اوراق بلخ - ورق اول

دل سیر شد از غصه ی گردون خوردن
وز دست ستم سیلی هر دون خوردن
تا چند چو نای هر نفس ناله زدن
تا کی چو پیاله دم به دم خون خوردن

عبید زاکانی

ورق پاره هایی که می خوانید حین ساخت آبراهی در نزدیکی بلخ از زیر آوار خاک و نخاله پیدا شدند و بعد از مدتی هم به سرقت رفتند و معلوم نشد کدام شیر پاک خورده ای آن ها را بالا کشید تا یحتمل هر برگش را در کریستی لندن چند هزار پوند آب بکند. البته همه می دانند که این اوراق پاره را هیچ ارزش و اعتباری نیست و باید مثل لوکوربوزیه فکر کرد که تاریخ به درد لای جرز می خورد و آثار باستانی هم باید با دینامیت شرشان کنده بشود تا بشود به جای شان پاساژ و خلا و پارکینگ ساخت. با این همه بنده این شانس را از قبل کهنه پرستی و عقب ماندگی جبلی و تاریخی داشتم که در مدتی که برای پروفسور عضدالدین طالبوف کار می کردم رونوشتی از بعضی از این برگ ها و اوراق کهنه بردارم چون خدا می دانست که دیگر آیا چشمم به این ها می افتاد یا نه و یا اصلا عمر من کفاف می داد که روزی تک تک کلکسیون های اروپا را را برای بازبینی این اوراق زیر پا بگذارم؟

این که گفتم کریستی بیخود و بی دلیل نبود که بنده خوب یادم هست که چند نفر آدم لاشی بی مقدار به هوای تعمیر و مرمت مدرسه ی خان - جائی که هنوز اتاقی که ملاصدرا در آن تدریس می کرده است نگه داشته اند و اتاق به همان وضع و روزگارش باقی است - کاشی های چند صد ساله اش را به هوای این که چرک و کهنه است و مناسب نیست کندند و مثل نخاله روی هم انباشتند و چند سال بعد در یک مجله ی دکوراسیون داخلی یکی از همان کاشی ها را دیدم که برای دکور خانه ی فلان لرد انگلیسی چهارصد پوند خریده بودند. من با همین کلاغ توک زده های خودم دیدم که فرغون فرغون "نخاله" روی هم انباشته بودند و به جایش کاشی درجه یک شرکت چی چی گستر سبز جنوب اردبیل را به جای کاشی های چند صد ساله نصب می کردند. بگذریم. اگر از این حکایت ها بخواهیم بگوئیم هم حوصله ی شما سر می رود هم کارما به جائی نمی رسد.

کاغذها تاریخ و ماده ی مشخصی ندارند گویی که یک نفر آدم با ذوق این ها را می نوشته و بی نظم و ترتیب در گوشه ای انبار می کرده تا این که فتنه ای از راه می رسد و بلخ در لا به لای گرد و خاک تاریخ گم و گور می شود و می ماند و می ماند تا این که لودرهای فوق الذکر کاغذها - و یحتمل استخوان های نویسنده - را با یک نیش گاز از دل زمین بیرون می کشند.

چون یافتن ترتیب برای این اوراق بسیار وقت گیر بود و من هم زمان کافی نداشتم بنابراین برخی از اوراق بی ترتیب آمده اند و گاهی معلوم است که چند ماه یا چند سال فاصله در میان است که هیچ از فحوای اوراق بعدی نمی شود معلوم کرد و در نتیجه به دلیل فقدان اصل اوراق سندیتی هم نخواهد داشت. از امروز آن چه را که نسخه برداری کرده ام در این جا گاه به گاه عینا نقل می کنم:

MosqueMasjid-i-NoNearBalkh.jpg


"..کتابتش معروف بود. از آن جا که منشی حسام الدین خنجی غلامباره بود بر او تشنیع زدند اما از مرگ جسته به دیهی خراب گریخت و جان به در برد پس از چند صباح خواجه عبدالله میمندی از تویسرکان عزم هرات کرد و مدتی که در آن شارستان بود ده خانه را به یک کاسه ی چوبین محتاج کرده بود و از هیچ ظلم و جور کوتاهی نکرده پس مکتوبی به نزد حسام الدین فرستاد بدین مضمون که هرات خوان یغماست و اگرچه دو ملک در اقلیمی نگنجند قدم به هرات نه که این کارخانه را بی تو رونقی نیست..

مصرع:
نیست جز سودای رویت هیچ در سودای ما

عبدالله میمندی را از خواندن حسام الدین جز این غرض نبود که در هرات علویان بسیار می بودند در آن دور و مردمان حسام الدین را از جهل علوی می خواندند که گیسوان خود به شیوه ی علویان به هم می بافت و دستار سبز داشت و خلق لارستان بر او از این پیش شوریده بودند و وی را از ملک خود رانده پس به خراسان در آمده بود با دستار سبز رنگ و جمعی پریشان احوال گرد آورده حکایت ها می بافت و کاغذ نانبشته ی دیگران به تشنیع و بهتان سیاه می کرد و خاصانش جز دلالگی کاری دگر از خلق نمی گشودند و قحبگان و کنگان بی شمار زیر دست داشت و در این گاه به مولیان درآمده بود. خاتونی بود از اهل مولیان به غایت فصیح و صاحب جمال که نام او از دروازه های خراسان گذشته به ماوراء بحار رسیده بود و خود صاحب مال و کاروان و حشم بسیار بود و قضا را خواستاری این زن در سر عبدالله میمندی افتاد و این هنوز پیش از آن بود که منشی حسام الدین را تشنیع لواط زنند. جهدها کرد و نیرنگ ها ساخت و چمانه بر چمانه از غم آن مه لقا نوش می کرد که عاقبت چنان که افتد و دانی کار او با قطب الدین منشی افتاد. قطب الدین خواجه را گفت که عبدالله میمندی غم خاتون مولیان دارد و از گائیدن پیرزنان تویسرکان و گند بغل کنگان ایشان جانش بر سر دست است.

