رقص مردگان

تا به حال هیچ گاه از شنیدن Dance Macabre این مقدار لذت نبرده بودم. نت به نتش را می چشم. به! یکهو پرید به مایکل کرتو! ادب ندارد این وینمپ!

*

- من خیال ازدواج ندارم
- می دونم اما ترجیح می دم طی این مدت من شوهر صدات کنم
- من نمی خوام ازدواج کنم
- می دونم اما بالاخره برات مهمه که زندگی من چی میشه
-برام مهمه اما نمی خوام ازدواج کنم
- اینو که می دونم ولی من دوست دارم اونجائی باشم که تو هستی
- من نمی خوام ازدواج کنم
- اه! حالمو بهم زدی کی گفت ازدواج؟ راستی تو می گی تو خونه ی خودمون من چی بپوشم بهتره؟
- من نمی خوام ازدواج کنم

بعد گریه را سر می دهد. گیریم در هژده هزار عالم خرتر از من خدا نیافریده است. این قدر خرم که اگر همان هژده هزار عالم بشود طویله باز یک وجب دمب من از خریت لای در می ماند. اما من نمی خواهم ازدواج کنم.

*

Did I make myself clear?

*

کم کم تعداد سایت هایی که داغ محبوبیت به پیشانی شان زده ام زیاد و زیادتر می شوند. هر چه هم پوشه و فرا پوشه و ابر پوشه و جزجگر پوشه می سازم کفایت نمی کند. ناز شستت اریک کلاپتون! بنواز!

*

هر خری را بهر کاری ساختند.

*

جلد دوم مسخ کافکا را حتما بخوانید. آن جائی که گرگور از حشره تبدیل به شتر و بعد بدل به خر می شود. خر! عجیب موجود مرموزی است این خر. هر خری یک موقع گرگور بوده است. درست مثل افسانه های شاه پریان که شاهزاده رفته به پوست قورباغه اما تقریبا برعکس جوری که همه ی خرهای عالم یک روز گرگور بوده اند.

*

پل ماریو! بنواز به قول آن کافر روی چشم ازرق: سخت بزن و گرم بزن!

*

روزهایم گرمند
و فقط دست تو نیست که بلندای جهان تاب فلک را
سایه بان است
و فقط دست تو نیست
که جهان گذران را ساکن
در کف دست تب آلوده ی من بگذارد
نه فقط دست تو نیست که سحرگاه به خود می لرزد
نه فقط چشم پرآوای تو انگار نبود
نه فقط هیچ کدام از من و تو
روز آبستنی مش گرگور از خر لنگ
شاهد کار نبود.

*

حالا اگر مردی بیا ازدواج کن!

7 مرداد 1388    ||    نظر خوانندگان ( 2 )   




همچنان در اسارت زنجموره

نه انگار ننوشتن مجاهده ای است سخت تر. امروز فیلم کشتزارهای مرگ را دوباره دیدم. البته شبکه ی مربوطه کار مکتبی کرده بود و صحنه های کشت و کشتار را ازاله ی ذکارت کرده بود تا بل که دل لطیف مردم که از این چیزها ندیده اند یک وقت نشکند. من واقعا نمی دانم کی به مردم اجازه داده می شود که فیلمی را که دوست دارند ببینند و آنی را که خوش ندارند تماشا نکنند. به فلان شبکه چه مربوط که شاهکارهای ملت را سلاخی بکند؟

یا مثلا به سلن دیون چه مربوط که کثافت بزند به آهنگ ای سی دی سی. می بینید؟ به من هم خیلی چیزها مربوط نیست و نمی گویم. مثلا اگر دیدید فردا راجع به خواص هویج مطلبی نوشتم هیچ تعجب نکنید. باقی چیزها به من هیچ ربطی ندارد.

- بیا فیلم رو ببین خیلی قشنگه.
- اگه بکش بکشه نمی خوام دلم درد می گیره.
- خوب نیگا نکن!
- چی شده تا این جاش؟
- خمرها ریختن ملت رو کشتن حالا اینا تو سفارت فرانسه پناه گرفتن.
-وای! خیلی وحشتناکه!
- همه رو کشتن.
- وای بسه دیگه می دونم.

و بعد شروع کرد به تظاهر به احساسات آبکی و سر را به تاسف تکان دادن. واقعا آسمان همه جا همین رنگی است؟

6 مرداد 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




رشک

روز به روز بیشتر شبیه آدمهای افسرده و مریض و عصبی می شوم که از ریخت تمام شان بدم می آید. حتی لحن صدایم شبیه آنها شده است. خدا را صد هزار مرتبه شکر ولی حتی دیگر سردردهایم هم به سردرد آدمیزادی نمی برند. درد در سرم دوران می کند و می چرخد. گاهی پشت سر است و گاهی این طرف و آن طرف.

در آرزوی یک روز با اعصاب راحتم شاید زیاد غلو نباشد که به امید این که یک روز می میرم زنده ام.

آن طور که از فحوای کلام اولیا بر می آید من و امثال من وضع مان خیلی خراب تر از این حرف هاست که آن دنیا یخه ی چرکمان را نگیرند ولی هر چه هست می دانی که قاضی خداست و وکیل خداست و هر چه هست از این شکنجه ی هر روزه ی بی پایان فرساینده که مثل جذام دلت را می خورد و انسانیت و مهربانیت را نابود می کند باید بهتر باشد.

آن جا همه ی کسانی را که دوست داری می بینی. بی دغدغه ی بی پولی و بیکاری. آن جا خوب و بدت را می ریزند روی دایره و همه می فهمند تو بی غیرت نبوده ای، آدم کثیفی بوده ای اما به اندازه ی خودت و نه بیشتر. و آن هایی را که دوست داشته ای می بینی. آن دنیا حتی جهنم اش هم بیشتر از زندگی اینجا حال می دهد.

صالح راست نوشته بود آخر ما چه نسل لجنی هستیم؟ پشت مان دیگر پینه درآورد بس که در این "برهه ی حساس زمان" زندگی کردیم و هر روز به بهانه ای منتظز مرگ شدیم تا از راه برسد و حال مان را بهتر که نه دگرگون تر کند. چه نشئه ی بی انتها و چه درد طاقت فرسایی بود که اسمش را برای خودمان زندگی گذاشتیم و با مشتی شادی های مسخره پرش کردیم.

