یا علی

غرقش کن من هم روش

8 شهریور 1388    ||    نظر خوانندگان ( 6 )   




جاودانگی

آن وقت آدمیزاد ما تحت خودش را جر می دهد تا جاودانه بشود. قرص می خورد. نود سالش که شد خودش را می بندد به روغن زیتون و کله ماهی و باشگاه ورزش می رود تا "سلامت" اش به خطر نیافتد و گیریم چهار روز هم بیشتر عمر کند. اخ اخ و پیف پیف اش بلند است. کلاس یوگا و تمرکز ذهن می رود. احمق خیال می کند علم مقدس پزشکی را ساخته اند که بیماریش را خوب بکنند. نمی داند که این دوا ها را نه برای مداوا که برای بهبودی می سازند تا مدام مجبور باشی بخری و مصرف کنی و پول بدهی. نمی فهمد این بشری که خودش می گوید روی ماه راه رفته چطور نمی تواند دندان آدمیزاد را جوری درست کند که خراب نشود. حالا با شبیه سازی یا هر کوفتی که هست. به قول فرنگی ها why bother?

*

- ببخشید جناب چه آهنگیه گوش میدین؟
- نزدیک من نیا داداش! من شیطون پرستم!

خواستم بگویم به خاطر چهارتا الاغ مثل توست که بچه های دسته گل مردم را می برند جائی که عرب نی می اندازد. گوساله! آن وقت چی گوش می کرد؟ لیمپ بیزکیت!

مثل این که یکی افتخاری گوش کند بگوید موسیقی سنتی گوش می کنم.

*

خدایت بیامرزاد پدربزرگ که دو جمله ی تاریخی داشتی:

۱- خوشبخت آن که کره خر آمد الاغ رفت
۲- خدایا برس به داد پروردگارت!

*

و ملت خودشان را جر می دهند که چهار صباح بیشتر بچاپند تا بچه های تخم به حرام انداخته شان مجبور نباشند آن همه راه از آغل مرغی تا وزارت و وکالت را پیاده بروند. قلابی چرا؟ می فرستمت بری ناتینگهام توی یکی از همین کالج ها... دندون؟ اینا این پسر داوودی رفته مجارستان... گور باباشون که قبول ندارن مگه می خوای برگردی؟ فوق فوقش صد، صد و بیست تومن می دمت بعدش برو کانادا فقط زن نگیر هر غلطی خواستی بکن دو تا دوتا بکن... آره ننه ات هم نظرش همینه. همه نظرشون همینه.. چی؟... کجاش شکل طوطیه؟ تو جنسو نیگا کن خره ننه شو دیدی؟... گفتم که هر غلطی خواستی بکن برو با همین استخونیاش که دوس داری ولی اول و آخر حرف من و ننه ات یکیه دختر همین حاجی آقا سردار را می گیری....

و خودشان را جر می دهند....

*

- بابا سن قانونی یعنی چی؟
- به این سن که برسی دارت می زنن. زیر این سن گروههای طرفدار حقوق بشر نمی ذارن آب تو دلت تکون بخوره.

*

پاپ رفته آفریقا و گفته هیهات! ایها الناس علیکم بالتقیه من الکاندوم! به درک که احساسات کاتولیک ها جریحه دار می شود. مردک زن به مزد رفته مرکز ایدز دنیا و گفته هر که کاندوم دستش بگیرد مفسد فی الارض است و محارب با مسیح. خلایق هر چه لایق. کسی که فتوایش را پاپ بدهد حقش است ایدز بگیرد و نفله بشود و اگر نشد چماق قبیله ی بغلی به تحریک همین پاپ به لنبرش کارگر می شود و خلاص. سگ کش! فینیتو!

*

آچیرم صاندوقی توکرم پانبوقی

*

Nah! Silence is divine!

7 شهریور 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




به درک

همین جوری کلا

3 شهریور 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




کابوس نامه

دیشب سرم را که گذاشتم بخوابم یک چیزی مثل سرب روی مغزم سنگینی می کرد. در خواب دیدم که نکیر و منکر خشمگین و دژم آمده اند. گفتم: "انا عبده" گفتند که را می گوئی!

همینم کم بود که در رویم زنند که بنده ی کیستی و همین کم بود که هیچ نداشته باشم برای گفتن غیر از ضمیر مبهمی به اضطرار. و این از آن اعتراف هاست که به بیداری هم قابل استناد است.

