آغاز فصل سرد، بی بی سی فارسی، آیه های عمر بن خطاب و خزعبلات دیگر

وقایع اتفاقیه:

- جناب رئیس هنوز در قشلاق به سر می برند. حقوق بی حقوق! دلمان خوش بود که چندتایی از این شورت های یقه اسکی می گیریم که پر و پاچه مان یخ نکند. امروز بنا به فرمایش ایشان دست و پایی هم زدیم نامربوط در ادبیات به امید این که چیزی ساز کنیم که وی را به کار آید که نیامد.

مصرع:

بربسته دگر باشد و بررسته دگر


- دلم چایی می خواهد.

*

صالح از آغاز فصل سرد گفته است. از آغاز فصل سردی که باران ندارد. مثل سرمایی که فی المثل در آباده یا ایزدخواست تا مغز استخوان نفوذ می کند و مثل مفتش کشف قاچاق از پاچه های آدم بالا می رود تا می رسد به دندان ها و خشک است. از آن فصل هاست که حتی امید به گرمای فردایش هم پشت آدم را می لرزاند. چه گرمایی است خشک و آدم سوز و آدم خوار. بی برکت. بی مهر. بی...نوا!

*

اعم روشنفکران ایران زمین شیهه کشیده اند به گرامیداشت بی بی سی فارسی. نه که رادیویش خیلی به ترقی ما کمکهای آن چنانی کرده بود حالا گل به سبزه آراسته شده و این اتفاق "فرخنده" که محمود فرجامی و عباس معروفی برایش بشکن های دندان شکن می زنند به وقوع پیوسته است. انگار هر چه در گوش کر جماعت منورالمغز ایرانی بخوانی که هیچ حرامزاده ی بیگانه ای دلش برای تحت و ماتحت تو نسوخته که آن را "به فال نیک" بگیری به خرجش نمی رود.

بیت:

اگر صد سال بر مشکش زنی چوغ
همان دوغ و همان دوغ و همان دوغ

آدم بشو نیستیم. حافظه ی تاریخی مان چیزی است در حد صفر. عاشق مموش زلفی بازی و شکوفه کردن و پتیشن امضا کردن و اشک ریختن و کثافت کاریهایی از این قبیل هستیم و وقت نداریم تاریخ بخوانیم. به چه کارمان می آید؟ تاریخ هم اگر می خوانیم، می خوانیم که چهار تا اسم از بر داشته باشیم و جلوی از خودمان پفیوزتری بلغور بکنیم.

به چه کارمان می آید تاریخ؟ مگر آن فلسفه ای که خوانده ایم به چه کارمان آمده یا هرمنوتیک مان به چه دردی خورده است؟

تحویل بگیرید منار برنجی اکبر گنجی را که دست در دست هم نهاده اند به مهر و با قرآن شناس و حافظ شناس و کیارستمی شناس معروف جناب بهاء الدین خرمشاهی دمب ها را گره زده اند که بله! چه نشسته اید که آیه ی "فتبارک الله احسن الخالقین" را عمر بن خطاب از خودش درآورده و به قرآن اضافه کرده است و بعد ارجاع هم می دهند به هرمنوتیک گادامر! ای هی! ای مرض! آخرین نقطه ی کشفتان رسید به این جا؟ باز جای شکرش باقی است که با زیرکی می اندازند گردن عمر بن خطاب چون دیواری کوتاه تر از دیوار آن بخت برگشته هم نیست. به ائمه ی اطهار یا پیامبر که نمی توانند آیه ساختن را نسبت بدهند می ماند ابوبکر و عمر و عثمان که این وسطی چون خیلی "سوکسه" دارد و بسیاری از مردم ایران برای او جان شان در می رود بهترین گزینه است تا آیه هم جعل کرده باشد تا کلکسیون افتخارات تاریخیش تکمیل تر بشود. منار برنجی با یک تیر دو نشان می زند. هم حرف بی پر و پای خرمشاهی را سر نیزه می کند تا منطق سست حرفهایش ارجاع به حافظ شناس معروف داشته باشد و هم خوب عمر بن خطاب!

*

- چایی می خواهم. چند لحظه صبر بفرمائید...این هم چایی. یک فلاسک پر. شیرینش هم کرده ام از قبل. داشتم می گفتم...

-سیگار؟

*
all work and no play makes Jack a dull boy

نقطه که برایش می گذارم می پرد آن طرف. از خیرش گذشتم همین طوری بدون رسم الخط حال کنید.

*

فارکس! فارکس! فارکس! یادم است یک روز توی همین مجتمع کامپیوتر توی میرداماد داشتیم هرز می گشتیم که یک آقای فکور بوری جلو آمد و چقدر با تربیت گفت: سلام.لال بازی شروع شد و بعد از حقیر پرسید که انگلیسی می دانم یا نه؟ به روی خودم نیاوردم که کارم این است تا ببینم چه می گوید. گفت شما اصلا می دونی بی بی سی چیه؟ گفتم: نخیر! تیاتری شد.
*

- چایی دم کشیده است. خواهش می کنم. بنده استدعا دارم اگر از فوتبال بارسلونا، فردوسی پور، ویگن، چایی، و فلفل خوشتان نمی آید تا آخر این پست وقت دارید که تجدید نظر بفرمائید. زندگی ارزش این حرف ها را ندارد:

Don't bother wiring for an extension

*

- به این ها می گویند چایی کله مورچه ای. زاهدان که بودیم یادم است یک جور چایی بود که از این ها خیلی بزرگتر بود منتها همین طور گرد ولی یادم نیست اسمش چی بود.

*

این بابا کورت گودل هم نابغه ای بوده است برای خودش. این را همین طوری گفتم که بفهمید بنده مطالعاتی در باب منطق ریاضی دارم.

*

- گیر نده! یادم نیست اسمش چی بود.

*

فی المکان الملعون
خمسین من الرجال الهندییون یتنافسون
Demon Grudge
الواحد بعد منتصف اللیل من MBC ۲

*
اگر ده سال پیش به کسی می گفتی که قرار است عربستان به ایران هلو صادر بکند به جرم دیوانگی تحویلت می داد. حالا رانی می خوریم مثل ماه. البته گویا ما هم هلو صادر می کنیم و این دفعه رانی آن هلوها را عرب ها میک می زنند.