بیت:
بی روی تو شد جهان مرا تنگ چو نای این نغمه ز نای چون شنیدی بازآی

خواجه التفات نکرد که اول می پنداشت حریف دام گسترده و طعمه ساخته که علویئی را دلالگی نسبت کنند. منشی نامه ای پنهانی ساز کرد به عبدالله میمندی که من شنیده ام به سرای آن پیلتن پسرکی است ترک خوبروی که سبزه اش تازه بر رخسار دمیده و جان عشاق از بهر او رمیده

بیت:
فاء ماء الحیات شاربه خضر لم یصل الی الظلم

بفرست تا بفرستیم..."


25 آبان 1386    ||    نظر خوانندگان ( 4 )   




باباسگ کور شو

صد و چهل پنجاه سال پیش شیخ محمد حسن سیرجانی به پدر جد نگارنده نوشته بود که

گفتم زکات ندهید، دادند. گفتم سهم امام و خمس سادات ندهید، فرستادند، گفتم نماز نکنید که این عمل مثل دانه ی کچلی تا لب گور همراه شما می باشد و تا نفخ صور شما را در غور رها نخواهد کرد - کردند و قبول نکردند. با من متمرد گشتند و نصایح مرا کان لم یکن پنداشتند...

بله شیخ محمد حسن خان کار دنیا را ببین که نبیره ی خیر ندیده ی آن مرحوم مغفور قاضی شده است و بنا گذاشته که احد الناسی جان سالم از زیر نیشش به در نبرد و باکی هم نیست چرا که این جا دیوان بلخ است و به قول حقیر:

تا بگردد ماه از غره به سلخ
هیچ دیوان نیست چون دیوان بلخ

اگر هم آدم محقی را قضاوت حقیر خوش بیاید باز هم باکی نیست که استثنا به حکم شیخ الرئیس قاعده نتواند بود و هست روزهایی که قاضی هم اشتباه می کند. پس طمع عدل و عدالت و تقوی از ما مدارید و عمل به لمعه ی دمشقیه از ما مطلبید* که کار دنیا قربان ذات احدیتش بروم وارونه است و اگر خواهی که به دریایت بیاندازند باید فی الفور پرت شدن به کوه و دره را طلب کنی.

babasagkoorsho.jpg

این جا جائی است که فریاد "بابا سگ کور شو" را به جای سرگردنه باید از قاضی شنید. یادم به حکایتی افتاد حیف است تعریف نکنم:
یک روز دهاتی مادر مرده ای که مال هایش را بیرون قلعه دزدیده بودند شکایت به حاکم برد که بله سر قنات داشتم مال ها را آب می دادم که یک عده زدند و بردند و من مانده ام و هفت سر عیال و زبان دراز مردم. حاکم خوب گوش کرد و بعد دستور داد مباشرش را حاضر کردند و به مباشر سپرد که خوب گوش بکند و بعد دهاتی را امر کرد که دوباره تعریف کن. آن بیچاره هم به امید این که حاکم دادستانی مبسوطی خواهد کرد و حتی یک چند تا بره و کره هم به او می بخشد از سیر تا پیاز ماوقع را برای مباشر تعریف کرد. خوب که کارش تمام شد حاکم به مباشر گفت: خوب شنیدی چه گفت؟ مباشر گفت: بله قربان سرت حاکم گفت: اگر دفعه ی دیگر بشنوم مال های مان را برده ای سر قنات آب بدهی دستور می دهم آن قدر چوبت بزنند که ناخن هایت بریزد!


با شیخ محمد حسن آغاز کردیم با همو هم به پایانش می بریم:

من که دزدان را همه پیغمبرم
روز محشر در جهنم رهبرم
در طریقت خرقه ها پوشیده ام
کاسه کاسه بنگها نوشیده ام
با من او فرمود از روز الست
مال مردم را بدزد از هر که هست
کآدم از دزدی فلانی می شود
رفته رفته ایلخانی می شود**


* شهید اول در لمعه چنین نبشت که قاضی اگر نداند و به ظلم حکم کند جایگاهش در آتش است و اگر بداند و به ظلم حکم کند باز در آتش و اگر نداند و به عدل حکم کند باز در دوزخ است و اگر بداند و به عدل حکم فرماید بهشت سرای اوست - با این حساب بعید نیست که آدمی مثل شبلی هم از زیر عنوان قضاوت شانه خالی کرده باشد (تذکره الاولیا)

** منقول از کتاب مستطاب پیغمبر دزدان به کوشش دانشمند ارجمند استاد باستانی پاریزی

22 آبان 1386    ||    نظر خوانندگان ( 4 )   




هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من