کاش گفته بودم انا عبدالله کاش گفته بودم انا عبدالشیطان. در خواب هم کار و بارمان معلوم نیست که از کدام طایفه ایم. بیت:

چون که دیوار افگند سایه دراز
باز گردد سوی او آن سایه باز

کسی می گفت راه زندگی این طرف است و راه مرگ آن طرف مردم هنوز نمی دانند کدام راه را بروند. گوئیا ترجمان احوال ماست که نه به تمامی دنیا خوردیم و نه دین مان به ساحل سلامت رسید. طایفه ی یاجوج و ماجوجیم پشت سد زمان ایستاده به صف تا صور.

می گویند در آخرالزمان سد می شکند. یاجوج و ماجوج همان طور که یکبار برادرهای کوچک شان چنگیز و تیمور هجوم آوردند خود سواره و پیاده می آیند و جهان پر می کنند. به قول آن مرد گفتنی : "باد بی نیازی خداست که می وزد!"

مگر نه که در افسانه آمده فرزند آدم را با جنیان پیوندی افتاد و از صحبت ایشان فرزندان بسیار حاصل آمدند و آدم حکم بر تبعید ایشان کرد به شرق. گوئیا مائیم تبعید شده به شرق زمان، به پشت سد. راه عقب گرد اما همچنان باز است.

چه چاره کنیم؟

ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست

*
نسب از چنگیز؟

چون هم ربطی به خواب دارد و هم به یاجوج و ماجوج این تکه را هم با چای و شیرینی میل بفرمائید که مزید بر بی حوصلگی تان نشود.

گویا از لطیفه های تاریخ است که تاج گذاری شاه اسماعیل صفوی و قتل میرزا تقی خان امیرکبیر هر دو در باغ فین کاشان صورت گرفته است. صفویه از یک طرف کباده ی سیادت بر دوش و قاجاریه از همان سو با سیادتی مسکوت مانده و مدیون به همان سیادت صفوی سر در خم تاریخ گیر کرده هر کدام جای پائی در این باغ - که قدمت جدش به چند هزار سال می رسد - باقی گذاشته اند.

ماجرای سیادت صفوی که لطیفه ای دیگرست به این معنی که روزی رندی در خواب دید که اولاد شیخ صفی الدین اردبیلی از اولاد معصومین هستند و بر مبنای همین خواب صفویه سید شدند. اما قاجار که نسب به چنگیزخان مغول می رساند و اسم شاهزاده هایش را قوبلای خان و جغتای خان و ارغون خان و اباقاآن می گذاشت بعد که دید هوا پس است و از این نسبت چیز درستی بیرون نمی آید طرحی ریخت که پدر فتحعلیشاه را فرزند کنیز حامله شده توسط شاه سلطان حسین اعلام کند و از این طریق سیادت آنان نیز ثابت شود. این طور معلوم است که این ادعا که شدیدا قضیه ی استلحاق ابن زیاد را به بنی امیه به یادها می آورد با وجود حکومت و قدرت قاجار از زور مسخرگی به جائی نرسید و شد حکایت همان دو برادری که یکی شان سید بود و دیگری نه!

انگار ذبیح بهروز درست گفته بود که:

این ها همه حرف خنده دار است

از این سیادت ها بسیار داریم که محل شک و تردیدند چرا که وقتی "سلطان بی علی پسر امام باقر به اطراف کاشان آمد.. ارقم شامی سپاهی به مقابله بیرون فرستاد و حضرتش را به سال ۱۰۶ پس از هجرت شهید کردند" و این سلطان بی علی "یکی از چار امامزاده ی معلوم النسب ایران است." این را بگذارید کنار آماری که قریب به نهصد امامزاده ی "ثبت شده" در ایران را نشان می دهد. بگذریم از این که تا همین چند وقت پیش مقبره ی بابا شجاع الدین در کاشان زیارتگاه محسوب می شد. لاید می خواهید بدانید این امامزاده که بوده؟ شخص ایشان کسی نیست جز جناب ابو لولو قاتل عمر و مسقط الراس جشن عمر کشان و از این دست کارهای بخته ی "خر رنگ کنی". و تازگی ها در یکی از همین سایت های تند رو ایران دیدم که از بسته بودن در "امامزاده" شکایت کرده اند و زیارت و طلب شفا از ابولولو - که هم بابا است و هم شجاع و می تواند نام دیگرش پدر پسر شجاع باشد - را خواستار شده بودند.