*
261zzw9.jpg

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به گنداب بی بی سی فارسی
به آیه های عمر بن خطاب
و
خزعبلات دیگر...

4 بهمن 1386    ||    نظر خوانندگان ( 21 )   




هومر سیمپسون، ویگن، و قضیه ی پیزی

کارلوس وارلا می خواند و همین طور که خورشید عالم تاب روز ما را شب می کرد و از باران هم خبری نبود وقایع زیر حادث شدند:

- حقوقی را که قرار بوده اول برج بدهند هنوز نداده اند و یحتمل تا دوشنبه ی هفته ی آینده هم نخواهند داد. باکس سیگار دارد ته می کشد. پولی در کیسه نیست و این جوری که خبرها می رسد می خواهند خیر سرشان بعد از عید خواهر و مادر خرج و مخارج مان را به اسیری ببرند و در مملکتی که حقوق زیر ۹۰۰ هزار تومان زیر خط فقر است ما با این حقوقی که می گیریم چیزی هستیم شما بگو مثل بایزید بسطامی و شیخ ابوالحسن ابوالخیر با این تفاوت که مرید نداریم.

- امروز چند ساعتی باز برق رفت و عنترنت کن فیکون شد و حقیر سیگار به دست بالای پشت بام اداره کوه را می پائید که نم نمکی رویش برف نشسته بود

- توی تاکسی رادیو فردا وق وق می کرد که در بین وق وق رادیو فردا صدای صادق زیبا کلام به گوشم خورد که فی الحقیقه این آدم مثال نقض فرمایش الاسماء تنزل من السماء است. خیلی دوست دارم یک روز بگذارمش لای در.

*

آهنگ های قشنگ را که دانلود می کنی و مال تو می شوند بعد از چند بار گوش دادن راهی همان فراموشخانه ای می شوند که پیش از آن باقی را حواله داده ای. حالا من مانده ام و این صدای کارلوس وارلا که وقتی وینمپ خود به خود از حرکت می ایستد توی مغزم همچنان زنگ می زند. مجبورم مثل قرص استامینوفن های وطنی که - لابد به خاطر درصد زیاد از حد نشاسته - خوردن شان بیشتر به کمک تله پاتی و قوه ی تلقین درد دندان را ساکت می کند، هر از چند وقتی برای این که پژواک صدایش را در مغزم خاموش کنم؛ باری آهنگ را دوباره برای خودم پخش کنم. وینمپ را می گذارم روی تکرار تا هی بخواند. آن قدر بخواند که دردم خوب بشود. و چه آرزوی غریبی است نازنین.

Una palabra no dice nada
y al mismo tiempo lo esconde todo
igual que el viento que esconde el agua
como las flores que esconde el lodo.

سخن گنگ است و با همه گنگی
هر آن چه هست را پنهان می کند
همچنان که باد، آب را ناپدید می کند و
چون آن گلها که گل و لای از نظر غایب داشته است

و انگار وقتی آن بندها به پایان رسید، آرپخیو از نوگ انگشت هایش می لغزد و می ریزد روی گیتار و برای این که رازش را از ما مخفی کرده باشد تظاهر می کند که می نوازد. اما آن چند نت غمگین از نوگ انگشت هایش می ریزند روی گیتار و سیم ها خود به خود می لرزند. می لرزند و انگار بیتی هست که این بار نمی خواند. بیت آخر را با انگشت هایش می نوازد. روپوش می کند و ما این را دانسته ایم.

Si un dia me faltas no sere nada
y al mismo tiempo lo sere todo
porque en tus ojos estan mis alas
y esta la orilla donde me ahogo,
porque en tus ojos estan mis alas
y esta la orilla donde me ahogo.

و اگر روزی مرا خواستی، هیچ نخواهم بود و
همه چیز خواهم بود
چرا که بال هایم در چشمان توست و همان جاست
که در آب غرقه گشته ام
چرا که بال هایم در چشمان توست و همان جا
در آبی آب غرقه گشته ام

*

الآن رئیس زنگ زد گفت شنبه حقوق حقه ی مسلم ما را روی تخم چشم می گذارد. در ضمن یک تحقیق هم سفارش داد از ادبیات دوره ی ویکتوریا آن هم به انگلیسی و لابد هم مفتکی برای اوشون و این اوشون از همان نابغه های قدر ندیده است که هومر سیمپسون پیش ایشان ابوعلی سیناست. وات ا کرپ!

homer-simpson-wallpaper-brain-1024.jpg

*

بعد از بیست و دو سال گوش کردن به نوای دل انگیز جانی گیتار تازه امشب آواز اصلیش را شنیدم. دست کم سه اجرای دیگر از جانی گیتار هست که من دوستشان دارم- و آن دستکاری مهیب و شعار زده ی خدا بیامرز فریدون فروغی را هم هیچ نمی پسندم. آهنگ عاشقانه ی مردم را که با مشت گره کرده و صدای بیخ گلو انداخته به آدم زهرمار نمی کنند. عرض می کردم که سه اجرای خوبش را دوست می دارم: سوم اجرای فاستو پاپتی و دوم اجرای ویگن.

ناله سر کن تا پر کشم به صحرا
چون رمیده موج مستی از دریا

خون گشته در سینه ام شور جوانی
درد جانسوزم تو می دانی

رفت و رفتم بی نصیب از زندگانی

*

آراز بارسقیان با دل پر خون حکایت ها کرده از مصیبت هایی که سر چاپ چند تا کمیک در روزنامه به سرش آمده و خود این مطلب دماسنجی است دقیق برای این که بفهمیم این همه پیشرفت و ترقی ما از کجا ناشی شده و اگر بر ضد سگ که نجس است و یک شکلک دو میلی متری که شبیه موی زن است - و باور کنید خیلی ها را تحریک می کند - قیام بکنیم کلیه ی مشکلات مان فی الفور حل می شوند و می روند هوا. حالا بگذریم که آراز در عین محق بودن یک حالی هم به حول ما داده و چپق ما را سر حرف عادل فردوسی پور چاق کرده است. بالاخره عادل فردوسی پور همچین همچین آدم روشن ضمیری هم نیست و فی المثل عباس جون هم برایش کمپین شش میلیون امضا تشکیل نداده که مرخصش بکنند. این است که دفاع از این آدم در این جا قاعدتا باید دو تا کفاره داشته باشد.

