رقص مردگان

تا به حال هیچ گاه از شنیدن Dance Macabre این مقدار لذت نبرده بودم. نت به نتش را می چشم. به! یکهو پرید به مایکل کرتو! ادب ندارد این وینمپ!

*

- من خیال ازدواج ندارم
- می دونم اما ترجیح می دم طی این مدت من شوهر صدات کنم
- من نمی خوام ازدواج کنم
- می دونم اما بالاخره برات مهمه که زندگی من چی میشه
-برام مهمه اما نمی خوام ازدواج کنم
- اینو که می دونم ولی من دوست دارم اونجائی باشم که تو هستی
- من نمی خوام ازدواج کنم
- اه! حالمو بهم زدی کی گفت ازدواج؟ راستی تو می گی تو خونه ی خودمون من چی بپوشم بهتره؟
- من نمی خوام ازدواج کنم

بعد گریه را سر می دهد. گیریم در هژده هزار عالم خرتر از من خدا نیافریده است. این قدر خرم که اگر همان هژده هزار عالم بشود طویله باز یک وجب دمب من از خریت لای در می ماند. اما من نمی خواهم ازدواج کنم.

*

Did I make myself clear?

*

کم کم تعداد سایت هایی که داغ محبوبیت به پیشانی شان زده ام زیاد و زیادتر می شوند. هر چه هم پوشه و فرا پوشه و ابر پوشه و جزجگر پوشه می سازم کفایت نمی کند. ناز شستت اریک کلاپتون! بنواز!

*

هر خری را بهر کاری ساختند.

*

جلد دوم مسخ کافکا را حتما بخوانید. آن جائی که گرگور از حشره تبدیل به شتر و بعد بدل به خر می شود. خر! عجیب موجود مرموزی است این خر. هر خری یک موقع گرگور بوده است. درست مثل افسانه های شاه پریان که شاهزاده رفته به پوست قورباغه اما تقریبا برعکس جوری که همه ی خرهای عالم یک روز گرگور بوده اند.

*

پل ماریو! بنواز به قول آن کافر روی چشم ازرق: سخت بزن و گرم بزن!

*

روزهایم گرمند
و فقط دست تو نیست که بلندای جهان تاب فلک را
سایه بان است
و فقط دست تو نیست
که جهان گذران را ساکن
در کف دست تب آلوده ی من بگذارد
نه فقط دست تو نیست که سحرگاه به خود می لرزد
نه فقط چشم پرآوای تو انگار نبود
نه فقط هیچ کدام از من و تو
روز آبستنی مش گرگور از خر لنگ
شاهد کار نبود.

*

حالا اگر مردی بیا ازدواج کن!

7 مرداد 1388    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




همچنان در اسارت زنجموره

نه انگار ننوشتن مجاهده ای است سخت تر. امروز فیلم کشتزارهای مرگ را دوباره دیدم. البته شبکه ی مربوطه کار مکتبی کرده بود و صحنه های کشت و کشتار را ازاله ی ذکارت کرده بود تا بل که دل لطیف مردم که از این چیزها ندیده اند یک وقت نشکند. من واقعا نمی دانم کی به مردم اجازه داده می شود که فیلمی را که دوست دارند ببینند و آنی را که خوش ندارند تماشا نکنند. به فلان شبکه چه مربوط که شاهکارهای ملت را سلاخی بکند؟

یا مثلا به سلن دیون چه مربوط که کثافت بزند به آهنگ ای سی دی سی. می بینید؟ به من هم خیلی چیزها مربوط نیست و نمی گویم. مثلا اگر دیدید فردا راجع به خواص هویج مطلبی نوشتم هیچ تعجب نکنید. باقی چیزها به من هیچ ربطی ندارد.

- بیا فیلم رو ببین خیلی قشنگه.
- اگه بکش بکشه نمی خوام دلم درد می گیره.
- خوب نیگا نکن!
- چی شده تا این جاش؟
- خمرها ریختن ملت رو کشتن حالا اینا تو سفارت فرانسه پناه گرفتن.
-وای! خیلی وحشتناکه!
- همه رو کشتن.
- وای بسه دیگه می دونم.