دور افتادیم. حالا شما بفرمائید سلسله ای که نسب به چنگیز می برد و بعد شال سبز سیادتش را با چنان افتضاحی از دست صفویه می گیرد نباید مقتدرترین صدراعظمش را در جای تاج گذاری همان جد اعلا فصد رگ کند؟ و همان قجری که قهوه اش معروف بود و هر که می خورد جان به دیار باقی می برد کارش به جایی رسید که سید ضیا در دربارش جلوی شاه سیگار می کشید و البته از داد و فریاد احمد شاه هم کاری بر نمی آمد.

می گویند زمستان بود و معلم قبای نازکی بر تن کرده بود. بچه ها رود را نشان دادند که یا استاذ! ببین پوستینی در آب می آید بر تن کن. معلم در رود پرید و به قول فرنگی ها all of a sudden فهم کرد که ای داد که خرسی است که سیلاب می بردش! بچه ها داد زدند استاد پوستین رها کن و درآی و معلم می گفت من پوستین را رها کرده ام پوستین رهایم نمی کند! حالا شده حکایت ما و لطیفه های تاریخ و این که صد سال بعد از قجر، ترکان باختری به قدرت و جبروت "سلطان احمد شاه قاجار" افتخار کنند و جالب این که نسب خود را بی هیچ رو در بایستی به چنگیز خان مغول می رسانند! البته لازم به گفتن نیست که این دور باطل ممکن است دیر یا زود به همان قضیه ی سیادت استلحاقی وصل بشود و دوباره از نو منفصل. والله اعلم.

2 شهریور 1388    ||    نظر خوانندگان ( 2 )   




دائی جان حسین

"ملکه در برخورد با هیچ کدام از نخست وزیرهایش مشکلی نداشت. حتی چرچیل که به زبان بی زبانی گفته بود ملکه دهانش هنوز بوی شیر می دهد بعد از مدتی اذعان کرد که به تمامی عاشق ملکه است... تنها نخست وزیری که با ملکه به مشکل برخورد مارگارت تاچر بود.. ملکه خوش نداشت با زنی که همپایه ی قدرت او توان سیاسی داشت رو به رو باشد...."

"یادداشت های روزانه ی ملکه که احدی حق رویت آن ها را ندارد احتمالا پس از مرگش به آرشیو سلطنتی خواهد رفت و پس از پنجاه سال به قدر مصلحت و به صلاحدید انگلستان اندک اندک منتشر خواهند شد..."

Newsweek

*

روزی که جناب آقای جامی و دوستان دور و نزدیک تاسیس بی بی سی فارسی را "فرخنده" می خواندند و شادمان بودند که فلان برنامه ی ویژه ی فروغ فرخزاد را پخش کرده مصداق همان ریش سفیدهایی شدند که توی خشت خام نه تنها آینه ئی پیدا نکردند بل که خشت را پختند با تمام قوا فرق سر خودشان و دیگران کوبیدند.

ما به گواهی تاریخ مان همیشه از ترس مار به عقرب جراره پناه برده ایم. زینگولی منگولی و جغجغه ی طلاکوب از عهد همان شاه شهید قربانش بروم دست و پای مان را شل کرد. روی مان نیامد بگوئیم جغجغه نمی خواهیم. آن ها روی شان شد که از زمان برادران مکتبی شاردن پنبه ما را بزنند ما ولی به حکم تساهل تاریخی مان - که واقعا هم از همان ریشه ی اسهل یسهل اسهال می آید - به خاطر رو در بایستی با خودمان چه در ظاهر و چه در باطن به جای منافع ملی سبیل ارباب تازه را چرب کرده ایم.

بنازم غیرت آن لر کمازانی - کریمخان زند - را که وقتی تاجرهای انگلیسی پارچه های شان را آوردند تا در شیراز بفروشند به حضور طلبید و گفت: اگر زنهای ما این ها را ببینند جنده می شوند! و همه را بیرون انداخت. اما لطفعلی خان زند خدابیامرز از "جونز" نامی قرابین هدیه گرفته بود و دلش خوش بود که حاج ابراهیم خان کلانتر را حتما جناب اعلیحضرتش به زودی ساقط خواهند کرد. این هم یعنی لر داریم تا لر.