*

اتاقم همچنان مثل بازار شام است که شتر با بارش در آن گم می شود. فردا باید پیزی را هم بکشم و بیافتم به جان آت و آشغال ها. اول هم از این تخت خواب شروع می کنم. لباس ها را دانه دانه می زنم سر چوب لباسی که تا سه روز دیگر همه شان ولو بشوند دوباره روی تخت. مثلا این پلیور کاهی را اول از همه می پوشم پس باید دم دست باشد. بیست کیلو وزنم آب شده و رفته انگار به چاه مبال. محض همین دلیل این پلیور کاهی زیپ دار که سه شماره برایم کوچک بود حالا قدری هم گشاد می زند. و بعد شاید پرده های اتاق را بشویم که ده سالی است به جای کلینیکس استفاده کرده ام و بعد راس ساعت دو بعد از ظهر که همه با شکم انباشته جلوی تلویزیون لمیده اند اژدها را بیرون می آورم. جارو برقی می کشم. جارو برقی می کشم. جارو برقی می کشم.

*

وینمپ از حرکت ایستاد.

2 بهمن 1386    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




عادل و داریوش و آقام بکهام

این حقیر پشتیبانی تمام و کمال خود را از عادل فردوسی پور اعلام می کند و برنامه ی زیبای نود، تنها شوی حرفه ای و قابل دیدن تلویزیون ایران، را می ستاید.

برای حمایت از عادل فردوسی پور یک زنده باد زیر همین مطلب بگذارید که اگر دید روحش شاد بشود.

فردوسی پور دوستت داریم

*

cbon7l.jpg

دوستان زیادی دارم که فکر می کنند داریوش - به قول احمد شاملو که روانش شاد "کاباره ای معتاد" - گوش کردن خفت بزرگی است و یا فحش دادن به مرحوم ویگن برای شان حکم نفس کشیدن دارد. بعضی شان این قدر کاتولیک تشریف دارند که پاپ را هم تکفیر می کنند و عقیده دارند اگر دیستورژن در آهنگی نباشد اصلا نباید گوش کرد و خلاصه غیر از ترش متال و دث متال و چی چی متال و می چی متال رسیدن آهنگ دیگری به گوش های شان حکم خون خوک را دارد که نجس اندر نجس است.

بیت:

می و از دست مغ در جام زرین
حرام اندر حرام اندر حرام است

حالا بماند که همین آقایان محسن نامجو را، چون چهار تا فحش داده و دو تا ایه ی قرآن را مسخره کرده، از بتهوون بیشتر می پسندند!! الخلاصه، اینها معلوم نیست آیا واقعا از داریوش بدشان می آید و یا روی شان نمی شود در جمع به تمایلات باطنی شان اعتراف بکنند و یا زیرزیرکی چیزهائی می رسد؟!

بیت:

من آنچه شرط بلاغ است با تو می گویم
تو خواه از سخنم پند گیر و خواه ملال

تا کی می خواهیم به خودمان دروغ بگوئیم؟


ترانه و یکی از زیباترین ترانه هائی که به عمرم شنیده ام:

تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار
دروغ این صدا را به گور قصه ها بسپار
صدا کن اسممو از عمق شب از نقب دیوار

برای زنده بودن دلیل آخرینم باش
منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش
طلوع صادق عصیان من بیداریم باش

بگذریم که گویا آهنگ این ترانه را داوود بهبودی آن زمان ساخته که سلیقه ی فعلی اش در حد شاگرد شوفرهای خط شوش و مولوی است. مگر همین شماعی زاده آهنگ های زیبائی برای گوگوش نساخته بود؟ یا مثلا ابی کار قشنگ کم داشت که الآن برود و با تیتیل فیتیل های اوا خواهر برنامه اجرا بکند؟ روزی باید یک عده بنشینند و این ترقیات روزافزون ما را آسیب شناسی بفرمایند!

حالا این ها را که گفتیم یک عده ای نگویند که فلانی روضه خوان شمر شده است و فرداست که دست بریتنی اسپیرز و جنیفر لوپز و شکیرا و وست لایف و بک استریت بویز و عیال آقام بکهام را هم بگیرد و بیاورد توی دیوان بلخ.

قضیه از بیخ جور دیگری است.

*

از شهر چه خبر؟

- امروز شیراز نیمه ابری بود و باد نموری می آمد. گناهکارهایی که ما باشیم توقع نعمت از این آسمان سربی سخت نمی توان داشت. تابستان جهنم می شود.

- یک سری زدم به این سایت ایرانسل. طرح اندر طرح و رنگ اندر رنگ زده اند که ملت بیشتر سیم کارت بخرند. دیده ام آدمی را که چهار تا سیم کارت خریده و هنوز دنبال سیم کارت جایزه می دود. دیده ام آن یکی برای پنج هزار تومان پول شارژ هدیه تا صبح به خودش دشنام می داده و آن دیگری برای بردن جایزه ی آپارتمان یا ۵۰ سکه ی طلا چه نقشه ها که نکشیده است. مصرع:

این هنوز از نتایج سحر است

آدم یاد مسابقه های اس ام اسی شبکه ی MBC می افتد که نشان می دهند مثلا یک کوسه دارد به جیمز باند حمله می کند و بعد سوالی طرح می شود بدین مضمون:

هل هو من الحیوان یتحمل الی الجیمز باند

و سه تا گزینه هم دارد:

۱- الکوسج
۲- الپلنگ
۳- البلبل

و جایزه اش هم فرض بفرمائید ۱۵۰۰۰ ریال سعودی است. البته ریال که عرض می کنم نه از این ریال هاست. بیت:

میان ماه من تا ماه گردون
تقاوت از زمین تا آسمان است

خلاصه که نگو صرف فرستادن اس ام اس خودش سودهای آن چنانی دارد که ۱۵۰۰۰ ریال جایزه درش گم می شود. به همین حساب فدوی اصلا حس و حالش را نداشت که از اول تا به آخر صفحه ی جایزه ی کذا را بخواند.

