انواع اسکندر - شماره ی دو

گفتیم و گفتیم که اسکندر را چه احوالات بود و نمودیم که عرفای ما چطور به لطائف و حیل ریش حنا بسته ی حجاج بن یوسف را گرفتند و به جنت الماوی کشیدند اما جواب سوال را نیافتیم و کسی هم به حقیر دست یاری نداد. پس حالا که خودتان خواسته اید بنده باقی راه را هم می روم.

آن هایی که قدری با تاریخ آشنایی دارند، به زبان دیگر یعنی عده ایی که غیر از کتاب های "هخامنشی" چیزهای دیگری هم خوانده و غیر از کانال شهرام همایون و "هخا" چیزهای دیگری هم دیده اند یا فی المثل وصیت نامه ی قلابی کوروش باورشان نشده و غیر از تاریخ و مدنی چهارم دبستان سعی کرده اند نوشته های دیگری را هم نه به طمع نمره باز کاوند، آری این جنابان می دانند که نهایت کارزار اسکندر با داریوش سوم به کجا انجامید.

دو تن از سرداران سپاه داریوش سوم، یعنی دو تا ژنرال چهار ستاره که حرف شان در رو داشت سر میز شام از همراهی با شاه سر می پیچند. این درست بعد از آنی است که داریوش نامه ای به اسکندر نوشته که تا هر جا را گرفته ای پیشکش قدمت بگذار ما شاهی مان را بکنیم و توی همین چهار دیواری و بیت خودمان بپلکیم و پای نامه را هم "شاهنشاه" امضا نکرده است. بسوس و نبرزن قمه می کشند. سر میز شام به روی شاه قمه می کشند که مردک دیوانه الآن وقت قرطاس پرانی نیست و از جبه ی شاهی تو هم چیزی در نمی آید و خلاصه این که ما شاهی تو را به هیچ نمی گیریم و از خیمه بیرون می روند. بیت گویا ازنظامی است:

بسوس و نبرزن دو سردار پست
بر آن پیلتن برگشادند دست

باد از کدام سو می وزد؟ مسلما بسوس و نبرزن می دانستند که اسکندر دیر یا زود فلات ایران را در می نوردد و کاری از شاه ساخته نیست بنابراین کلاه خودشان را قاضی کردند و ولی نعمت را قال گذاشتند و پشتش را خالی کردند. داریوش نه کسی را کشته بود و نه مالیات سنگین به گرده ی ملت بسته بود و تنها بد اقبالی که داشت این بود که باد از سمت او نمی وزید. بلاهت او هم به جای خود ولی قمه کشیدن درست در لحظه ی آخر و خنجر زدن از پشت، کاری ناپسند بود که این دو سردار عظیم الجثه کردند و بعد هم که می دانید شاه تنها ماند و هم این دو به ضرب شمشیرش از پای انداختند. یار دارا بودن چیزی نبود، که فرمانداری ایران را از سکندر گرفتن و حساب ها را تصفیه کردن لقمه ای چرب تر می نمود.

این ها دودوزه بازی کردند. کاری که فی المثل شعبان جعفری بی مخ نکرد و تا آخر عمر همچنان شاهنشاه آریامهر می گفت و کاری که می دانیم ارشدالدوله سردار محمدعلی شاه نکرد که می توانست با یک غلط کردم و گه خوردم جان از مهلکه بیرون برد ولی نکرد:

تصویر نامه ی ارشدالدوله


چهارشنبه ۱۶ شهر رمضان ۱۳۲۹

خانم عزیز من؛ الآن که نفس آخر من است و بعد از نوشتن این نامه تیرباران خواهم شد از دور با این حالت که با کمال استقامت و قوت قلب بجز تو یاد دیگری نیستم می‌میرم، در صورتی که تو در نظر منی. این کاغذ مرا صَفوت السلطنه به شما می‌رساند و یادگار آخر من است که پیش تو می‌ماند. نگوئی مرا فراموش کرده. زنجیری که تو در «وینه» به من یادگار داده بودی به گردن من است که زنجیر را خواهش کردم کسی از گردن من بیرون نیآورد. افسوس می‌خورم که دیدار تو را که بهترین آرزوی من بود در امامزاده جعفر ورامین در نفس آخر به گور بردم. از خدا سلامت تو را می‌خواهم و تو را به خدا می‌سپارم. نعش مرا اگر به قولی که به من داده‌اند به شهر آوردند هر کجا که خودت میل داری بده دفن کنند. این بدن سوراخ سوراخ من با یک گرمی مفرطی تو را وداع می‌کند «دُرّی» [درهّ الدوله] و سایر را از طرف من سلام برسان. چهل و هشت هزار تومان اسکناس، چهارده هزار مناط روسی در جیب دارم نمی‌دانم به تو خواهند داد یا خواهند برد.

دوست گرفتار تو ـ علی

و تا لحظه ی آخر جاوید شاه گفت.


اسکندر می رسد. جنازه ی شاه در مرکبی است بویناک - مثلا استتار شده که دشمن شک نکند شاهی در این جاست غافل از این که "خودی" راه دخمه را می داند - و در آن بویناک تاریک یکی دو زن بر جنازه می گریند.

نخست کاری که اسکندر می کند جنازه ی شاه را می فرماید تا به گلاب بشویند و بیارایند و با احترام تمام به خاک بسپرند و زنان مویه گر را تسلیت می گوید. بعد با همه ی گی بودن و همجنسبازیش به احترام خاندان شاهی دختر داریوش را به زنی می گیرد که احترام زنده و مرده ی شاه پا بر جای بماند.

بعد فرمان فرمانداری ایران در دست به خیمه می رود. بعد بسوس و نبرزن ژنرال های چهار ستاره را می بیند که پشت به مخده داده قلیان برازجانی می کشند و با دیدن اسکندر نیشها را باز می کنند و عرض فرمانبرداری می نمایند.

و بعد اسکندر چهار درخت را فرمان می دهد تا به هم سر شاخ ها نزدیک کنند و هر عضو بسوس را به درختی می بندد و می گوید تا درختان رها کنند. و بعد نبرزن را هم چنین چهار پاره می کند.

اگر بنده در این جا روضه خوان شمر شدم از همگی عذر می خواهم ولی تاریخ تعارف ندارد و خوبی و بدی را یکجا به ما نشان می دهد. کاری که اسکندر در یک روز کرد - مجازات خائن و دودوزه باز و عضو حزب باد - برای قوام ملک خودش بود. همان طور که هزاران سال بعد آقا محمد خان قاجار به باباخان سپرد تا ابراهیم خان کلانتر را زنده در کماجدان بسوزانند و به قول باستانی پاریزی با او بز قورمه ی ابراهیم خانی درست کنند. به چه جرم؟ به جرم آن که به لطفعلی خان زند خیانت کرده و دروازه های شیراز را بر او نگشوده و به ولی نعمت خویش به نفع آقا محمد خان خیانت کرده بود. اسکندر عقبه ای نداشت درست مثل آقا محمد خان و از بدی روزگار برادرزاده ای هم نداشت که مثل باباخانش بر تخت بنشاند. در عوض مردم به او پاداش دیگری دادند: ستایش اسکندر ستایش شاه شد!

ارتشبد حسین فردوست را که یادتان هست؟

5 تیر 1388    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




انواع اسکندر

می دانم هیچ ربطی ندارد همین چون ربط ندارد می نویسم.

مدت هاست بل که از چهارده پانزده سالگی در این اندیشه ام که چرا اسکندر گجستک ملعون این قدر در ادبیات فارسی عزیز نازی شده است. بیت:

نه هر که آینه سازد سکندری داند

و کما فی المثل. از همان نوجوانی در پی دلیلش بوده ام و جسته ام و کمتر یافته ام که چطور آدم همجنسباز سلاخ پدرکش نارفیق در داستان های ما همدم خضر شده است و در تاریکی - لابد تاریکی اندرون فلان سردار بیریش سپاه - دنبال آب حیات گشته است؟ یا مثلا ندانسته ام که این بابا کی در عمرش سدی ساخته بوده که سد سکندر این طور معروف شده است.

