این که هنوز این جاست؟

خریت را پایانی نیست
حتی در انتهای کوچه های دهکده
آنگاه که کورسوی چراغ مادربزرگان
سایه های غریب بر دیوار می اندازد

ژان-پیر دو آلزاسی

الیوم رفتیم به آن طرفها که پاسارگاد باشد و چشممان افتاد به تعویض روغنی و ماست بندی و بقالی و چقالی که تا چند متری قبر خدا بیامرز کوروش پیشروی کرده بودند و چشم مان افتاد به دو عدد تهرانی - من خیلی این موجودات را دوست دارم باورتان نمی شود - که با اشاره به قبر خدا بیامرز چنین می گفتند:

- ا! داداش! این که هنوز سر جاشه آب توش نرفته که! ا! خدا وکیلی حالا این چیه که بره زیر آب؟

می شد بزنی زیر گوشش که تا لواسان دور خودش بچرخد. می شد با تندر ۹۰ چنان از رویش رد بشوی که ریقش در بیاید.

- الله وکیلی داداش این تهرون هم جاهای دیدنی زیاد داره چیه چهار تا خار خسک؟! ببشقین داداش یه اسک از ما می اندازی؟

چنان عکسی از خودش و آن یالقوز همراهش انداختم که تا تهران نرسند نمی فهمند پس زمینه ی تصویرشان چه بوده است. وقتی با تسلط کامل بر اعصاب و روانم برای شان توضیح دادم که چه خبر است به قول خواننده ی ورزشکار و مردمی عباس قادری "اینو جواب شنفتم":

- ا؟ الله وکیلی؟ داداش ما تاریخ نخوندیم که ما مهندسی معدن خوندیم!

------------------------

در حافظیه ایستاده ام. دو موجود دوست داشتنی دیگر یکی نر و دیگری ظاهرا ماده مثال دو مرغ عشق نزدیک می آیند. مرغ عشق ماده ما تحت مبارک را درست می گذارد وسط سنگ مزار حافظ و تلپ می تمرگد رویش. آن دیگری اول با تعجب هیکل مرا بر انداز می کند و بعد سنگ مزار را:

- داداش این حافظ هم خیلی دراز بوده نه؟

سکوت کرده ام.

- عزیز این که می گفتن دیدنیه دیدنیه این بود؟ ا؟ می گفتن کلی توش چیزای عجیب داره حیوونای عجیب داره...

ای بر قبر پدرت لعنت مگر آمده ای باغ وحش؟ این را نمی گویم. عرض می کنم:

- همین است! حافظیه همین است. یک نیمکت سنگی است که دورش درخت کاشته اند!

-------------------------------------

باخ به درد من نمی خورد. به هیچ وجه! فقط سمفونی پنجم بتهوون! حتی اگر دندان درد داشته باشم. حتی اگر از زیارت مزار آدمیت بازگشته باشم. حتی اگر لا به لای ابرهای سیوند دنبال چشم های تو گشته باشم. حتی اگر با "ش" هم آشتی کرده باشم.

هر زندگی دل انگیز،
نغمه ی کوتاهی است،
و کسی نیست که پاسخ دهد،
چرا آهنگ های زیبا،
این قدر کوتاهند؟

24 فروردین 1388    ||    نظر خوانندگان ( 4 )   




از فیس بوک بدمان می آید

وقتی نوشته ات تیتر دارد می دانی درباره ی چه می نویسی وقتی هم ندارد همین جوری یک چیزی می نویسی. مثلا می گویی:

آخرین روز وفاتم را جشن گرفته ام

و نمی دانی چکارش باید کرد. یک چیزی می خواهی این ور و آن ورش بچسبانی بل که شبیه شعر بشود که نمی شود. توی اتاقم صدای نفس کشیدن کسی می آید سرم را که بر می گردانم صدا قطع می شود. بفرما! کم مانده بود شیزوفرنی هم بگیریم که گرفتیم. بنا داشتم شبی وقتی سری بزنم به اخوان صفا نزد برادرنا شهاب المباشری ثم شیرازی ثم مهندس المخابرات ثم الکافه دار که پیزی گشاد و اعصاب لهیده یاری نکرد و بلکه فردا شبی به سراغش بروم و از محضرش - به معنای دقیق کلمه - برخورم. هر چند که تا چند روز پیش کل ما یملک منقول و نامنقول بنده به زور هزار تومان بود ولی لذت دیدار دوستان چیز دیگری است که فی المثل اگر یک لیوان آب جوش را به تو دادند هزار تومان می خوری و باز هم از دیدار دوستان لذت می بری. و به قول صمد: هیشکی نمی تونه مثه مو لذت ببره!