*

هیچ وقت از این آهنگ های تک و تنهای راجر واترز خوشم نیامد. مرحوم اخوان ثالث راست می گفت که سیاست و فلسفه تا یک حدی برای شعر خوب است از آن به بعدش دیگر خطاست. خل خل بازی های آدمیزاد همیشه چه در شعر و چه در نثر خواندنی ترند تا چیزهای تاریخ مصرف داری که یک ماه بعد فقط به درد آرشیو کلکسیونرها بخورند. این جور شعر و ترانه و نوشته را عین سقز مدتی می جوی و بعد که شیرینی اش رفت تف می کنی بیرون. اما کیست که بگوید آدمیزاد را از جویدن آدامس هم گریزی نیست؟

مثلا فرض کنید حافظ همه ی غزل هایش را از بالا تا پائین پر می کرد از رجال آن روز به ترتیب قد... البته که به درد تاریخ نویس ها می خورد اما دیگر افتخاری هم رغبت نمی کرد با آن اشعار چه چه بزند. این راجر واترز یا زیادی بوی هنر متعهد می دهد یا این که حقیر دیگر مدتی است تا "تعهد زده" شده ام و به قول اخوی صالح خل خلی را به چنان گیر و بندها ترجیح می دهم.

*

یک ساعت و نیم وقت دارم که بخوابم.

2 شهریور 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




دخمه ی خسرو

گویا انورسادات گفته بود که وقتی ام کلثوم می خواند حس می کنم قلمرو من بزرگتر می شود. حالا وقتی گوگوش می خواند و تا هند صدایش می پیچد قلمرو ما هم بزرگتر می شود. ما تا جائی می رویم که صدای او می رود. او ما را هم با صدایش می برد. از هند تا پیشاور تا کابل تا دوشنبه و عشق آباد همراه طنین پارسی اش می رویم.

اما نوای شاد ایرانی آن طور که باید اگر نواخته و خوانده شود ،چه کار گوگوش و چه امیروف، غمی در آن نهفته است. رقصش و سماعش رقص مرگ است. رقص پروانه است. رقص مرگ پروانه بر گرداگرد شمعی که آبش می کند و می سوزاندش .

رسم شیرین بود گویا که رقصید. نخستین بود گویا که در سوگ رقصید. با تابوت خسرو پیچیده در لباس گلگونش رقصید و رقصید و رقصید و پیچ و تاب داد و پیچ و تاب داد دردناک تر از هر عزایی که بشر دیده بود.

و رقصید تا کنار دخمه ی خسرو. آن که کشته افتاده خسرو است. زنباره است شیرین می داند. بی وفایی ها کرده شیرین می داند. با "شکر" نام اصفهانی رویهم ریخته شیرین می داند. اما خسروی اوست این چنین بر خاک فگنده، این چنین خون آلود.

و دخمه ی خسرو است. طاقی است از سنگ تازه خراشیده به زخم تبر. نه زخم تبر فرهاد نه. فرهادی که وقتی شیرین را دید تاب نیاورد گفت شما بشنوید چه می گوید که من طاقتش را ندارم. پیشه وری که عاشق شده بود بر زن پادشاه!

و همان جا که دشنه فرود آمده بود بر تن خسرو شیرین بر تن خود دشنه زد.و در این داستان عشق که از دهان حکیمی چون نظامی روایت می شود کدام تابوست که جان سالم به در برده باشد؟ نه خسرو زناکار زنباره ای است؟ نه فرهاد دیوانه ی روی همسر دیگری است؟ نه شیرین در آن دخمه، دخمه ی خسرو خویشتن را به زخم دشنه می کشد؟ نه بازی عشق است؟ شیرین و نظامی می دانند.

و غم شیرین، رقص مرموز و معنی دار شیرین در آن رستاخیز درد با چین چین های پیرهن گلگونش مثل خون در شریان موسیقی ایرانی می ریزد.

اما شیرویه را سهمی نیست در این بازی که عاشق نیست. هوس بی عشق تن با تنش با پدرکشی و کین مارماهی گونه اش جایی در بازی عشق ندارد. آن که عاشق نیست آن قدر کمرنگ است که حتی پدرکشی اش نفله و محکوم به فراموشی است.