هر کدام دلمان را به "هنری" خوش کردیم و دریغ که همان نیمچه خلاقیت و هنری هم که داشتیم صرف تصویر نکبت روزگاری شد که در آن سر می کردیم. چقدر خون دیده ایم؟ چقدر صدای گلوله شنیده ایم؟

بله فلان جوان افغان هم زندگی اش از ما خراب تر است و فلان جوان در تانزانیا وضعش از افغانی هم بدتر است و آن که در کامبوج است شاید وضعش دیگر از همه خیط تر باشد اما آخرش که چه؟

گیرم که این زندگی دنیا خواب و خیال و وهمی بیشتر نیست و دار باقی جای دیگری است. آخر مگر این کابوس هفتاد ساله را نباید مهلتی برای نفس کشیدن باشد. واقعا به کابوس بلندی می ماند این زندگی و اگر در کابوس به ضرب و زور ذکر و قرآن باید به عالم بیداری و هوشیاری پرید گویا با همه ی گند و کثافت کاری زندگیم و با همه ی بدبختی جبلی که دارم باید عرض کنم که در این کابوس هم چاره ای برای رهایی از دیو و دیوبان به جز از ذکر نیست. تو در هر چه ایمانی بسته ای ذکرش کن تا کابوست را شاید دمی شکسته باشی.

یکی از همین عرفا می گفت رشک به پیامبران نمی برم و به اولیا رشک نمی برم و به فرشتگان نیز همچنین. بل رشکم بدان کسست که خود از مادر نزاد و نخواهد زاد.

5 مرداد 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




Houston We've Got a Problem!

دو سال پیش یکی از دوستان درخواست مقاله ای کرد برای دانشگاه خودشان در باب حمله ی مغول و من بر خلاف آن چه معمولا از کتب تاریخ می جویند از میان گفتار ادیبان و شاعران حقایقی را که می توانستم جمع آوردم و عرضه کردم. کاز جالبی بود از این جهت که فی المثل بر خلاف کتاب های تاریخ که جلال الدین خوارزمشاه را آدم یلی نشان می دهند فهماندم که ایشان انسان ستمگر و لاابالی و چیزی در حد ماری آنتوانت بوده است. حاصل این که نه تنها با توجه به برخی حقایق که عامه را بدانها دسترسی است می توان از واقعه ای سخن گفت بلکه می شود با تکیه بر حواشی یک رویداد درستی و نادرستی آن را آزمود. این کار در پزشکی بسیار معمول است و پزشک معمولا از روی نشانه های بیماری نوع آن را تشخیص می دهد و این که خود بیمار بگوید من فلان مرض دارم جرف دیگری است.

بیش از یکبار گفته ام که اعتقادی به نظریه ی توطئه و خزعبلاتی از این دست ندارم اما این گواه نیست که هر خزفی را باور توانم کرد. از آن جمله است فرو ریختن برج های نیویورک به دست بن لادن، ترور جان اف کندی، و باالاخره راه رفتن انسان بر ماه.
از خیر دو تای اول می گذرم چون بیش از حد دستمالی شده ی برادران وطنی مکتبی است و لیلی از دریچه ی چشم مجنون خوب خیلی قشنگ است و دومی را هم زیاد مرتبط با خواننده ی ایرانی نمی یابم.

اما سومی و آخری را نمی توانم گذشتن به دو دلیل: یکی این که همین روزها چهلمین سالگرد قدم نهادن انسان بر ماه بود و خدا می داند چه مقدار پاپ کورن و هات داگ به همین مناسبت در دارالخلافه ی واشنگتن دی سی مصرف شد و مردم دوباره یادشان آمد که چه افتخارات عظیم بشری داشته اند و دیگر این که امروز خبر جالبی دیدم به نقل از مقامات عالی ناسا و منقول در گاردین و اسوشیتد پرس - هر چند زیاد نو نبود - که گویا ناسا فیلم های اصلی راه رفتن بر کره ی ماه را گم کرده است! و فرموده اند که برای صرفه جویی در آن سال ها روی نوارهای قدیمی دوباره پر می کرده اند و اتفاقی روی نوار فیلم ها ضبط شده و پاک شده و بعد هم به دور انداخته اند! البته این غیر از از تمام اطلاعات ضبط شده ی دیگری است که تمامی مفقود شده و ورپریده اند. اطلاعاتی که در آن روز باورش برای مردم ناآگاهی که دسترسی به اطلاعات نداشتند آسان بود ولی اگر موجود بودند پرده از اسرار ناسا بر می داشتند. واقعا عظیم ترین موسسه ی هوا فضای دنیا به قدر خاله ی بنده هم نمی داند که فیلم جشن تولد نوه اش را اول کاری که کرد اخته نمود - یعنی زبانه ی پیشگیری از ضبط مجدد را کند و انداخت دور - و با ماژیک قرمز رویش عنوان را نوشت و گذاشت ته چمدان جهازی اش.

آن چه مانده نسخه ای بی کیفیت و تار و تیره است متعلق به سی بی اس و یک نسخه ای که یک نفر با دوربین - لابد هشت میلی متری - از روی صفحه ی تلویزیون فیلم برداری کرده و این ها را سپرده اند به موسسه ای در هالیوود تا بازسازی بشوند.

اما از همان روزهای اول عده ای را شک برداشت که این ها همه حرف خنده دار است و باور نکردند که آدمیزاد روی ماه راه رفته باشد. تحقیقات آغاز شد و شاخ و برگ پیدا کرد و به هزار و یک دلیل ثابت کردند که منار به این بزرگی هیچ جای گنجشک مخ شان جا نخواهد شد.

خدابیامرز مرحوم مغفور استنلی کوبریک هر چه توانست کرد تا این فیلم برای آن سال ها واقعی به نظر برسد اما دیگر در ۲۰۰۹ کسی گول حقه های آن را نمی خورد برای همین قرار شد که اصل فیلم گمانده بشود و نسخه های خط خطی سیاه و سفید مردم - اصل فیلم رنگی است - به بهانه ی باز سازی رفو شده عیوب واضح آن محو و تارتر گردیده و دوباره به خورد خلق اله داده شوند.

این نشانه ی اول که یک جای این کار می لنگد و ناسا که نه حتی خاله ی بنده هم می داند که فیلم به آن مهمی را به خاطر صرفه جویی دم دست نمی گذارند که پاک بشود و بعد هم دور بیاندازند.

