آغاز فصل سرد، بی بی سی فارسی، آیه های عمر بن خطاب و خزعبلات دیگر

وقایع اتفاقیه:

- جناب رئیس هنوز در قشلاق به سر می برند. حقوق بی حقوق! دلمان خوش بود که چندتایی از این شورت های یقه اسکی می گیریم که پر و پاچه مان یخ نکند. امروز بنا به فرمایش ایشان دست و پایی هم زدیم نامربوط در ادبیات به امید این که چیزی ساز کنیم که وی را به کار آید که نیامد.

مصرع:

بربسته دگر باشد و بررسته دگر


- دلم چایی می خواهد.

*

صالح از آغاز فصل سرد گفته است. از آغاز فصل سردی که باران ندارد. مثل سرمایی که فی المثل در آباده یا ایزدخواست تا مغز استخوان نفوذ می کند و مثل مفتش کشف قاچاق از پاچه های آدم بالا می رود تا می رسد به دندان ها و خشک است. از آن فصل هاست که حتی امید به گرمای فردایش هم پشت آدم را می لرزاند. چه گرمایی است خشک و آدم سوز و آدم خوار. بی برکت. بی مهر. بی...نوا!

*

اعم روشنفکران ایران زمین شیهه کشیده اند به گرامیداشت بی بی سی فارسی. نه که رادیویش خیلی به ترقی ما کمکهای آن چنانی کرده بود حالا گل به سبزه آراسته شده و این اتفاق "فرخنده" که محمود فرجامی و عباس معروفی برایش بشکن های دندان شکن می زنند به وقوع پیوسته است. انگار هر چه در گوش کر جماعت منورالمغز ایرانی بخوانی که هیچ حرامزاده ی بیگانه ای دلش برای تحت و ماتحت تو نسوخته که آن را "به فال نیک" بگیری به خرجش نمی رود.

بیت:

اگر صد سال بر مشکش زنی چوغ
همان دوغ و همان دوغ و همان دوغ

آدم بشو نیستیم. حافظه ی تاریخی مان چیزی است در حد صفر. عاشق مموش زلفی بازی و شکوفه کردن و پتیشن امضا کردن و اشک ریختن و کثافت کاریهایی از این قبیل هستیم و وقت نداریم تاریخ بخوانیم. به چه کارمان می آید؟ تاریخ هم اگر می خوانیم، می خوانیم که چهار تا اسم از بر داشته باشیم و جلوی از خودمان پفیوزتری بلغور بکنیم.

به چه کارمان می آید تاریخ؟ مگر آن فلسفه ای که خوانده ایم به چه کارمان آمده یا هرمنوتیک مان به چه دردی خورده است؟

تحویل بگیرید منار برنجی اکبر گنجی را که دست در دست هم نهاده اند به مهر و با قرآن شناس و حافظ شناس و کیارستمی شناس معروف جناب بهاء الدین خرمشاهی دمب ها را گره زده اند که بله! چه نشسته اید که آیه ی "فتبارک الله احسن الخالقین" را عمر بن خطاب از خودش درآورده و به قرآن اضافه کرده است و بعد ارجاع هم می دهند به هرمنوتیک گادامر! ای هی! ای مرض! آخرین نقطه ی کشفتان رسید به این جا؟ باز جای شکرش باقی است که با زیرکی می اندازند گردن عمر بن خطاب چون دیواری کوتاه تر از دیوار آن بخت برگشته هم نیست. به ائمه ی اطهار یا پیامبر که نمی توانند آیه ساختن را نسبت بدهند می ماند ابوبکر و عمر و عثمان که این وسطی چون خیلی "سوکسه" دارد و بسیاری از مردم ایران برای او جان شان در می رود بهترین گزینه است تا آیه هم جعل کرده باشد تا کلکسیون افتخارات تاریخیش تکمیل تر بشود. منار برنجی با یک تیر دو نشان می زند. هم حرف بی پر و پای خرمشاهی را سر نیزه می کند تا منطق سست حرفهایش ارجاع به حافظ شناس معروف داشته باشد و هم خوب عمر بن خطاب!

*

- چایی می خواهم. چند لحظه صبر بفرمائید...این هم چایی. یک فلاسک پر. شیرینش هم کرده ام از قبل. داشتم می گفتم...

-سیگار؟

*
all work and no play makes Jack a dull boy

نقطه که برایش می گذارم می پرد آن طرف. از خیرش گذشتم همین طوری بدون رسم الخط حال کنید.