دخمه! رقص شیرین اما می ماند تا می رسد به دوران ما تا گوگوش.
*

فرعون به کاهنی که خط را اختراع کرده بود گفت: از این اختراع تو می ترسم! می ترسم دورانی بیاید و کار مردم به جائی برسد که چیزی را بخوانند بی آن که آن را بفهمند.

1 شهریور 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




بگرد

نبود؟ نه! نیست! لای ملافه ها را گشتی؟ توی قوطی های سیگار را چی؟ شیشه های خالی آبجو؟ لای مهره های شطرنج را؟ میان کاف و نون را؟ چشم هایت شاید؟

دل تنگی که به اینجا می رسد برخیز و آب دست کن و دوگانه ای به درگاه یگانه بگذار! یعنی که نماز کن.

27 مرداد 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




فیروزه ی بواسحاقی و سایر قضایا

اول یک معذرت خواهی به خوانندگان دیده و نادیده انگار بدهکارم که تقدیم می کنم چرا که زمانی است تا به قول دوست عزیز علی عسگری بنده مبتلا به "اسهال کلمات" شده ام. همگان می دانند که آدم عاقل نمی آید بیخود و بی جهت مسهل بخورد که جایی اگر "سعادت ابدی" دست داد مثل آن سردار افغان لشکر محمود(۱) هنگام عملیات کذایی به قول شیرازی ها "رپله" بزند و اوضاع از دستش بدر برود. باری برادر ما اگر دل درد نداشتیم مسهل نمی خوردیم و هر بار خالی شدن ما - بی ادبی است - هم دل خودمان را سبک تر می کند و هم سهم "ککه" ی آن خرج مزارع مستعد می شود و به قول گفتنی:

از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک؟

و چه نشسته اید که:

این هنوز از نتایج سحر است

یک نکته ای به ذهن حقیر رسید که حیف دیدم نگویم. چند سالی است تا در مملکت ما شایع شده که هر پادشاهی را به صرف این که آیین تخت و کلاه می دانسته روی دست حلوا حلوا می کنند و کار تا آنجا پیش رفته که از سوء تفاهم های تاریخی مثل لطفعلی خان زند و انوشیروان و خسروپرویز هم گذشته و رسیده به "شاه کمیاب" که همان نادر باشد.

اول این را بگویم که این حس نوستالژیک ازمنه ی گذشته مخصوص به ما نیست و فی المثل یقه ی چرک سومری های پنج شش هزار سال پیش را هم رها نکرده و آن ها هم به قول جماعت امروز "توی کف" دوران ماضی بوده اند و حسرت دوران پرستش خدای بزرگ "انلیل" را می خوردند و از مصائبی که بر اثر کشف آهن گریبانگیر جامعه شان بوده گله داشته اند. تا این جا بحثی نیست.

اما این که ما با یک وعده غذای چند هزار یا چند صد سال یا چند دهه پیش هنوز خلال دندان بکنیم و اتفاقا کس دیگری را هم آدم به حساب نیاوریم داستان دیگری است که خواهم گفت.

نادر شاه افشار که تازگی ها با کوروش بزرگ هم بر خورده و از جمله شاهان نامی ایران خطاب شده کارهای خلاف عقل سلیم را به وفور در کارنامه اش دارد. آن طوری که همه در کتاب های تاریخ راهنمائی خوانده اند همو بود که پسرش را از ترس توطئه کور کرد و کسی که با پسرش این معامله بکند با دیگران چه خواهد کرد؟