- با وجود بی دندانی هنوز هم با دیدن چیپس دست و پای حقیر شل می شود. هر چند که بعد از خوردن هر وعده به دلیل چاله چوله های بسیار در اطراف و اکناف لثه همچون شتر تا به یک ماه ذخیره ی چیپسم را با خودم این ور و آن ور می برم. از وقتی مشروبات الکی را طلاق داده ام بیشتر جامدات به دادم رسیده و دخل دندان ها را هم در آورده اند. گویا یغمای جندقی - با یغما گلروئی لعنه المومنین و المومنات اجمعین اشتباه نشود - گفته بود:

بیت:

باشد میان زاهد و ما فرق اندکی
او ساخته به نان جو و ما به آب جو

و این همان آدمی بود که کنیتش ابوالحسن بود و نامش در اصل محمود و چنین سروده بود:

بیت:

یغما به غیر من و تو محمود و بوالحسن
ریدم به کله ی پدر هر چه جندقی است

*

شیرین کام باشید.

30 دی 1386    ||    نظر خوانندگان ( 2 )   




نعیم الفقراء و جحیم الاغنیاء

استنلی کوبریک فقید یک روز گفته بود که وقتی کارگردانی می میرد بدل به عکاس می شود. حقیر این را از خودم مزید می کنم: وقتی نویسنده ای می میرد، وبلاگ نویس می شود.

*

فردا را می خواهم مرخصی بگیرم به چند دلیل:

یک: بعد از مدت ها پرداخت فیش شهریه و حساب و کتاب دفتر و اکبر و اختر بروم ببینم این رانندگی رانندگی که می گویند چیست و از این خفت سالیان دور خودم را نجات بدهم. مردم ثانیه شماری می کنند برای هیجده سالگی که بروند تصدیق بگیرند و ما انگار در این ۱۲ سال مثل باقی موارد مشابه خواب بوده ایم.

خاطره ی اول: ماشین را می رانم. افغان مادر مرده ای کنار دستم دوچرخه سواری می کند. سرعت کم است. خیلی کم. به شصت تا هم نمی رسد. افغان می پیچد جلوی ماشین. به جای ترمز پا می گذارم روی کلاچ. صدای قرچ قرچ بلند می شود. خودم را می بینم آن سوی میله های ندامت که افغان بلند می شود و می ایستد. فرمان دوچرخه اش کنده شده است. خدا خیلی رحم می کند!

خاطره ی دوم: علاء الدین پارکینگ را روفته و از من می خواهد ماشین را که رنوی پنجاه و هفت قراضه ای است بگذارم سر جایش. از روی یک بلاهت ذاتی و حماقت جبلی فکر می کنم که وقتی ماشینی پارک شده باشد اتوماتیک چرخ هایش صاف ایستاده اند. استارت می زنم. می گذارم دنده، کلاچ را ول می کنم و شپلق! در پارکینگ شصت و چند درجه تاب ور می دارد و چراغ جلوی رنو پودر می شود و من همین طور فرمان را دو دستی سیخ چسبیده ام. خدا رحم می کند.

دو: بروم توی صف بانک و به قول پیمان هوشمند زاده این قبض لجن عنترنت را همچین به موقع بریزم به حساب که همه کف بکنند.

چرای اول: وقتی چند سال پیش رفیق شفیق عزیزم نوار America ی حقیر را در تهران توی تاکسی جا گذاشت و آن نوار نسل اندر نسل به بنده رسیده بود و در کل ایران پنج نفر هم اسم این گروه به گوش مبارک شان نخورده بود و با این که اگر نوار را باز می کردی تویش نان خشک و موی خاله ی مرحومم هم پیدا می شد، باز هم، آری باز هم آه از نهاد من برآمد. به یمن عنترنت ای دی اس ال کل نوار را می توانم در چند ساعت معدود دانلود کنم. می توانم چایی شیرین بخورم، سیگار بکشم و کیف بکنم و بعد از سال ها نفرینم را از دوش بهروز بخت برگشته بردارم.

america_petite.jpg

خاطره ی اول چرای اول: حتی برای ما که بهروز بلدمان بود و از تهران همان قدر می دانستیم که دختر لر، مسافرخانه ی توپخانه چیزی بود مثل فحش خواهر مادر. ملافه ها از غلظت مواد بدبو به مرور مثل تخته سه لا شده بودند و آدم های باذوقی که سابق بر این در اتاق ها اسکان داشتند و شقطان بر طبق قانون ظروف مرتبطه به چند جای بدن شان فشارهای یکسانی وارد می آورد، آری آن ها شب ها توی خودشان مچاله می شده اند و به یاد ساق پایی، گودی کمری، انحنای پستانی که توی ایستگاه مترو دیده بودند دار و ندارشان را خالی می کرده اند روی تشک و ملافه های مسافرخانه ی توپخانه. الخلاصه بهروز خان در معیت دختری از دخترکان شیک تهران فرمودند که: حسین جون عصری بریم تو لابی هتل یه کافی بخوریم؟

چرای سوم: آن موقعی که حقیر این مودم را خرید ۱۴ هزار تومان مودم دی لینک ۶ هزار تومان بود. ولی همین نوزاد حرامزاده ی فلان و چنان بلایی بر سرم آورد که حد اکثر سرعت ارتباط فقیر با شبکه ی جهانی عنترنت زیر ۹ کیلو بایت بر ثانیه و سرعت دانلود هم چیزی بود ، شما فرض بفرمائید، مثل ۰.۳ کیلوبایت بر ثانیه! کل چهار سالی که با این مودم لکنتی به سر کردم حجم دانلودم به ۱۰ مگابایت نرسید! حالا برج تا برج ۱۴ هزار تومان می دهم حلقوم این شرکت و به جایش برای خودم عیش می کنم. عرض کرده ام قبلا. چایی شیرین می خورم، سیگار می کشم و کیف می کنم.

چرای چهارم: یک روز مرخصی طلبکار بودم.

*
خارج از دستور:

آدم با مزه ای در کافه نادری پیغام گذاشته که مردم شهید پرور قزوین درخواست کرده اند که به خرج خودشان سریال حضرت لوط ساخته بشود.

*

از معدود لحظاتی که امروز حس آدم بودن به من دست داد وقتی بود که برای بار هزارم شاید این ترانه را از زبان آن عزیز از دست رفته شنیدم:

مه و ستاره درد من می دانند
که همچو من پی تو سرگردانند

شبی کنار چشمه پیدا شو
میان اشک من هویدا شو

تو ای پری کجایی؟
که رخ نمی نمایی

از آن بهشت پنهان
دری نمی گشایی

*

دانلود شد.

