گذشت.

-          چند سال پیش بود ماهیار؟

-          هفده نه.. هژده سال پیش بود. صبح سحر تفنگ به دوش از وسط قبرستان لنگر می رفتم به سمت کوه. آدمی را دیدم. یک پایش این طرف گورستان یک پایش آن طرف سرش را از میانه پایین آورده بود نگاه می کرد.

-          پناه بر خدا.

-          دویدم. می آمد. تفنگ را انداختم. صدای جیغ زن چادر به سر سفید پوش می آمد. نوزادی توی بغلش بود.

-          بچه از کیست؟

-          دزدیدم.

-          مادرش؟

-          کشتم.

-          سنجاق توی دستش بود. ملاز بچه نرم عین پنبه. سنجاق توی نور ماه برق می زد.

-          زن سیاه پوش پشت کوه بود. جفت خون آلود بچه را توی دست هایش نگه داشته  بود ماهیار. می لرزیدم.

-          بچه به من نگاه می کرد. کم کم سرد می شد.

-          ماهیار؟

-          بچه که مرد هنوز سنجاق توی ملازش بود. به قاعده ی یک قطره خون لا به لای موهای خرمایی تنگ اش بیرون زده بود. چشم هایش به جیغ شغال ها دوخته بود که از پشت کوه می آمد. زن چادر به سر سیاه پوش جفت خون آلود را توی باغچه مان چال کرده بود.

-          کجاها ماهیار؟

-          زیر بنه ی زردآلو. جایی که گربه ها بچه می کردند. یک بطر ویسکی آن جا بود زیر خاک. جفت را که چال کردند بطری پیدا شد. زن چادر به سر سفید پوش سنجاق به دست دور شکم ورآمده ی ننه م می چرخید. آخوند روضه می خواند. چراغ سه فتیله ای قابلمه ی دلمه بادنجان را سیاه کرده بود. رخت خواب ها را انداختیم روی بام. آن جا بود که درویش را دیدم. بالای همان کوه. پشت به نور. جایی که انگار تاریکی می لغزید و می سرید تا پایین. مثل مایع سردی لا به لای درخت ها جاری می شد و صدای جیغ بچه ای می آمد که انگار سنجاق توی ملازش فرو کرده باشند.

-          سال دگر ماهیار؟

-          کوشک بودم. سرم توی دامن خاله نسرینم بود که یکهو گریه ام گرفت. بی اختیار.

-          کجاها بوده ای ماهیار؟

-          دورتر. دورتر تا کوشک. از آن بالا یک آبادی پیداست اسمش یادم نیست.

-          پیچگان؟

-          یک حوض است که دور تا دورش را کوه گرفته. عین مسجد سر درش برق می زند.

-          بچه چه شد؟

-          سرم روی پای خاله ام بود. بوی مشک می آمد. یک بابایی از هند همراه خودش سوغات آورده بود. بچه ای را می دیدم کنارم خوابیده . دستم از تویش رد می شد. بچه به پهلو خوابیده بود و خودش را مچاله کرده بود. انگار او بیشتر از من می ترسید. خواستم تا کنار بگیرم. مقدور نشد.

-          گریه می کردی

 

-          دست خاله ام را فشردم. چین و چروک های لباس گشادش را که بوی عرق بدن و صابون انگلیسی می داد چنگ زدم. گفتم خاله می ترسم. مرا کشید توی بغل خودش. بوهای مان قاطی شد. گرمم بود.
اما گریه می کردم.فردایش که خورشید در آمد. ابر رفته بود. بالای کوه چوپانی بد و بیراه می گفت. خاله ام خواب بود. گویا یکی از بزهایش یک سنجاق خورده بود.

 

-          مرد؟

 

-          نه! خون بالا می آورد. چیزی مثل یک تکه گوشت از دهانش در می آمد و جا می رفت.

-          کجاهایی ماهیار؟

-           بچه را انداخته بودند پایین کوه. روی علف ها. همین علف هایی که شکل گندم اند. جا به جایش مردم ریده بودند. مگس بیداد می کرد. گشتم تا بچه را جستم. یک قطره خون لا به لای موهای تنگ اش پیدا بود. انگار چیزی به فرق کله اش فرو کرده باشند.

-          سنجاق سنجاق

-          گشتم. ندیدم

-          سنجاق سنجاق

-          زمین را گشتم. لا به لای  تپاله ها و سنده های خشک شده ی مردم انگشتری پیدا کردم که حلقه اش خالی بود. نگین نداشت. جای انگشتری زمین کبود بود. صدای جیغ شغال و مرد تفنگ به دست می آمد. از آن بالا میدانگاهی بود پر از سنگ. با یک سفیدی که توی باد تلو تلو می خورد و سر پا ایستاده بود. اما نمی افتاد. پایین را نگاه کردم. انگشتری توی دستم بود.

-          وای وای ماهیار بوی آدمیزاد می شنوم.