نترسیم با غیر اگر خو کنی
تو با ما چه کردی که با او کنی

ما بیخود فکر می کنیم که باعث و بانی جدا شدن افغانستان قاجاری ها بوده اند. در حالی که حکم استقلال این صبیه ی صلبیه درست در دوران همین جناب نادر شاه افشار به کارگزینی تاریخ رفت. با دیوانه بازی هایی که او از خودش صادر فرمود و تورمی که جناب ایشان موجبش شد و دلخوری های درشتی که با سردارهای بزرگ افغان پدید آورد به افغان ها فهماند که باید کلاه خودشان را قاضی بکنند. بگذریم از این که جهانداری و جهانبانی - یا بهتر بگوئیم جهانمالی - الخاقان بن خاقان و السلطان بن سلطان شاه قاجار هم تیر خلاص را شلیک کرد و حالا کار به جایی رسیده که در وبلاگ برادر مکتبی افغان می خوانیم: از مشاهیر بزرگ افغان می توان به فردوسی طوسی، مولانا جلال الدین بلخی، ابن سینا - بیچاره عرب ها و ترک ها هم خواستگارش هستند - و خوارزمی و ابوریحان بیرونی اشاره کرد! و حتی آش از این شورتر وقتی است که ببینید جماعت جدایی خواه ترک(۲) - که اگر ستارخان یکی شان را می دید مثل طغرل برره لوله ی پارابلوم توی دماغ شان می کرد - تازگی افغان - تورکیسم هم به راه انداخته اند و جای تعجب هم نیست. سال ها پیش در مقاله ای به نام "خلیج میگو" گفته بودم که وقتی ما به جای تاسیس مدارس به زبان فارسی در افغانستان دست بر پشت دست می خائیم برادران مکتبی ترکیه مدارس زبان پشتو و ترکی راه انداخته اند و به رایگان به این زبان ها درس می دهند. بیت:

یار نزدیک تر از من به من است
وین عجب بین که من از وی دورم

یا همین تاجیکستان که در زمان گفتمان مداری آقای خاتمی، پروفسورهایش نامه نوشتند که اخوی!

فرق است میان آن که یارش در بر
با آن که دو چشم انتظارش بر در

اما نه خاتمی نه آدم های دور و بری حضرت خاقان التفاتی ننمودند. چه قدر مایه ی خجالت و آبرو ریزی است که برادران مان را همین طور فراموش بکنیم و خودمان را در دنیا از این هم غریب تر و منزوی تر بفرمائیم.

از نادر دور افتادیم. این جناب به قدری دموکرات مآب و رعیت پرور بود که زمانی که خزانه ی شاهنشاهی اش ته کشید فرمان داد تا از چرم شتر برای سپاهیانش سکه ضرب کنند. درست خواندید! از چرم شتر! و رویش هم بنویسند: "پوست شتر، حکم نادر، دئمه گوتور"! یعنی حرف نزن قبول کن! و با این اسکناس های بی پشتوانه اش و کرور کرور طلای یا مفتی که از فتوحات هند همراه آورده بود چنان تورمی براه انداخت که آن سرش ناپیدا بود و به قول معروف ده خانه را به یک دیگ محتاج کرده بود.

صحبت از هند شد. هم الآن هم لقب نادر در هند "نادر قاتل" است و تا چند دهه پیش مادران هندی برای این که بچه شان را از لولو بترسانند می گفتند: خفه! اگرنه می گویم نادر قاتل از زیر تخت بیاید بیرون! و این همان هندی است که تازه با همه ی بلاهایی که سرشان آوردیم و قبل از آن هم سلطان محمود رست شان را کشیده بود چنان به پارسی و ایرانی و زبان فارسی حرمت می گذاشتند که تا همین پنجاه سال پیش زبان رسمی دربار ایالت میسور فارسی بود! و این را صادق هدایت در شرح سفرش به هند ذکر می کند.

بله نادر هم از همان ها بود که خاتم فیروزه ی نادریش - درست مثل ابواسحاق اینجو - دیری نپائید و دولت مستعجلش زود غروب کرد. گند کار تا جایی درآمده بود که نویسنده ی دره نادره منشی نادر و کسی که در ..یه مالی و ککه ورمالی رو دستش هنوز به دنیا نیامده در آخر تاریخ مغلوطش به لطائف و حیل اشاره می کند که بله سردار بد کرد! دیر گفتی منشی خان! دیر گفتی!