مقاله ی ویکی پدیا را در همین زمینه که بخوانید پائین صفحه ردی از کسانی است که این "مون لندینگ" ارا زیر سوال برده اند و فکر می کنید در صف اول نام چه کسی را آورده اند؟ بلندتر؟ بله! "انجمن زمین مسطح"! یک مشت آدم ابله که هنوز اصرار دارند زمین گرد نیست! به گفته ی ویکی پدیا این ها اول کسانی بودند که گفتند این فیلم الکی است. شما اگر خودتان فیلم بردار آن فیلم هم بودید با این ارجاع شک برتان می داشت که ای وای ببین با چه خرس هایی به جوال رفته ایم و کلا شرم و حیا مانع از آن می شد که با همچین گوساله هایی از یک قماش دانسته شوید.

ارجاع های بعدی هم کم و بیش از همین دستند. فی المثل آدم مشهور و فیزیکدانی که صحت واقعه را زیر سوال برده آدمی معرفی می شود که "سواد کافی نداشته" و از فلان پروژه ی هوا فضا اخراج شده بوده و حتما از روی حسادت آن حرف ها را زده است.

و اما خود مقاله با وجود طول و تفصیل بسیار، جانبدارانه و حتی خنده دار است. یک خط از ادعای هوشیاران آورده و شش خط دفاع از ناسا و حمقای دور و برش و خوب جوری جلوه داده که کمیت و کیفیت هر دو می چربند و چه جای سوال بیشتر؟

جایی در مقاله آمده است که "معتقدان به این حرف همان هایی هستند که می گویند الویس هنوز زنده است". نخیر الویس مرده اما شما هم مثل سگ دروغ می گوئید.

جالب تر از این ها چینی ها بودند که به دروغ گفتند فضانورد به فضا فرستاده اند. واقعا از خنده نمی شود جلوگیری کرد. خبرگزاری شین هوا خبری منتشر کرد دال بر این که بله فضانوردان اکنون در مدار هستند و چنین و چنان اما بعد گندش درآمد که حتی موشک هنوز به فضا پرتاب نشده است! آخرش هم گفتند اشکال تکنیکی بوده!

حرف و حدیث در این باب بسیار است. خودتان بهتر است بروید بخوانید.

- Houston we've got a problem!
- Who gives a shit?

اگر برگردان فارسی کوتاهی از مقاله Apollo Hoax خواستید همین جا برای تان می گذارم.

3 مرداد 1388    ||    نظر خوانندگان ( 2 )   




چرا نمی رقصی؟

امروز داشتم کتابی می خواندم که چشمم افتاد به نامه ی کذایی عارف قزوینی خطاب به کلنل وزیری و آن گزافه ها که به سبک خاص خودش به ناف کلنل بسته بود. لاید می دانید که عارف با ایرج میرزا دشمن بود چشم دیدن ملک الشعرای بهار را نداشت، از درویش خان بدش می آمد و دست آخر کلنل وزیری را هم به فهرست مشاهیر محل تنفر خود افزوده بود و از شما چه پنهان زمان خواندن آن دری وری ها یاد عارف نامه ی ایرج میرزا افتاده بودم و در دل کرکر می خندیدم که خوش گفته بود:

برو عارف که دنیا حرف مفت است
گهی نازک گهی پخ گه کلفت است

بگذریم. یک جائی در آن نامه عارف حرف حساب زده بود و در جواب کسی که موسیقی ایرانی را در ایرانشهر(۱) مخصوص بساط منقل و وافور و عرق خوری و چسناله نامیده بود حسابی از عهده برآمده نوشته بود که برادر من( البته نه به این قشنگی! جای آن چند تا فحش آب نکشیده بگذارید) موسیقی ایرانی به شعر فارسی بسته است و اگر جنبشی هم دارد از شعر است و یکی یکی برشمرده بود این دستگاه و آن دستگاه را که گیریم به شعر هم باشد غیر از این گوشه ها که می شمارم کجای موسیقی ایرانی حزن آلود است.

البته عارف قسمت اول را خوب می آید ولی آخری را لنگ می زند. آخر برادر مرحوم من! مگر نمی گوئی از شعر است؟ آخر کدام آدم عاقلی می تواند با این بیت رنگ دیریم رام رام بزند و برقصد؟

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد
آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود(۲)

کی می تواند با این بیت آهنگ شاد ساز کند؟

خرم آن روز کازین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

اعجاز پس یعنی چی؟ کجا سراغ دارید شعر و آهنگ و خواننده و شاعر جویای وصال یار و خرمی روز وصل و چنین محزون؟


همان رنگ های شاد ایرانی هم سایه ی از غم بر سر دارند. غمی که اشک تمساح و چسناله و زنجموره نیست بل که یاد دیار ناشناخته - و شاید هم شناخته - دوری است که دل آدمیزاد برایش تنگ می شود و حتی در شادی هایش هم در نت به نت آهنگ ها بغضش را در آن ها فرو می خورد.

و کجا هست که اسمی از موسیقی ایرانی باشد و نامی از شجریان در میان نه؟

ببینید! اشک ریختن و بر سر کوفتن کمترین کاری است که با شنیدن این نوای آسمانی می توان کرد. اشک ریختنی خرم نه مثل حاج آقاهایی که با شکم پر از پلو و جوجه کباب ریش چرکشان را دستمال می کنند و زیر بغل شان را می خارانند.

اشک می باید ریختن. و بالاترین کار؟ هیهات! هوف! جان می باید سپرد! اگر نه موسیقی موسیقی نمی شود.

مگر نه که افسانه ای هست که خداوندگار روح آدم را با نوای موسیقی به کالبد او داخل کرد که روح لطیف بود و جسم کریه و روح از جسم می رمید و دوباره به بانگ همان موسیقی مردمان را به روز ریستخیز خواهد میراند و دوباره به بانگ همان صور بازشان خواهد خواست.

های خدا! من که نادان تر از این حرفهام ولی ناصر خسروی خودت گفته:

خدایا راست گویم فتنه از توست...