الآن یک تیتر پیدا کردم. از فیس بوک بدم می آید. بیشتر به این دلیل که صاحبش یک بابای ۲۳ ساله است که خواسته اند سایتش را ۹۰۰ ملیون دلار بخرند و نداده است. حسود لا یسود.

این دلیل اول. دلیل ثانی و اثنینش هم این باشد که از این شبکه مبکه بازی و منو اد کن و اونو ول کن و ووش ووش مموش نازی و جمع های عمه قزی بازی - علی الخصوص اگر بحث فرهنگی هم قاطیش باشد - بیزارم. از کافی شاپ هم خوشم نمی آید چون باز هم از این قواره ها به دیواره هایش میخ کرده اند و آدم های زورکی آن جا بودا می خوانند و همه در پوسته ای از ادا و اصول مهوع خودشان فرو می روند. یک آدم معصوم را به کافی شاپ ببرید. بیشتر از ده دقیقه تحمل نخواهد کرد. مگر این که بخواهد ریخت خودمان بشود و پس از خوردن مقادیری قهوه اول سوژه ی مناسبی برای تبادل نگاه پیدا کند و بعد دستش را زیر چانه اش بزند و به فراخور حال گوزهای بی نمک علمی فرهنگی هنری بپراند.

حالا هر کی گفت چرا بند کرده ام به ملت؟ جواب: با "ش" حرفم شده است.

تازگی دیده اید روی بسته های سیگار عکس مثلا دو تا ریه را چسبانده اند که یکیش ریه ی شخص سالم و دومی ریه ی بیمار و مریض یک آدم سیگاری است. به قول "س" عکس ریه ی سالم به قنبل بیشتر شباهت دارد تا ریه و ممکن است بعضی ذهن های بیمار و مریض با دیدن این هشدارهای ایمنی یک کارهایی با خودشان بکنند. پیشنهاد فدوی این است که عکس دو تا جسد را کنار هم بگذارند که یکی بر اثر سیگار مرده و دیگری به مرگ طبیعی جان سپرده است.

رفتم عینک بخرم. یک فرامی نشانم داد که روی چشم نگذاشته دل به هوایش پر پر شد. چند؟ نخیر بنده فرام خالی را عرض می کنم! ها؟ نه همین را می گویم تنها! کل جعبه ی بیست و چهار تائیش را نمی خواهم بخرم همین یکی فقط. چند؟ سیصد و هشتاد و چهار هزار تومان! باید می دانستم. از همان اول که آن زنکه را پشت دخل دیدم باید می دانستم. موهایش را کرده بود زرد زرد انی. مانتویش تا زیر قلنبگی برمودا بالا بود و سیصد و هشتاد چهار هزار تومان که می دادی برایت لبخند می زد.. همین جوری هم لبخند می زد. منتها باید ریختت سیصد و هشتاد و چهار هزار تومان می ارزید. نه حقیر که دو سال است پول کفش خریدن ندارم و تمام آرزوهای پوشاکی ام سر زا رفته اند. خریدن آن فرام توسط این گرام گناهی بود نابخشودنی که فی المثل اگر می گفتم می خرم با توجه به سر و هیکلم فوری به پلیس زنگ می زدند.

بیت:

می و از دست مغ در جام زرین
حرام اندر حرام اندر حرام است

Bakun

باکون! باکون دوره ای است متعلق به شش هزار سال قبل نزدیکی تنگه بلاقی ( یا بلاغی) که دارد زیر آب سد سیوند خفه می شود. می دانید یعنی چی؟ یعنی ۳۵۰۰ سال قبل از ساخته شدن تخت جمشید آدم های این جا سفالینه های محشری می ساخته اند. خمره در آمده. خمره های بزرگی پیدا کرده و در آورده اند و فقط دو تای شان را منتقل کرده اند به موزه و باقی را گل مالیده اند و دوباره دفن کرده اند که گل و لای و لجن سد سیوند رویشان تلنبار بشود. باستان شناس می گفت: آمدیم در بیاوریم که نگهبان گفت: بابا فهمیدیم ایران تاریخ دارد حالمان را به هم زدید باقی را بگذارید بماند. باکون دوره ای است یادگار شش هزار سال قبل با سفالینه های محشری که زیر لای و لجن سد سیوند به همراه راه شاهی و ۱۳۰ سایت تاریخی دیگر مدفون خواهند شد و قصر داریوش هم گویا و بند دوره ی هخامنشی هم گویا.

هاکونا ماتاتا!

Hakuna Matata! What a wonderful phrase, Hakuna Matata! Ain't no passing craze, It means no worries for the rest of your days, It's our problem-free philosophy, Hakuna Matata!

23 فروردین 1388    ||    نظر خوانندگان ( 4 )   




هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من