-          ننه ام پستان بندش را روی بند رختی همسایه جسته بود. باد می آمد. یک چیزی بین دو کتفم تیر می کشید. درخت سدری جسته بودم کنار حوض. عکس کوه توی آب پیدا بود. درویش را همان بالاها دیدم.سینه اش درست مثل نان شب مانده بود. به اشاره ای می شکست اما زیر دندان نمی آمد. شک نکردم که این بار زن چادر به سر سیاه پوش با جفت خون آلود مادرم توی راهرو خانه ی قدیمی خیابان منوچهری روی بام ایستاده و دارد نور چراغ های هتل را برانداز می کند.

-          سنجاق! ماهیار. بگرد

-          غیر از انگشتری ناقص هیچ چیز ندیدم. قصیده ای گفته بودم به چه درازی. در وصف خان. در وصف خاقان و آن یکی توله اش که مفش را به نقشه ی گنج شیخنا میمالید.

-          گور پدر شیخنا! تعریف کن.

-          درویش راه را نشانم داده بود. از کوره راهی بالا رفتم. خان را دیدم که انگشتری به دست کپل کنیزش را با نیزه ای به چه درازی نشانه گرفته بود. قصیده را که باز کردم. نیزه جمع شد. گویی به هم بسته بودند یا یک چیز بودند. میان پاهایم را کسی قلقلک می داد. شک نکردم که کار کار زن چادر به سر سفید پوش است.

-          سنجاق سنجاق

-          لباس خان غرقه به خون بود. طبیب آوردند. از آن بالا مردی بودم. از این پایین دستی. تفنگ به دوش پایین کوه بودم. جیغ زن های شغال سر سیاه چادر سفید بدن گوشم را پر کرده بود. لباس خان را شستند. کبود بود. انداختند توی تون حمام. درویش ها باش استنجا می کردند.

-          کدام تون تاب؟

-          شاگردش را می شناختم. دوری تیموری قرآن را با هفت خط مهر می کرد می فرستاد به دربار. پاره اش کردند. هیچ جای کتاب اسم خان نبود. انگشتری دست خان بود. قرآن توی طاقچه. خان لخت و عور توی تابوت چوب گردوی اصل آب ندیده می رفت به قبرستان لنگر.

-          بینداز بیانداز ماهیار. تفنگ را بیانداز

-          پیچگان

-          یک حوض بود که دورش کوه و درخت داشت.

-          ماهیار؟

-          سنجاق سنجاق

-          درویش را گیس بریده بودند. موهایش لای علف هایی که به گندم می مانستند گم شده بود. صدای باد می آمد اما خودش غیب شده بود.

-          ماهیار؟

-          قلب درویش را درآوردند. عقیق بود به چه بزرگی. یک دو بیتی گفتم در وصف عقیق . نیزه ی خان به کپل کنیز اصابت می کرد. عقیق را نتراشیده هل دادند توی دامنش. عقیق روی کپل کنیز سر می خورد. تنکه اش دست خان بود. دو بیتی من کوتاه.

-          خون! ماهیار! خون.

-          تون تاب، پسینی لباس را آورده بود. هوا تاریک شد. درویشی آمد. توی تون را که گشت لباسی دید. کبود. پر از خون. استنجا کرد. یخه اش سالم بود. به آن استنجا کرد.

-          سنجاق ماهیار بجنب

-          انگشتری دستم بود که درویش ظاهر شد. موهایش را از لا به لای علف ها صدا کرد. زمین کبود بود. ماه به سرخی می زد. آسمان ابر غلیظی داشت. ماه سرخ رنگ . نه خورشید بود؟ یک سفینه به چه بزرگی بالای کله ام چرخ می خورد. بالای بام من و خاله ام ایستاده بودیم. چادر سفیدی به سر کردم. شدم خاله ام. بچه ها کل کشیدند. قهر کردم. نمی خواستم زن بشوم. گریه کردم. دویدم توی اتاق. یک گوشه کز کردم توی خودم. روی زمین سرد بود.

-          ماهیار؟

-          چادر سیاه خاله به سرم بود. تا پشت سرم روی زمین می کشید و می آمد. پشم گربه چسبیده بود به چادر نماز خاله ام. از بیخ چادر سنجاقی ورکندم.

-          بجنب ماهیار

-          ننه ام با شکم ورآمده رخت ها را از روی بام جمع می کرد. چیزی را توی دستش گلوله کرده بود و می آمد.

-          ماهیار؟

-          پر از خون بود. یک گوشه چادر سفیدی افتاده بود پر از خون. عین جمعه ی سیاه فرهاد پر از خون. سنجاق توی دستم بود.

-          ماهیار بجنب

-          بچه را برداشتم بردم بالای کوه. باد می آمد اما انگار صدایی نداشت. راه را عوضی آمده بودم. برگشتم تا جایی که صدای باد از لا به لای علف هایی که به گندم می مانستند به گوش برسد.

-          سنجاق سنجاق

-          بچه را نشاندم روی زانوم. پلک نمی زد. نگاهش به کوره راهی بود که آن طرفش یک دیوار2  متری با سیمان درست کرده بودند. صدای شغال می آمد. بچه را برگرداندم.

-          جیغ می کشید

-          ماهیار؟

-          دو سه بار آرام نفس کشیدم. یک قطره خون از لا به لای موهای تنگ خرمایی رنگ بچه بیرون میزد.



-------------------------------
به این داستان می توانید لینک بدهید. باز انتشار آن ممنوع است.