کاریش هم نمی شود کرد! این همه راه آمدیم و این باقی را هم برویم که:

می خور که هر که آخر کار جهان بدید
از غم سبک برآمد و رطل گران گرفت
-------------------------

(۱)حقیر آن نسخه ی مجله ی ایرانشهر چاپ برلین را که مقاله ی مورد نظر عارف در آن چاپ شده بود در اختیار داشت - آن را از میان زباله های یک منزل مسکونی قدیمی جسته بودم - و معلوم نشد کدام رندی به ما زد و از دستمان به در برد.

(۲)امان از کارگردان مکتبی که اسم پیغمبر خدا را هم بی نصیب نگذاشت و بردن اسم یوسف را منوط به تصور زیر ابروهای برداشته و سایه ی پشت چشم و ریمل یوزارسیف و زیرپیراهنی فروت ایشان که جای چرخ خیاطی در پشت آن کاملا هویدا بود و ردای ایشان که زیپ داشت نمود!
یکی نبود بگوید برادر مکتبی زیر ابروی پیغمبر را چرا برداشته ای؟ هر چند که همان یوزارسیف مکتبی هم با همه ی عفت و عصمت دل از بانوان وطنی چنان ربوده بود که اگر کسی موقع دیدن سریال لب از لب باز می کرد می بایست که توبره بر پشت و ...یه در مشت از خانه بگریزد.

2 مرداد 1388    ||    نظر خوانندگان ( 7 )   




گرم رود

دل پیچه داشتم. حالا یک چیزی دارد دست و پا می زند. مثل نوزاد هشت ماهه ای درون رحم دست و پا می زند و می داند که حالا قرار نیست بیرون بیاید. می داند که طی فرآیند بیولوژیکی خاصی تولدش شاید سال ها به تاخیر افتاده است.

آن روزی که دوباره نماز خواندم را خوب یادم هست. وضو از یادم رفته بود و اذان و اقامه هم، حتی مهر هم در اتاق نداشتم. تکبیری گفتم و شروع شد. قرآن را مثل کتاب فال می خواندم تا این که منظم و مرتب از ابتدایش شروع کردم تا بدانم که چیست و چه می گوید.

کم کم که پیش رفتم و رسیدم به فلان کتاب خواجه عبدالله انصاری - که همیشه از بچگی از ریختش خوشم نمی آمد ولی بواسطه ی مسلمانی همه را شسته و دور ریخته بودم - فلان آداب و آداب ها را دیدم که بعله باید موقع تشهد چشمت را به دامنت بدوزی - یا همان خشتکت - که یعنی شرمگین و سرافگنده ای و موقع رکوع نگاهت به پشت پایت باشد و موقع خواندن حمد و سوره به سجده گاه خیره شوی و سر بالا نکنی و همین طور همین طور نماز من تبدیل شد به ژیمناستیک که یک سری قواعد بیرونی داشت و کم کمک حال خدائی اش را هم بخشید به قواعد سر به زیری

تا این که امروز فهم کردم فقط ژیمناستیکش مانده و شک بین دو سه اش مانده و نمازم بدل شده به رفع تکلیف زورکی بی معنی که باید به تعجیل تمام خواندش و هر حمد و سوره فاتحه ای است بر رکعت قبلی که شروع نشده تمام شده است.

همین جاست! آری که خواندن تفسیر خواجه عبدالله انصاری نکوست و آری که تذکره الاولیای عطار خواندن دلگرمی است ولی در این ها خطری هست. در خواندن این ها خطری هست که دل و دیده را به دو سوی مختلف می برد و شرک درست از همین جا پیدایش می شود.

ظاهر را به چهار میخ طلا می کوبی اما باطن برای خودش جفتک می اندازد و یاد می گیری که دیگر به حکایت احمد غزالی نخندی. حالا حکایت چیست جانم برای تان بگوید که یک روز امام محمد غزالی به برادرش احمد گفت برادر من! ما برای خودمان کسی هستیم و یال و کوپالی داریم و خلیفه بی اجازه ی ما سر خر را طرف حرم کج نمی کند تو چطور دلت نمی آید پشت سر ما نماز بخوانی؟ احمد با اکراه قبول کرد و نماز را که بستند هنوز تمام نشده احمد دست کشید. امام غزالی تکبیرش را گفت و نالید که برادرا! گران قوم و خویشا! شکر شکنا! این چه کاری بود که وسط نماز ما را رها کردی؟ جواب داد: پیشنمازی که وسط نماز یادش به قاطرش بیافتد که بیرون توی گرما ایستاده و آبش نداده اند به کار ما نمی خورد!

بنده شخصا نه یک قاطر بلکه یک گله خر و اسب و کرگدن را سر نماز آب می دادم و بعد از مدتی باور بفرمائید دیگر از این حکایت خنده ام هم نمی گرفت. اما همین جناب احمد غزالی که لولهنگش خیلی آب ور می داشت تشریف می برند تبریز و توی حمام با پسرک بی ریش خوش چهره ای می نشینند و معجزه هم می فرمایند یعنی که پای مبارک را از پشت پسرک بر می دارند و می گذارند وسط آتش که نگاه کن خرفت مردک! این شهوت نیست و فلان چیزک عرفان است که تو نمی فهمی.

شمس تبریزی می گوید شهوت نداشت ولی همچین خوب هم نیست که آدم عاشق پسر بچه ها بشود. بله که آدم گیج می شود. حق دارد که گیج بشود.

حالا که چی؟ این همه روضه خواندم که علی اکبر بیست و یک سالش بود نه هیجده سالش که حالا که گریز می زنم از دهانم در برود جوان هیجده ساله ی حسین و خودم و جماعت همگی بگرییم.

ملتفت نشدید؟ بله این جانب هم الآن می باید رو کنم به تذکره الاولیای عطار که گرم شوم که هر سخن که تو را گرم کند بشنو و هر سخن که سردیت فزاید در گوش نگیر! اما صد سال سیاه سراغ تفسیر خواجه عبدالله نخواهم رفت. نماز نماز است. ژیمناستیک هم ژیمناستیک!

30 تیر 1388    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




برای دلتنگی هایم

آن قدر ساز زدن نیاموخته ام که بدبختی هایم را ساز کنم. اما می توانم دلتنگی های دیگران را گوش کنم که ساز کرده اند، که آواز کرده اند و همین گویا کافی است.