و بعد شروع کرد به تظاهر به احساسات آبکی و سر را به تاسف تکان دادن. واقعا آسمان همه جا همین رنگی است؟

6 مرداد 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




رشک

روز به روز بیشتر شبیه آدمهای افسرده و مریض و عصبی می شوم که از ریخت تمام شان بدم می آید. حتی لحن صدایم شبیه آنها شده است. خدا را صد هزار مرتبه شکر ولی حتی دیگر سردردهایم هم به سردرد آدمیزادی نمی برند. درد در سرم دوران می کند و می چرخد. گاهی پشت سر است و گاهی این طرف و آن طرف.

در آرزوی یک روز با اعصاب راحتم شاید زیاد غلو نباشد که به امید این که یک روز می میرم زنده ام.

آن طور که از فحوای کلام اولیا بر می آید من و امثال من وضع مان خیلی خراب تر از این حرف هاست که آن دنیا یخه ی چرکمان را نگیرند ولی هر چه هست می دانی که قاضی خداست و وکیل خداست و هر چه هست از این شکنجه ی هر روزه ی بی پایان فرساینده که مثل جذام دلت را می خورد و انسانیت و مهربانیت را نابود می کند باید بهتر باشد.

آن جا همه ی کسانی را که دوست داری می بینی. بی دغدغه ی بی پولی و بیکاری. آن جا خوب و بدت را می ریزند روی دایره و همه می فهمند تو بی غیرت نبوده ای، آدم کثیفی بوده ای اما به اندازه ی خودت و نه بیشتر. و آن هایی را که دوست داشته ای می بینی. آن دنیا حتی جهنم اش هم بیشتر از زندگی اینجا حال می دهد.

صالح راست نوشته بود آخر ما چه نسل لجنی هستیم؟ پشت مان دیگر پینه درآورد بس که در این "برهه ی حساس زمان" زندگی کردیم و هر روز به بهانه ای منتظز مرگ شدیم تا از راه برسد و حال مان را بهتر که نه دگرگون تر کند. چه نشئه ی بی انتها و چه درد طاقت فرسایی بود که اسمش را برای خودمان زندگی گذاشتیم و با مشتی شادی های مسخره پرش کردیم.

هر کدام دلمان را به "هنری" خوش کردیم و دریغ که همان نیمچه خلاقیت و هنری هم که داشتیم صرف تصویر نکبت روزگاری شد که در آن سر می کردیم. چقدر خون دیده ایم؟ چقدر صدای گلوله شنیده ایم؟

بله فلان جوان افغان هم زندگی اش از ما خراب تر است و فلان جوان در تانزانیا وضعش از افغانی هم بدتر است و آن که در کامبوج است شاید وضعش دیگر از همه خیط تر باشد اما آخرش که چه؟

گیرم که این زندگی دنیا خواب و خیال و وهمی بیشتر نیست و دار باقی جای دیگری است. آخر مگر این کابوس هفتاد ساله را نباید مهلتی برای نفس کشیدن باشد. واقعا به کابوس بلندی می ماند این زندگی و اگر در کابوس به ضرب و زور ذکر و قرآن باید به عالم بیداری و هوشیاری پرید گویا با همه ی گند و کثافت کاری زندگیم و با همه ی بدبختی جبلی که دارم باید عرض کنم که در این کابوس هم چاره ای برای رهایی از دیو و دیوبان به جز از ذکر نیست. تو در هر چه ایمانی بسته ای ذکرش کن تا کابوست را شاید دمی شکسته باشی.

یکی از همین عرفا می گفت رشک به پیامبران نمی برم و به اولیا رشک نمی برم و به فرشتگان نیز همچنین. بل رشکم بدان کسست که خود از مادر نزاد و نخواهد زاد.

5 مرداد 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




Houston We've Got a Problem!

دو سال پیش یکی از دوستان درخواست مقاله ای کرد برای دانشگاه خودشان در باب حمله ی مغول و من بر خلاف آن چه معمولا از کتب تاریخ می جویند از میان گفتار ادیبان و شاعران حقایقی را که می توانستم جمع آوردم و عرضه کردم. کاز جالبی بود از این جهت که فی المثل بر خلاف کتاب های تاریخ که جلال الدین خوارزمشاه را آدم یلی نشان می دهند فهماندم که ایشان انسان ستمگر و لاابالی و چیزی در حد ماری آنتوانت بوده است. حاصل این که نه تنها با توجه به برخی حقایق که عامه را بدانها دسترسی است می توان از واقعه ای سخن گفت بلکه می شود با تکیه بر حواشی یک رویداد درستی و نادرستی آن را آزمود. این کار در پزشکی بسیار معمول است و پزشک معمولا از روی ن