28 دی 1386    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




سکوت

چه می شود گفت؟ اگر حقیر را کوزه فرض کنید این ها که می بینید نوشته ام تراوشات فقیر بوده اند و چه تراوشاتی؟ خسته ام.هوس دیدن یاران موافق دارم.

تا کجا می توانیم تاب آوریم؟

*

زندگی واقعا بزرگترین راز است. خودش فقط! همین حیات و ممات چارده روزه. باور کنید همین که آفتاب روی پوستم می تابد باز هم خوب است. احساس خوبی می شود داشت. اگر همین زندگی ملعون را واقعی نگیریم مشکل حل می شود. درد و غم و بدبختی هایش هم قابل تحمل می شوند. فقط من نمی دانم خدا قربون ذات احدیتش بروم تا کی می خواهد صبر کند؟

*

از آن جائی که بعضی ها توی گوگل دنبال مثلا فلان چیز عمه شان می گردند و بعد من نمی دانم چطوری سر از این جا در می آورند عکس مبارک خودمان را منظور می فرمائیم بل که با دیدن این جمال بی مثال (کذلک الخرس الپشمالود) سر خر را نیامده کج بکنند.
Coverf.jpg

*
شما فکر می کنید بنده دلم نمی خواهد راجع به تاریخ و ادبیات و منطق این جا بنویسم؟ والله چرا! فقط نمی دانم جطوری بنویسم که به ترنج قبای اوشون برنخورد. برای همین مثلا دوست دارم بنویسم که ۵۷ سیگار خیلی خوبی است. من روزی دو پاکتش را می کشم. یک پاکت که باید بکشم. یک پاکت دیگر را هم به خاطر این بغض فروخورده ی لامذهبم می کشم. یعنی این که من در حالت عادی یک مقادیری به هر حال چرت و پرت می گویم. ولی الآن دو برابر حالت عادی چرت و پرت می گویم. خودم هم حال کردم. این تیریپ بغض فروخورده و این حرفها خیلی روشنفکری شد و یحتمل خیلی ها به بنده لینک های با فونت ۷۲ خواهند داد.

*

تا از دستتان نرفته این پادکست های خزه را بشنوید. آخری را بیش از ۱۰ بار گوش کرده ام. معرکه است!

*

ما در دهات خودمان یک ضرب المثل داریم که فلانی "زده است به دله ی جیمپو" یعنی به کلی خل و چل شده است. توجه بفرمائید: به کلی خل و چل شده است.

*

صالح از عرصه ی فراخ فرهنگ نوشته است. بنده مخالفتی ندارم. ما که در باقی عرصه ها فراخ هستیم این یکی هم بالاش.

*

یک روز پیغمبر دزدان گفته بود:

چنان قحط سالی شد اندر دمشق
که دزدان فراموش کردند فسق

از بیخ ماجرا جور دیگری است.

27 دی 1386    ||    نظر خوانندگان ( 4 )   




مرحوم حمورابی و قضیه ی آنتی ویروس

زنده یاد حمورابی وقتی داشت قوانین معروفش را روی سنگ می نوشت هیچ فکر نمی کرد که بشود به این روش دادخواهی هم انجام داد.ماشااله ماشااله برای صرفه جویی در مصرف کاغذ و حذف شغل بی معنی عریضه نویسی و جلوگیری از ازدحام پرونده های قضایی و حذف واسطه گرایی جماعتی به نام وکیل، دادخواهی به روش مرحوم حمورابی به الگوی بی بدیلی برای تمام جهان به خصوص امت شهیدپرور آریائی با تمدن شش هزار ساله تبدیل خواهد شد.
(عکس را در پایگاه محمود فرجامی دیدم)

Melk.jpg


دروغ یا راست این برنامه های آنتی ویروس هم تالی بلامنازع دارو و دوای پزشک ها هستند که شرحش قبل از این رفته بود. هر کدام را که امتحان می کنی یک سری را می گیرد و یک سری را زیر سبیلی در می کند. در نتیجه پول خدا خوب کرده را باید بدهی بالای چند تا از این محصولات تا آخر سر یکی را که نه کاملا بل که نسبت به بقیه بهتر است برای خودت نگه داری. نسخه های قدیمی Spyware Doctor و Spy Sweeper واقعا معرکه بودند اما حالا چس گرگی پا شده اند و آمده اند زیر ابرویش را بردارند که به کلی چشم یارو کور شده است. این دو تا خیر سرشان از بهترین نرم افزارهای ضد جاسوسی بودند ولی الآن نگه داشتن شان به اندازه ی صد تا ویروس و تروژان کامپیوتر نفتی ما را به پت پت و هن هن می اندازد. این وسط از کی باید شکایت کرد؟ از ویروس یا آنتی ویروس؟

قانون که یک زمانی برای حفظ نظم و ترتیب و احقاق حق آدمیزاد نوشته می شد الآن تبدیل شده است به بدترین مانع دادرسی و دستاویزی است برای دزدی و شارلاتانی و کلاه برداری. بنده به هیچ عنوان آنارشیست و چپ انقلابی نیستم ولی واقعا ملاحظه بفرمائید که در همین خارجه و دیار هفت رنگ فرنگ آیا شده که شرکت های گردن کلفت در جایی آن طور که باید محکوم بشوند؟ جامعه ی مدرن جامعه ای است انگل پرور و شغل هایی هم که درست کرده به ریختش می آیند. مثلا همین آقای برنارد مدوف پفیوز دزد که پنجاه میلیارد دلار دزدی کرده در پنت هاوسش در نیویورک حصر می شود ولی آفتابه دزد بدبخت را با هزار توسری و خفت می گیرند و جایی می تپانند که می تپانند.