دل پیچه دارم و از دست خودم به تنگ آمده ام. روزهایم یکی یکی می گذرند و انگار من همان کودک ده ساله ای هستم که کلی آمال و آرزو داشت و مقامات عالی برای خودش منظور می کرد و کتاب عطار نیشابوری بدست می خوابید. واقعا نمی دانم چه سرنوشتی برای من مصور است. از جوانی که به یغما دادم و رفت و تا چند سال دیگر مهر چهل سالگی بر پیشانی ام خواهد خورد بی آن که کاری عظیم کرده باشم و فکری عظیم با دنیا در میان نهاده باشم شرمگینم و از همین حالا از حاصل عمر خودم شرمم می آید..

این قدر هست که گاهی می توانم بنویسم. اگر این چهار پاره خط و دستخط گران تان می آید و بوی نومیدی می دهد بر من ببخشایید.

زندگی بی عشق حالی مجال زیستن ندارد. کاش خدایم طلب می کرد.. چه غلط؟ چه مایه گناه؟ که او طلب می کند و گوش ما کر مانده و به کری خو گرفته اگر نه نمی گفت که ادعونی! آی خداوندگار! بیا!


بیا مرا که نت نمی دانم آهنگسازی بیاموز. مرا که نوشتن نمی دانم نوشتن بیاموز. مرا که از دوای درد خود عاجزم اندکی طبابت هبه کن! های ای بار خدای من! های! بار خدای من! مگذار شرم تا روز بازپسین در قفایم بدود. تو چاره ای کن. خدایی کرده ای، پیغمبری کن....

29 تیر 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




بنویس

باشد می نویسم حتی اگر این نوشتن هم درست به همان میزان که حمل کله ام بر روی سرم، بله درست به همان میزان ریسمان پایم بشود. پس می نویسم.

نوشتن هم مثل عشق بازی هم درد است و هم دوا و درست مثل گریه می ماند که شروعش با توست و خاتمه اش با خدا. پس می نویسم.

شهاب جان، جان جانان گفته است تعصبش از عشق فرو ریخته است شهاب جان! جان جانان! تعصب من هم فرو ریخت. آن هاله ی دور سر من هم به گریه ای شکست و دود شد و به هوا رفت و آن شعارها و وای وای ها که در دریغ و سوگ آن هاله های دیگرم هم سر دادم اکنون برایم رنگ باخته اند. تا به حال چند بار این آخرین نوشته ی شهاب را خوانده ام و با همه جایش موافق بوده ام الا مهاجرت.

من می دانم که مهاجرت دوای دردم نیست و حتی به قول فرنگی ها پلاسیبو هم نیست که دلم را به آن خوش بکنم. ولی خوب این قدر هست که هاله هایم فرو ریخته اند درست مثل همان فیلم امپراتور و آدمکش.

می نویسم. می نویسم چون علی الحساب نوشتنش بهتر از ننوشتنش است حتی اگر این نوشتن هم مثل حمل زبانم توی دهن مسند جرمی باشد. پس می نویسم.

می نویسم که روزهاست تا از همین شهاب خان بی خبرم و قربان قدش بروم نمی دانم کجاست و چه ها می کند و با صالح مدت هاست تا نفسی چاق نکرده ام و امیدوارم بد قولی های مرا ببخشد. به دنبال چند دقیقه اعصاب راحتم صالح جان! به روی چشمم!

می نویسم. نمی دانم آیا هیچ کور کچلی داستان هایم را می خواند یا نه یا اگر می خواند خوشش می آید یا نه بی انصاف ها فحش را هم دریغ کرده اند پس تا اطلاع ثانوی فرخ و شهریار و طهماسب و میرزا حسن خان و رحیم و غیره و غیره را وا می گذار به حال خودشان. بگذار هر غلطی می خواهند بکنند که به قول یکی از رفقا: ما که رسوای جهانیم غم عالم پشم است.

پس می نویسم. همین طور حتی زورکی هم که شده می نویسم. و کاری هم ندارم که آب ار چه همه زلال خیزد/از خوردن پر ملال خیزد. نه بابام جان! نوشته ای که پنج نفر هم سر جمع نخوانند زلال و چرکو ندارد.

یاد خیام بخیر:

چون هست به هر چه هست نقصان و شکست
چون نیست ز هر چه هست جز باده به دست
پندار که هر چه هست در عالم نیست
انگار که هر چه نیست در عالم هست

پس می نویسم. آخ و اوخ و ای وای ای وای را هم می گذارم برای پیردخترهای حشری و حسرت شنیدن ناله ام را هم بر دل این در و دیوار دود زده ی اتاقم می گذارم. می نویسم.

آخ شاپور جان! شاپور دیگر کیست؟ یک آدم تازه ای پیدا کردم برای داستانم. همین الآن به اسم شاپور.

25 تیر 1388    ||    نظر خوانندگان ( 2 )   




باقی حرف و حدیث ها در باب توطئه

یک جای دیگر که پای این نظریه می لنگد در صداقت آن است. چون هیچ منبع شناخته شده و قابل استناد قویمی وجود ندارد هر کسی می تواند یکی را که خوش ندارد برگزیده بر چسبی به پیشانی او زند و یکهو فلانی از هیچکاره مبدل می شود به رئیس فلان شعبه ی فلان انجمن مخفی و هر چه گند و کثافت کاری در شعاع هزار کیلومتری او هست را به او نسبت می دهند و خیال خودشان را راحت می کنند.

دیگر عیب این کار آن طور که پیشتر گفتم سلب مسئولیت از ملت است. اما جالب این جاست که همان گروهی که به دشمن ابدی و ازلی اعتقاد دارند و در نتیجه مردمان را به هیچ می پندارند خود مستبدند و از آن طرف برای نشان دادن قدرت مردم!! راهپیمایی های آن چنانی ترتیب می دهند که توی دهن دشمن بزنند.

صادر کردن حکم کلی کار آسانی نیست ولی خوب تاریخ نشان داده است که حکومتی که بر ایه ی ایدئولوژی شکل گرفته باشد "یک چیزیش" می شود و همیشه هم از این دست راهپیمائی های دشمن شکن دارد و همیشه هم یک دشمن دارد که معلوم نیست کیست و کجاست و گاهی هزاران فرسنگ از این طرف عالم به آن طرف عالم "شیفت" می کند و مثل ماهی از دست شکارچیان می سرد و در می رود.