ریشه اش را زرتشتیان نمی توان دانست که وی اوستا را آتش زده بود و پادشاهی ایرانیان را برنداخته بود پس محترم نمی شایست بود. پس از اسلام را جستم تمام این سال ها به دنبال نشانگان و کمتر یافتم که کسی چیز دندانگیری در این باب گفته باشد.

از این عزیزنازی های بیخود و بی جهت در تاریخ ما کم نیستند. یکی مثلا همین امیرکبیر گرانقدری که بابی ها را لای جرز دیوار می گذاشت و شمع آجین می کرد و به ناصرالدین شاه می گفت باید مادرت را بکشی که دخالت در امور مملکت نکند و بعد هم که گندش درآمد و مهد علیا زیر آبش را زد با مظلومیت تمام جان سپرد. بله دلایلی هست که چرا این آدم عزیز شده است از جمله دشمنی پهلوی ها با قجر و این که دشمن قجرها را دوست حساب می کرده اند یا در همین ایام خودمان بواسطه ی سخت گیریش بر اهل باب و بهاء، بالاخره توجیهی بر آن می توان یافت و هر سلسله جوری آقا را باد کرده اند که کاستی ها و پستی هایش به چشم نیاید و بلکه عوام هم خودشان پیگیر ماجرا نبوده اند.

اما اسکندر را چه می شود؟ چرا اسکندر بچه بی ریش قهرمان ملی و مذهبی و اساطیری ملتی می شود که به دست او ناموس شان جراج شده است؟

من این را بی ارتباط نمی دانم با جوی که روزگاری عرفای ما را گرفته بود و همه از پاپ کاتولیک تر شده یکی یکی در عالم دوزخیان اکتشاف می کردند. هر کس آدم شرورتری را تبرئه می کرد و بادش می فرمود معلوم بود که گردنش در تصوف و عرفان از بقیه هم پالکی ها کلفت تر است و زورش بیشتر می چربد.

داستان را می دانید. حلاج شیطان را کشف کرد. مولانا فرعون را پسندید و شمس دست روی حجاج بن یوسف گذاشت و بعید نیست یک عده هم پیزور لای پالون اسکندر گذاشته باشند اما هیچ کدام از آن ها مقبولیت و معروفیت اسکندر را نیافتند.

تا همین اواخر که مردم فهمیدند قبل از آل بویه و نادرشاه افشار ایران دوران های دیگری هم داشته و تا قبل از آمدن پهلوی ها و دست آخر ان آی تی وی و شهرام همایون، جناب اسکندر همچنان برای خودش کیا و بیایی داشت. (البته اندکی غلو کرده ام که جناب مشیرالدوله پیرنیا همشهری محترم ما حسابی پنبه اش را در "ایران باستان" خودش زده بود.)

دارم از شدت خواب غش می کنم. باقیش را فردا فکر می کنم برای تان می نویسم. شما عجالتا فکر کنید و اگر چیزی فهمیدید برای من هم بنویسید.

5 تیر 1388    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




ما هم بلدیم ترانه ی خارجی بگوئیم

ایناهاش

Post Mortem Nostalgia

O when the river of night flows between the steel shields
And the loneliness blows in the darkness fields
The divine breaths in the chest of the hidden souls

A thousand birds are flying in the starry sky of dream
And swim like the fishes in the river upstream
To take the seeds away from the night owls

Beneath them I walked with my eyes on the asphalt
Thinking to the moments of yore when we were apart
And looked up and whispered your name to the black holes


Alas! How fast the storm of love ceases to rest
Plaudite, amici, comoedia finita est
Sow your seed and leave the scene and forget the roles

4 تیر 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




هویت و شهادت

به آدم های توی خیابان که نگاه می کنی می بینی تمایزی از هم ندارند. گر چه در ظاهر و شاید هم