وکیل تو را تهدید می کند که اگر پول بیشتر ندهی طرف آن یکی را خواهد گرفت یا مثلا چک تو را در دادگاه رو خواهد کرد (خلاف قانون است اما قانون چیزی است که وکیل فقط حق دارد آن را تفسیر کند. شما به عنوان آدم عامی حق تفسیر قانون را ندارید. قانون در حقیقت ماس ماسکی است که فقط وکیل حق دارد آن را انگولک بکند و شما از لذت آن بی خبر می باشید.) در قدیم کسی وکیل می گرفت که مثلا لالمانی داشت یا فلج بود و وکالت به کسی می داد تا از حقش پیش قاضی دفاع بکند. آدم هایی هم بودند مثل تمیستوکل که وقتی در دربار اردشیر درازدست خواستند تا بیاید و محاکمه بشود "نوچ" تحویل داد و گفت زبان قالی پر نقش و نگاری است که تا خوب باز نشود زیباییش معلوم نمی شود. یک سال در ایران ماند و بعد که حسابی فارسی یاد گرفت تشریف برد و از خودش دفاع کرد و تبرئه هم شد و گویا سال ها هم خدمت کرد. اما حالا وکیل می گیرند که حق را ناحق کنند و حتی حق را حق تر کنند و آن هم چه وکیلی؟ کسی که لولهنگش بیشتر آب وردارد و "آشنا" بیشتر داشته باشد. در حقیقت در دوران ما همه بلا استثنا لالمانی دارند و فلج هستند چرا؟ چون قانونی که برای آدمیزاد نوشته بودند تبدیل شده به چیزی که دیگر آدمیزاد از آن سر در نمی آورد.

مثلا کنار برخی نسخ رسمی معاهدات ثبت کارهای هنری می بینید نوشته: Human readable version.

رویش که کلیک می کنی می بینی سه چهار بند به زبان آدمیزاد نوشته است که در آن هفت هشت صفحه چه گفته اند. خلاصه آن تو نوشته اند که فی المثل کار تو را کس دیگری حق ندارد بفروشد. پدر سوختگی آدمیزاد طی این قرن ها بیشتر نشده ولی پدرسوختگی قانون چرا.

وقتی چیزی را که ادعا می شود برای خوشبختی و سعادت تو درست شده دست یک جماعتی می دهند که از ریختشان بیزاری و آن جماعت حق تفسیر و قرائت آن چیز را مونوپول کرده باشند نتیجه این می شود که از ریخت آن چیز بدت می آید.

علم و عالم به قول مرحوم پوپر شقه شقه شده اند و هرکسی به اقتضای جامعه ی مدرن شده متخصص یک چیزی و هر چه مدرن تر بشویم آن یک چیز کوچک تر می شود.اگر فردا دیدید که دکترای بستن پیچ پشت سماور دائر شده تعجب نفرمائید. آن طوری که از الآن معلوم است آن آقای دکترای بستن پیچ پشت سماور از تنها چیزی که سر در می آورد بستن پیچ پشت سماور است و لاغیر! حتی اگر بگویی بازش کن می گوید کار من نیست و تخصصش را ندارم.

پس یک بهانه ی دیگر هم به دست میرزا بنویس ها می دهند.

بدبختی مضاعف این جاست که این جنبه از مدرن شدن در جامعه ی ما رنگ مضحک دیگری به خودش گرفته است. "نفهمی" شده است مایه ی افتخار! چیزی که واقعا از نوع بشر از ابتدای خلقت دیده نشده بود در کشور ما متولد شد و رشد کرد. کار به جایی رسیده که اگر یارو معنی چیزی را هم بداند خودش را به نفهمی می زند. حالا چرا و یعنی چی؟ مثلا به یک خانم خوش پر و پاچه ی رشته ی زبان می گوئی :"به! نیگا کن عین سنده ی آب ندیده افتاد پائین!" می پرسد: "سنده یعنی چی؟" یا مثلا خودش را از ادبیات فارسی و یا حتی روشن کردن آبگرمکن ناتوان نشان می دهد. چرا؟ خانم فقط زبان خوانده اند و به قدری متخصص هستند که دیگر کارها را وقت نداشته اند یاد بگیرند.

خوشمزه این جاست که این جماعت حتی همان رشته ی تخصصی خودشان را هم به زور می فهمند و مدام دست شان به خشتک این و آن است تا بل که مشق های شان را بنویسند و از نکبت نجات شان بدهند.

همین چند سال پیش بود که یک خانم دکتر دورگه ساکن ترکیه مدل آموزشی بسیار ملسی ارائه کرد. در این مدل دانش بشری درست عین بچه های کوچک باید رشد بکند. یعنی وقتی چیز تازه یی دید کنجکاو بشود و دنبالش برود و باز آن جا اگر چیز نوی به چشمش خورد دوباره جلو برود تا جایی که می تواند. نه این که دو دستی بچسبد به علم مرده ریگ "تخصصی" مسخره اش و افتخار هم بکند که با بیست سال سن معنای "سنده" را نمی داند.

اگر عمری باقی بود درباره ی این مدل ادراک دانش بیشتر خواهم نوشت.

20 دی 1386    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




چیپس و ماست موسیر

هیچ دلیلی ندارد که آدم وقتی حوصله اش سر رفته بند کند به اینترنت صاحب مرده و مثلا هر روز سه تا پست بنویسد. ولی چون این جا غالبا متروکه است بهترین گزینه هم هست برای نوشتن خزعبلات. البته باقی تپه ها را هم بی نصیب نگذاشته ام از جمله این برگ از خاطرات بن لادن که تقدیم می شود.

کلی کار روی دستم باد کرده است که هیچ کدام را انجام نداده ام. کار سنگینی است درباره ی ادبیات تطبیقی و این سه چهار روز تعطیلی قرار بود سر و سامانی بهش بدهد که نداد و همچنان کفک زده است.

طراحی لوگو و براند یک شرکت که همچنان دارد باد می خورد و احیانا طرف صبح شنبه با یک بغل فحش آبدار به دیدار بنده خواهد آمد.

یک نرم افزار مامانی دانلود کرده ام برای ضبط پادکست. نمی دانم اصلا حسش را دارم یا نه امروز اصلا نفهمیدم چه کار کردم که ساعت شده است یک بامداد! روزهایی که فکر می کنی خیلی کارها می کنی همین طوری عاطل و باطل بهت زل می زنند. بگذریم که اصلا تاسوعا و عاشورا حس و حال آن چنانی نیست که آدم کاری بکند.