بنا بر این خیلی بیش تر و پیش تر از آن که شایعه های پیرزن های فامیل و آقا عبدی کاهو فروش مبدا و منشا نظریه ی توطئه باشند حکومت هایی که نیاز مبرمی به دشمن دارند این چیزها را اختراع می کنند و از کاه کوه می سازند و مردم هم بنا به دلایل بسیار این ها را لطف کرده باور می فرمایند.

گفتیم که خرافات و تنبلی دو عاملی هستند که مردم را چنین چیزها خوش می آید و اما عامل بعدی این است که در پس تمام این حرکات و سکنات مرموز دشمن هاله ای از ماوراء الطبیعه و مخفی کاری هست که مورخ الدوله ها آب به آسیاب شان می ریزند و چون از قدیم و از ندیم خارخار جماعت شرقی و غربی همین بوده دل مشغولی شان یافتن رمزهای انجمن های مخفی می شود و خوب خوراک هم از قبل مهیاست.

اما به نظر حقیر عمده خطر چنین باور یا باورهایی در این جاست که تاریخ دان، مورخ، یا مردمی که به هر دلیل دلبستگی به آینده ی بشر دارند به جای آن که حال را دریابند و از آن چه گذشته چراغی فرا راه آینده بسازند آن چنان در پیوندهای گیج و گم این و آن دستگاه مشغول می شوند که زمان حال را از یاد می برند و هر چه بیشتر مبارزه با دشمن برای ایشان جای مبارزه با پستی و ددمنشی انسان معاصر هم خانه را می گیرد و کم کم به این توهم دچار می شوند که باید دنیا را نجات بدهند.

قدم بعدی برای افرادی چنین تنهایی است. کم کم دوستان می گریزند چرا که هر چه اندیشه ی نجات جهان در چنان ذهنی قوی تر می شود دشمن هم در چشم او بزرگ تر و مهیب تر می شود و بی اعتمادی دنیای او را فرا می گیرد. این یک دلیل و دلیل دیگر این که چون او به ناچار در مقام انسان نیازمند است و باید از طریقی امرار معاش کند هر آن کار که نفعی به غیر رساند را دوستان مخلصش بر نمی تابند و از او کاری عظیم تر درخواست می کنند.

این جاست که انسانی آگاه و دلسوز بدل می شود به آدم گریزی پر از عصبیت و توهم و خودرایی و طلب عشقش برای مردم بدل می شود به خودخواهی بی بدیلی که فقط انگار باید در دشمن وجود داشته باشد.

دشمن مجموعه ای است از افراد یکدل و یکرنگ که می خواهند دمار از روزگار وی و مردمش درآورند اما او تنهاست و دوستان مخلصش کم کم بدل به مگسان دور شیرینی می شوند و خبرها می رسد که در جمع خود به یاد وی قهقه ی مستانه سر می دهند و در نتیجه او می باید که دوستان بخرد و چنین کار را نه تنها افشا نکند بلکه بنا به مصلحت به دشمن نسبت دهد.

پس از مدتی انسان مزبور هیولایی می شود تنها گیر افتاده در لابیرنتی ساخته ی دست خودش بی آن که سر و ته هزارتو را از بر کرده باشد. هر دیوار دفاعی بدل به سدی برای جلوگیری از برون رفت و فرار می شود و آنگاه انسان این هزارتو را قلمرو فرمانروایی خویش می داند و بر این باور می ماند که اگر او را از این هزارتو یارای فرار نیست دیگران نیز به آن راهی نخواهند برد و در نتیجه از دشمن محفوظ خواهد ماند.

این ابر توهم بالا و بالاتر می رود و برای انسان تنها هیچ چیز جانگداز تر از دیدن کسی نیست که تنهایی او را "می بیند". پس لاجرم برای افشاندن آبی بر آتش جانگداز درون خویش هر آن ناظر طبیعی و ماوراء طبیعی را رد می کند. او از مقام انسان خود را به خدایی می رساند تا کسی شاهد تنهایی اش نباشد و مردمانی را که زمانی به ایشان عشق می ورزید به زنجیر می کشد تا نبینند که او، که آن انسان دلسوخته، بر پایه ی همان چیزها که خود پیشترها گفته است و وعده داده است، همان دشمن است.

او همان دشمن است.

23 تیر 1388    ||    نظر خوانندگان ( 4 )   




نیکسون، توطئه ی انگلیس و قضیه ی سگ

روزگاری به باستانی پاریزی کثر الله امثاله ایراد گرفته بودند که هی تو می گوئی فلان آدم تریاکی بود و چه خط و ربطی داشت و چه سوادی و چه حاشیه ای بر فلان کتاب نوشته بود این چه کاری است که فعل قبیحه ای را رفع ذم می کنی انگار که نه انگار صحبت از تریاک و افیون است.

باستانی هم جواب داده بود که از بس این طایفه اهل ذوق و طرب و سواد هستند بنده اصلا افسوس می خورم که چرا تریاکی نیستم!

حالا این حکایت ماست با برادران و خواهران مکتبی که ما را سرسپرده و نوکر انگلیس و اسرائیل خوانده اند و از فلان طایفه مان برشمرده اند و اصلا:

کفاف کی دهد این باده ها به مستی ما

این اول! در ثانی بنده از همگی التماس دعا دارم چرا که چون شتر بر نردبان رسوا شده ام و مگر خدای به حق آیه ی اولش و آبروی اولیائش آبروی ما را هم نگاه بدارد. اعوذ بک من همزات الشیاطین و اعوذ بک رب ان یحضرون.

*
"آن ها که از شما بیزارند پیروز نخواهند بود مگر که از آنان بیزار شوید."

پرزیدنت نیکسون

*

به قول یکی از رفقای تازه ازدواج کرده از فروشنده ی زن کاندوم نخریده بودیم که خریدیم، ساعت سه بعد از نیمه شب بر اثر پارگی همان لاکردار در به در دنبال قرص HD و متیل کلروپروماید و بیبی چک ندویده بودیم که دویدیم و حالا ما هم وسط نقل ملای روم و اسکندر و شتر و چه و چه اسم نیکسون نیاورده بودیم که آوردیم. خدا عاقبت ما را ختم به خیر کناد. و البته وابستگی به بلوک غرب می ماند که شاعر خوب گفته است:

خلق می پوشند و ما بر آفتاب افگنده ایم

*

از طرفداران نظریه ی توطئه نبوده ام و نیستم چه احمقانه می دانم - و به کسی بر نخورد - که چهار تا لنگ آدم بخواهند عالمی را برنامه ریزی کنند و یاد حکایتی می افتم که منجم و پیشگوئی شب به خانه رفت و کسی را زیر لحاف زنش دید و رندی گفت تو که از خانه ی خودت خبر نداری خبر از آسمان چگونه می دهی؟

نظریه ی توطئه و نظریات مشابه نوری اندک بر سیاهی انبار تاریخ می تابانند و اما بعد به چنان توهم و تکراری مبتلا می شوند که به جای انعکاس و تفسیر وقایع روزگار - که به قول "توین بی" وظیفه ی مورخ است - یکراست مبدا و منشا همه ی بدبختی ها را فلان انجمن و بهمان جامعه می دانند.