*

فارکس! فارکس! فارکس! یادم است یک روز توی همین مجتمع کامپیوتر توی میرداماد داشتیم هرز می گشتیم که یک آقای فکور بوری جلو آمد و چقدر با تربیت گفت: سلام.لال بازی شروع شد و بعد از حقیر پرسید که انگلیسی می دانم یا نه؟ به روی خودم نیاوردم که کارم این است تا ببینم چه می گوید. گفت شما اصلا می دونی بی بی سی چیه؟ گفتم: نخیر! تیاتری شد.
*

- چایی دم کشیده است. خواهش می کنم. بنده استدعا دارم اگر از فوتبال بارسلونا، فردوسی پور، ویگن، چایی، و فلفل خوشتان نمی آید تا آخر این پست وقت دارید که تجدید نظر بفرمائید. زندگی ارزش این حرف ها را ندارد:

Don't bother wiring for an extension

*

- به این ها می گویند چایی کله مورچه ای. زاهدان که بودیم یادم است یک جور چایی بود که از این ها خیلی بزرگتر بود منتها همین طور گرد ولی یادم نیست اسمش چی بود.

*

این بابا کورت گودل هم نابغه ای بوده است برای خودش. این را همین طوری گفتم که بفهمید بنده مطالعاتی در باب منطق ریاضی دارم.

*

- گیر نده! یادم نیست اسمش چی بود.

*

فی المکان الملعون
خمسین من الرجال الهندییون یتنافسون
Demon Grudge
الواحد بعد منتصف اللیل من MBC ۲

*
اگر ده سال پیش به کسی می گفتی که قرار است عربستان به ایران هلو صادر بکند به جرم دیوانگی تحویلت می داد. حالا رانی می خوریم مثل ماه. البته گویا ما هم هلو صادر می کنیم و این دفعه رانی آن هلوها را عرب ها میک می زنند.

*
261zzw9.jpg

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
ایمان بیاوریم به گنداب بی بی سی فارسی
به آیه های عمر بن خطاب
و
خزعبلات دیگر...

4 بهمن 1386    ||    نظر خوانندگان ( 20 )   




هومر سیمپسون، ویگن، و قضیه ی پیزی

کارلوس وارلا می خواند و همین طور که خورشید عالم تاب روز ما را شب می کرد و از باران هم خبری نبود وقایع زیر حادث شدند:

- حقوقی را که قرار بوده اول برج بدهند هنوز نداده اند و یحتمل تا دوشنبه ی هفته ی آینده هم نخواهند داد. باکس سیگار دارد ته می کشد. پولی در کیسه نیست و این جوری که خبرها می رسد می خواهند خیر سرشان بعد از عید خواهر و مادر خرج و مخارج مان را به اسیری ببرند و در مملکتی که حقوق زیر ۹۰۰ هزار تومان زیر خط فقر است ما با این حقوقی که می گیریم چیزی هستیم شما بگو مثل بایزید بسطامی و شیخ ابوالحسن ابوالخیر با این تفاوت که مرید نداریم.

- امروز چند ساعتی باز برق رفت و عنترنت کن فیکون شد و حقیر سیگار به دست بالای پشت بام اداره کوه را می پائید که نم نمکی رویش برف نشسته بود

- توی تاکسی رادیو فردا وق وق می کرد که در بین وق وق رادیو فردا صدای صادق زیبا کلام به گوشم خورد که فی الحقیقه این آدم مثال نقض فرمایش الاسماء تنزل من السماء است. خیلی دوست دارم یک روز بگذارمش لای در.

*

آهنگ های قشنگ را که دانلود می کنی و مال تو می شوند بعد از چند بار گوش دادن راهی همان فراموشخانه ای می شوند که پیش از آن باقی را حواله داده ای. حالا من مانده ام و این صدای کارلوس وارلا که وقتی وینمپ خود به خود از حرکت می ایستد توی مغزم همچنان زنگ می زند. مجبورم مثل قرص استامینوفن های وطنی که - لابد به خاطر درصد زیاد از حد نشاسته - خوردن شان بیشتر به کمک تله پاتی و قوه ی تلقین درد دندان را ساکت می کند، هر از چند وقتی برای این که پژواک صدایش را در مغزم خاموش کنم؛ باری آهنگ را دوباره برای خودم پخش کنم. وینمپ را می گذارم روی تکرار تا هی بخواند. آن قدر بخواند که دردم خوب بشود. و چه آرزوی غریبی است نازنین.

Una palabra no dice nada
y al mismo tiempo lo esconde todo
igual que el viento que esconde el agua
como las flores que esconde el lodo.

سخن گنگ است و با همه گنگی
هر آن چه هست را پنهان می کند
همچن