6a00ccff85312a985d00cdf3a62f1ccb8f-500pi.jpg


قرار بوده کارهایی بکنم و مطالعات مقدماتی در باب اقتصاد که هیچ هیچ هیچ تا به حال نکرده ام. بطالت بد جوری توی ذوق می زند. اتاقم مثال بازار شام شده که شتر با بارش توی آن گم می شود. همه جور آت و آشغال و گند و گه از سر و کله اش بالا می رود. مثلا همین ته سیگارهایی که ریخته ام توی کیسه فریزر که بیندازم دور، رخت هایی که یک ماه پیش قرار بوده بشویم یا اتو کنم یا آویزان کنم به ماس ماسک توی کمد، نعلبکی و بشقاب و قاشق و چنگال و لیوان و تشتک پپسی و دستمال کاغذی های گلوله شده و انبوهی خاک محتویات اتاق بنده را تشکیل می دهند. نوابغ بزرگ شلخته اند و این قاعده استثنا هم ندارد.

مثلا این نوار شماره ی دو موژه است که نوارهای پس و پیشش گم شده و مثلا با دوره ی یک تا هشت انیستیتو گوته که چهار تایش نیست با چند تا دستمال کاغذی کذا گوشه ی کمد افتاده اند. امروز دنیا را زیر و رو کردم برای یک میکروفون. چهار تا جستم ولی یک کدام شان هم غیر از فس فس چیزی تحویلم نداد. سیمهایشان لق لق می زدند و حشفه شان را که باز می کردی می دیدی کلا چیزی آن تو نیست! آدم با ذوقی که سابقا به این جا می آمده نیاز مبرمی داشته به این که بریند به ابزار آلات بنده! حواله اش به ابزار آلات بنده!

اختتامیه:
وقتی از سوپری چیپس و ماست موسیر می خری عده ی کمی حدس می زنند که این یحتمل شام توست!

18 دی 1386    ||    نظر خوانندگان ( 3 )   




نقش داریوش کبیر در هنر معاصر

حساب کنید مثلا به یکی مثل بیل گیتس بگویند نابغه! آدم باید چه فکری بکند؟ کسی که سیستم عامل DOS او کپیه ای بود از QDOS و WINDOWS اش کپیه ای از سیستم عامل MAC که شکایت و داد و بیداد هیچ کدام به جایی نرسید و حالا همین آقا با آن ثروت افسانه ای بیشترین شکایت های قانونی را از مردمی می کند که بی اجازه از نرم افزارهایش استفاده می کنند.

windowsxpripuu9.jpg

یا مثلا عباس کیارستمی چون پیازش کونه کرده یادمان برود که نویسنده ی داستان کوتاهی که "خانه ی دوست کجاست" - سکوی پرتاب و نقطه ی شروع جدی عباس خان - بر اساس آن ساخته شده بود گفته بود که کیارستمی بدون اجازه ی او از داستانش استفاده کرده، آن را به "ابتذال" کشیده، شخصیت هایش را از آدم های باهوش به آدم های "کودن" که آن ور آب می پسندند تبدیل کرده و در آخر سر "مبلغ ناچیزی" جلوی او انداخته تا حرف و حدیث ها را تمام کرده باشد. (منقول از مجله ی فیلم)

از آن طرف نیکی کریمی برای ما داور مسابقه ی شعر می شود که نه تنها هیچ ربطی ندارد بل که سوال پیش می آید که مثلا آیا در آمریکا بریتنی اسپیرز را می برند در آکادمی شعر آن جا داوری بکند یا خیر؟ و این همه افتخارات دولا پهنا دلیلش چیز و چیزهای دیگری است مربوط به از ما بهتران؟

از آن دست است فیلم ساختن مهناز افشار درباره ی نلسون ماندلا!! (مثلا فرض کنید پاریس هیلتون درباره ی چه گوارا فیلم بسازد) و از آن بهتر گونی گونی رطب است که کنار گذاشته اند تا نوش جان بفرمایند و شکرشکن بشوند از این همه هنر.

یا این که فرضا یغما گلرویی کتاب شاملو یا شهرام شیدایی را می گذارد جلویش و اکتشافات آن چنانی و از سر تا ته کپیه می کند و فلان ناشر معروف هم زرت آن ها را به چاپ می زند تا نبوغ هنرمندان مملکت به هرز نرفته باشد.

این روش موفقیت کاملا تضمینی است. کافی است آدم مقادیری مکش مرگ ما باشد - زن و مرد تفاوتی ندارد - مثلا جناب آقای(؟) فریدون آو که گالری های آن چنانی برگوزار می فرمودند و حتی همین خانم هدیه تهرانی هم شاهکارهای ایشان را به قیمت یک میلیون و دو میلیون تومان خریداری می کردند آثارشان عبارت بود از عکس های نیم رخ، تمام رخ، سه چهارم رخ از لنبه ی مبارکه و خدا می داند چند تا عکاس بدبخت برای یک روز برگزاری نمایشگاه شان این در و آن در می زنند و استخوانی گیرشان نمی آمد اما فریدون نه تنها نمایشگاه دایر می کرد بل که هنرشناسان واقعی این مرز و بوم که خودشان را هنرشناس های بزرگ دیگری کشف کرده اند امثال آقا را کشف می فرمودند و دست آخر هم به عنوان نماینده ی هنر ایران یکبار دیگر توسط ادوارد لوسی اسمیت کشف شدند و احتمالا الآن در خارج از کشور به هنرپراکنی مشغول می باشند.

mahnaz.jpg

(عکس کارگردان شهیر در حال مبارزه برای رهایی از چنگال آپارتاید. البته چنگال مزبور در عکس قابل مشاهده نمی باشد.)

دوستی از دوستان بنده روزی خبر از راه اندازی سایتی داد به مدیریت خودش و چند آدم دیگر و می خواستند مقالات و نقدهای منتقدان مشهور سینما را ترجمه کرده و در آن جا به اسم خودشان چاپ بکنند و بعدش که بنده تهدید کردم همین جا پته شان را روی آب خواهم ریخت گویا بی خیال شده اند و اسم نویسنده های اصلی را هم می آورند. ولی انگار همیشه باید یک چماق بالای سر این جماعت باشد اگر نه اوضاع از اینی که هست هم افتضاح تر خواهد شد.

ما به یک جائی رسیده ایم که خوشمان می آید بهمان دروغ بگویند و این دروغ شنیدن را از هر کار دیگری بیشتر دوست می داریم.