مگر نه این است که اگر مردمی به خرافه ای یا چیزکی از این دست مبتلا نباشند دست آویزی به دست هیچ انجمنی نخواهند داد؟ پس چه کاری است که انجمن و سیستم نهان و آشکار را ملامت کنیم. لوم لائم باید بنشیند بر خود ما. مائی که به گواهی روزگار همه چیز پرستیده ایم. از دوران شمس تبریزی بگیر که می گفت قبله ی اکثر مردمان پول است و برو تا برسی به روزگار سومری های باستان که حسرت دوران ماقبل آهن را می خوردند همیشه گزکی به دست داشته اند این گروه نامردمان که افسار خلق را بکشند و خلق نیز گاه چون گوسپندان سرسپرده به چوپان دنبال سر سگ از جوی می پریده است. تاریخی ترین پرسشی که در هر دوره ای می شود پرسید این است که آیا این از آن جوی هاست که بشود پشت سر سگ از آن پرید؟

*

23 تیر 1388    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




هزار هزار بار هزار من نان

خیلی از آیات قرآن هست که همین طور بر سبیل قرائت می خوانیم و می گریزیم. گاهی سری به تایید فرود می آوریم و گاهی سری به تاسف تکان می دهیم.

آن چه درباره ی جهنمیان می گوید را می گذریم که ما نیستیم و بعد وصف بهشتیان که در می رسد تصور می کنیم که چها خواهد شد و بی ما بهشت صفایی ندارد و چه و چها.

معمم و مکلا را عادت همین است. تنها یک بار شنیدم که قاری مصری زمانی که به آیه ی عذاب رسید گریست. سخت گریست و بعد با زحمت ادامه داد.

من آیه های عذاب را دیده ام. هر چه که خوانده ام هیچ تاثیر نکرد.اما امروز عذاب را دیدم. دیدم که چطور باز وقتی انسان، وقتی آدمی خطایی می کند باز دست به دامان بارگاه الاه می شود که: دستم بگیر! و بعد باز غافل و بی حاصل روزگار می گذراند.

هنوز عذاب ادامه دارد و من توکل به خدای کرده ام.

ماه رمضان چند سال پیش نزدیک اذان صبح مهمان "ح" بودم گفت بمان! عذری آوردم که تا اذان نگفته اند بروم و چند آیه ای از قرآن بخوانم. گفت نخوان. دمغ شدم و ‍ژست مسلمانی گرفتم - غافل از این که اسلام خود "ح" بود - که ای آقا قرآن است و بایدش خواند و آن هم در رمضان سرد تهران و در آن برف بالای سعادت آباد کنار شوفاژ نشستن را خوشتر می داشتم از راه رفتن بر آسفالت های یخزده ی ویلا. گفت نخوان! گفت آن چه خوانده ای چند عمل کرده ای؟ گفت آیه ی اول قرآن کدام است؟ گفتم بسم الله الرحمن الرحیم. فرمود چند عمل کرده ای؟ مگر نه خدای با بندگان رحمان و رحیم است تو با بندگان خدای تا چند رحمان و رحیم بوده ای؟

یادم افتاد به حکایتی از مولانا یا شمس - ظنم بیشتر به شمس می برد - که ابتدای اسلام هر که از اصحاب که سوره ای از قرآن به یاد داشت سخت عظیم بود و گران قدر که آنان قرآن را می خوردند. سهل است ده من نان را جویدن و تف کردن اما هر که یک من نان بخورد آن کار عظیم باشد.

حال ای خدای، ای بار خدای! به حق رحمانیت به حق رحیمیت مرا ببخش! مگر نه که: قل یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تنقطوا من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفور الرحیم. .

من بنده ی توام. خاکسار توام. ذکر تو را فراموش کرده ام. خطاکارم. مرا ببخش. بر من رحمت کن. من آن چه از حق تو ترک کرده ام ادا خواهم کرد. آن چه از تو وام گرفته ام قطره ای از اقیانوس ادا خواهم کرد.

به تو در آویخته ام خدای! به تو در آویخته ام! بیخود نبود که حافظ گفته بود:

آسمان بار امانت نتوانست کشید!

*

یک صحبتی هم دارم با آن جماعت که شجریان را تشنیع زده اند. سنگ بی قیمت و کاسه ی زرین به کناری آن چه هست این است که در سیاه ترین روزگارم با شنیدن صدای این مرد چندان گریسته ام که تاب تحمل از کف بداده ام. گریسته ام با این ابیات حافظ که:

خرم آن روز کازین منزل ویران بروم
راحت جان طلبم وز پی جانان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت
رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب
من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

یا آن که خوانده و خوش خوانده که:

در ازل پرتو حسنش ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه ای کرد رخش دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

حالا آن برادر مکتبی که این صدا و این ابیات را با ساسی مانکن مقایسه کرد و شجریان را با بددهنی تمام بی شرف و چنان و چنان و خودفروخته و چندان چنان خوانده است بیاید چیزی بخواند تحریری سر دهد از آن مداحان فراوان خوش صدا که گفته "ربنا" یشان بر "ربنا" ی شجریان می چربد چندتایی دست چین کند کاری کنند تا روزگار سیاه ما به گریه ای منور شود و اگر نشد از آن نان ها که تف کرده اند استغفار کنند.

چه مرا و چه آن برادر مکتبی بنده ی قاصم الجبارین را تازه پس از خوردن گرده ای نان چه راه درازی است تا آن جا که مولانا - این بار به یقین مولانا - می گوید:

قاری را گفتم این قرآن که تو می خوانی به دو درم سنگ مرکب توان نوشتن تو می گوئی همه ی علم خدا این است؟ چنان است که عطاری در کاغذ پاره ای اندکی دارو نهاد از آن مشام تو خوشبو شد تو می گوئی همه ی دارائی او همان پاره داروست یا او را انبارها و انبارهاست از داروها و به قدر فهم تو بر تو فرود آورده اند.... دیدم آتش گرم من در دم سرد او اثر نمی کند... در گذشتم.