صبح تا شب اسم داریوش کبیر از زبان مان نمی افتد ولی یادمان می رود که آن مرحوم مغفور در کتیبه اش گفته بود: اهورامزدا مملکت مرا از دو چیز مصون نگاهداراد: اول دروغ و دوم محصول بد! و حالا انگار همین دروغ محصول بد هم به وفور می دهد. های های های! کجائی داریوش؟

17 دی 1386    ||    نظر خوانندگان ( 4 )   




دانش مقدس پزشکی در عصر حاضر

خوب یادم است چند سال پیش در مراسم فارغ التحصیلی و سوگند برخی دوستان تازه پزشک، دیدم که موقع سوگند خوردن می خندیدند و به همدیگر سقلمه می زدند. وقتی تشریف شان را آوردند پایین گفتند که همه ی افعال را برعکس سوگند یاد کرده اند یعنی مثلا عهد کرده اند که به خاطر پول، آدم هم بکشند.

شوخی بود. گذشت. تا این که چند شب پیش یاد خبری افتادم که چند سال پیش خوانده بودم آن هم این که بله! روشی پیدا شده است که می شود با آن دندان آدمیزاد را از سلول های نمی دانم چی چی آن از نو دوباره ساخت و بسیار کم هزینه و معقول از نو صاحب دندان درست و حسابی شد.

اما چی شد که این خبر در نطفه مرد؟ کجا قایم شد؟ واقعا از خودتان پرسیده اید چرا علم عریض و طویل پزشکی تا به حال نتوانسته یک راه حل درست و حسابی برای دندان پیدا کند که هر دانه اش یک میلیون تومان آب نخورد؟

جوابی که به ذهن بنده ی حقیر می رسد این است که اگر آن خبر بیشتر درز می کرد و واقعا آن روش به دنیا عرضه می شد اصناف و مشاغل زیر باید می رفتند غاز چرانی و تجارت و سود خیلی ها از بیخ و بن بر کنده می شد:

دندان پزشک ها - استادان دندان پزشکی - دانشکده های دندان پزشکی - کارخانجات ساخت خمیر دندان و مسواک و نخ دندان و خلال دندان و سفید کننده ی دندان و سازنده ی فیلم رادیولوژی دندان و مواد پرکردنی توی دندان و پروتزهای دندان و سازندگان یونیت های دندان پزشکی و سازندگان ابزار و ادوات عصب کشی و دندان پر کنی و سیخ و سه پایه و آینه ی دندان پزشکی سازی و مسکن های آن چنانی و هنرپیشه هایی که با برخی از این کارخانه ها قرارداد تبلیغاتی می بستند و شرکت های متخصص در تبلیغات دهان و دندان و کلینیک های دندان پزشکی و ...

همه شان می رفتند لای جرز دیوار. چه کاری است؟ هر کس دندان ندارد باید جانش در برود. اول عصب کشی کند بعد پرش کند بعد روکش کند بعد که دخلش درآمد برود مثل بچه ی آدم ایمپلنت کند.

از طرف دیگر علم پزشکی امروز هیچ وقت "دوای" فلان درد و مرض را به ما نمی گوید. بلکه داروئی کف دست ما می گذارد که حالمان را "بهتر" می کند اما خوب نمی شویم. چرا؟ چون اگر با یکبار مصرف یک دارو بنا باشد شما خوب بشوید دیگر مرض ندارید پول اضافه بابت دارو بدهید. پس یک چیزی بهتان می دهند که اندکی بهتر بشوید بعد که دوباره عود کرد باز دارو بخرید و این قدر بخرید و بخرید و بخرید تا جانتان بالا بیاید.

آیا واقعا هیچ درمانی برای سرطان یا ایدز وجود ندارد؟ باید باور کنیم که نیست؟ یا این که باید باور کنیم که همه ی دم و دستگاه مطول و پت و پهن شیمی درمانی و هسته ای درمانی و کوفت و زهرمار برای این است که شما بیست سال سی سال دارو مصرف کنی و خرج دکتر و بیمارستان بدهی تا کیسه ات را خالی بکنند؟

کدام آدمی می تواند باور کند بشری که طی چهل سال دنیا را زیر و رو کرده و چنین جهش اطلاعاتی داشته از پس بیماری های چند هزار ساله بر نیامده است؟


light-virus-.jpg


تازه ایدز که گویا از آزمایشگاههای خود همین بشر به بیرون درز کرده یا درزانده کرده شده که دیگر مسجل است باید دوا و درمانش هم نزد خودشان باشد. ایدز بهترین راه است برای کم کردن جمعیت دنیا و کسب درآمد نجومی: یعنی هم خر است و هم خرما. از یک طرف آفریقائی بدبخت را با چهار تا فیلم سوپر و سایت سکسی حشری می کنند و از آن طرف می اندازندش به جان نشمه های محل شان که تا می توانند همدیگر را صفا بدهند. آخر سر هم طرف دو راه بیشتر ندارد. اگر پولدار است که یارو مجبور است برود درمانگاه مثلا شهر "اوکومبابا" و دار و ندارش را بدهد داروی ایدز - یا دار و ندار دولتش را بدهد داروی ایدز - و آخر سر هم بدون خوب شدن نفله بشود یا این که بی پول است و چه بهتر که سریع تر تشریفاتش را می برد.

آیا آدم باید باور کند که وقتی در رادیو یا تلویزیون می گویند مصرف فلان ماده - مثلا قهوه یا چای - میزان سکته ی قلبی را کاهش می دهد راست می گویند؟ از من می پرسید نه! چون یک سال نگذشته که دوباره اعلام می کنند که این دفعه مصرف همان ماده ی کوفتی برعکس خطر را افزایش می دهد! چه کسی اسپانسر این چه جور مطالعات است؟ کدام پزشکان عزیزی این تحقیقات را با چه پولی انجام می دهند؟

کدام رسانه ها - با چه درجه ای از حماقت و یا دخالت در امر - به این ترهات پوشش خبری می دهند؟

بله شما دندان خودتان را در دهان خواهید داشت اما فقط وقتی که جهان مطمئن بشود صنایع و مشاغلی که نام بردیم برای خودشان منبع درآمد دیگری جور کرده اند. به آن ها گفته می شود که فلان قدر سال وقت دارید تا تغییر و تبدیل کنید و دنبال کاسبی دیگری باشید.

تا آن وقت من و شما از درد به خودمان می پیچیم و عزیزانمان را زودتر، خیلی زودتر از آن چه باید کفن می کنیم.

13 دی 1386    ||    نظر خوانندگان ( 2 )   




هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من