22 تیر 1388    ||    نظر خوانندگان ( 4 )   




ممکن است پست مدرنیسم را بد فهمیده باشم

می دانید که گاهی بنا نداشته ام حرف های قلنبه بگویم. اما خوب وقتی یک حرفی سر دل آدم سنگینی می کند بایدش گفت. هرچند آدم هیچ وقت نمی داند چی به چه مذاقی خوش می آید یا نمی آید یا فی المثل هر کلمه اش را اصحاب تشنیع چه معنا خواهند کرد و صد حیف که چیلیک چیلیک لرزیدن از ترس آن چه که داری ناخواسته دهانت را گل می گیرد که خوشا به احوالات خار و مار. بیت:

پناهی نیست در روی زمین بهتر ز بی برگی
کجا خار سر دیوار پروای خزان دارد

وقتی مردمی مجسمه ای می سازند و صاعقه ای چیزی، بمبی یا از این دست چیزکی فرق سر مجسمه فرود می آید و از پای بست ویرانش می کند همان مردم عزا می گیرند.

- ای وای که خراب شد!
- بنای یادبود فلان چیزک آوار شد و چه حیف!

همین مردم عقل شان را کار نمی اندازند که مگر ما نبودیم که فلان مجسمه را ساختیم و بلکه پرستیدیم؟ - این جا ابراهیم از آن دور با تبر پیدایش می شود. ها؟ مگر ما نبودیم؟ کسی این جا هست حجاری بداند؟ کسی هست مثل میکل آنژ مجسمه را توی مرمر ببیند و بتراشدش؟

اما مگر موج ناله و نفرین امانت می دهد؟

- به! این خراب شد آن یکی هم خراب می شود!

مجسمه ساختید که مجسمه ساخته باشید. حالا هم جمع شوید یکی بهترش را بسازید.

سایت معروف و مشهور و فیه مافیه پایریت بی را صاحبانش فروخته اند به یک شرکتی و بالاش هم هفت میلیون دلار ناقابل گرفته اند و زده اند توی رگ. داد و بیداد جماعت در آمده که آی آی ما را فروختند و ما بدبخت شدیم و عده ای - بی ادبی است - بیلاخ حواله کردند و آخرش که چه؟

وقتی که چپ و چپکی و سبیل دسته دوچرخه ای مارکسیست های این طرف و آن طرف دنیا به هوا رفت پست مدرنیسم پیدایش شد و گفت خیلی خوب! ما می دانیم که هیچ راه حلی از درون سیستم سرمایه داری قرار نیست سیستم را نابود کند. هر راه حل خارجی هم همین که پایش به درون سیستم برسد جزئی از آن می شود و کما فی السابق سیستم با هضم آن عامل خارجی کارش را ادامه می دهد. پس بیایید دلمان را خوش کنیم به نافرمانی های لحظه ای از سیستم که مثل گرداب های کوچکی این جا و آن جا پدیدار می شوند.

بی بی سی - لعنه الله علیه - سال ها قبل یک برنامه داشت درباره ی محیط زیست که اتفاقا شعار جالبی هم داشت: مشکلات جهانی، پاسخ های محلی. همین را هم انگار پست مدرنیست های چپ می گویند و ناپخته هم نیست.

حالا من خطاب به آن جماعت عضو پایریت بی می گویم گیریم که مجسمه تان را شکستند و یا اصلا صاعقه ای به فرقش فرود آمد و خراب شد آیا گواه این است که کمپانی های کذا کل عالم را گرفته اند؟ آیا دیگر امکان ندارد جایی دگر را درست کنید و دور هم جمع بشوید بار دیگر فیلم و موسیقی تان را به رایگان با هم به اشتراک بگذارید؟

مسلم است که می شود اما نه با نشان دادن انگشت وسط و فحش های چارواداری! کافی است راه و رسم حجاری آموخته باشید.

یادتان باشد: مجسمه ها به هر ابهت و بزرگی و هیبت که باشند می شکنند اما حجاران هنوز و همیشه زنده خواهند ماند.

15 تیر 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




شتر

نه فعلا حوصله اش را ندارم که کتاب های تاریخ را وابکاوم تا نشانی از این روزها بیابم. گمانم به اندازه ی کافی در روزگار سرب و آتش و خون و سکوت از این مثال ها می توان یافت.

فقط برای این که انگشت هایم منجمد نشوند می نویسم و بنا هم ندارم حرفهایم معنی داشته باشند. از معنی داشتن خودم خسته ام شده است. خسته شده ام. از این که روزهایم مثل پاندول در نوسان عاشقی و نابودی می گذرند حالت تهوع دارم.

همیشه چشمی به پس دارم و امیدی به عبث. یعنی یک جور ناامیدی مزمن ریشه دار در وجودم هی هی می کند و من مثل شتر به این هلا جواب می دهم و راه می روم. خیلی سنگین و با طمانینه راه می روم و بعد می خوابم.

درست مثل شتر بار سنگین روی کولم را با خودم می کشانم و حتی ساربان را تهدید می کنم. نه! بار از من برندار! شتر است و بارش! کی تا حالا شتر آزاد دیده؟ گیریم چهار صباحی هم توی صحرا خوش باشم بعدش چه؟

هان ساربان؟ بعدش چه؟

ساربان می نشیند روی شل و خاک زیر سایه ی بوته ی گزی ومی گوید: خودت می دانی شتر جان! خودت می دانی....

نمی دانم بارم نمک است یا پنبه و رودخانه ی خروشان هم پیش رو است. نه حتما فرق می کند که نمک باشد یا پنبه.. حتما فرق می کند.

حتما فرق می کند که شتر با شتربان یا ساربان یا پاسبان چه رابطه ای دارد.

لا شریک له؟ ها؟ لا شریک له؟ لا شریک لک لبیک؟ ها ساربان؟ نه من چطور خودم بدانم؟ یک شتر از کجا باید بداند؟ گیریم بگوید بار از من برندار... ساربان؟

.

13 تیر 1388    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من