------------------------------------

۱- یکی از سرداران دلش پی خاتونی رفته بود و این بی بی از آن ها نبود که ساده ی نا ..اده باشد. دل سردار را خون کرد و آخر کار برای این که "حال او را بگیرد" مبالغ هنگفتی مسهل به خوردش داد و لحظه ی وصال که رسید حضرت سردار بر بساط لجن زده نشست. ( به نقل از رستم التواریخ)

۲ - همان جماعتی که به واسطه ی پیروزی تیم عربستان به ایران پیام تبریک فرستاد و نقشه اش روی دست اسرائیل - من الفرات الی النیل! - بلند شده که می گوید من الوین الی الپکن! و افسوس در این جاست که چنین هموطنان از کنایه های تاریخ بی خبرند و این "پان پان" شدن ممالک وسیع را که نسخه ی دیگری است به خودشان گرفته اند. اگر تفرقه خوب بود اتحادیه ی اروپا و کشورهای متحد آمریکا چه صیغه ایست؟ تازه هنوز سحر ندمیده می خواهند آمریکا و کانادا و مکزیک را به هم بچسبانند و واحد پول شان هم بشود آمرو! به هر حال وقتی ما "پان پان " شده باشیم و یکی پان فارس و آن یکی پان ترک و دیگری پان عرب و همه هم به خون هم تشنه کارمان از اینی هم که هست زارتر خواهد بود. اگرنه که آذرآپادگان یا آذرپایگان اسمش رویش است و افتخارات تاریخی و میهنی اش معلوم و نیازی ندارد که برایش تکلیف تعیین بکنند. به هر حال آبی است که سر بالا می رود و قورباغه ها لاجرم ابو عطا می خوانند.

26 مرداد 1388    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




پل های مدیسن کانتی

" - با حال ترین جائی که بودی رو تعریف کن
- آفریقا.. از سپیده ی سحر تا غروب خورشید آسمون رنگ به رنگ میشه.. همه چی همون جوریه که می باس باشه.. رفتار حیوونا با همدیگه.. چرنده و درنده.. و درنده ها با هم... هیچ قانون اخلاقی از بالا رو کله شون سوار نیس. طبیعیه.. همه چی.. واسه همینم خیلی قشنگه..."

بعد رابرت و فرانچسکا نتیجه می گیرند که فرصت را غنیمت بدانند و عشق آغاز می شود. فارغ از این که فرانچسکا بیست سال از رابرت کوچکتر است و شوهر و دو بچه ی بزرگ دارد.

*

وقتی شطرنج را به سبک بلیتز برق آسا بازی می کنی و ۱۹ ثانیه بیشتر وقت نداری نیمی از سرت فکر می کند و نیم دیگر کلا فلج شده است. غریزه وارد می شود. وقتی پنج ثانیه بیشتر نمانده عقل کلا از معرکه کنار می رود و فقط غریزه ی تو مهره ها را تکان می دهد به این امید که ساعت حریف زودتر بیافتد. ما وارد یک بازی با این روزگار شده ایم که حریف ساعتش نمی افتد و ما همیشه یک ثانیه بیشتر وقت نداریم. نیمی از آن را فکر می کنیم و بعد از تکان دادن مهره تازه تو سر خودمان می زنیم که چرا به غریزه مان اعتماد نکردیم. بروس پاندولفینی می گوید: "معمولا اولین حرکتی که به ذهن آدم می رسد درست ترین حرکت است.". درست مثل کنکور که وقتی تست هایت را چک می کنی به همه شان گند می زنی.

*

Run Forrest! Run!

*

Life is a blitz game where your opponent cannot be flagged and you have always one tiny second left on your clock.

گویا دور و تسلسلی که داستی عزیز می خواند حکایت همین کارهاست که من می کنم: خودم حرف خودم را ترجمه می کنم خوشم می آید.

این ترانه ی زیبای داستی اسپرینگ فیلد را برای خودتان دانلود کنید و حال کنید

26 مرداد 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




در جستجوی سعادت ابدی با چند مرشد غیر از آرتور رمبو و عبید

بعضی وقت ها حال می کنم از خودم برای حال و احوالم بیت و مصرع شاهد بیاورم. بیت:

در همه عالم کسی را یار نی
خود همه عالم غم و غمخوار نی

*

در حین نوشتن جمله ی بالایی یادم افتاد به اصول درست نویسی نثر فارسی و دیدم که بله لحن جمله به هیچ عنوان ادبی نیست. یعنی چی که "حال می کنم"؟ باید نوشت: "گاه این به دانم که شاهد بث الشکوی از اقوال خویشتن آورم. بیت.. الخ"

*

- گمونم تو آمریکا می باس اول لیسانس یه چیزی رو داشته باشی بعدش بری حقوق بخونی. واسه همینم مرده گفت قبلا ریاضی می خونده.
- هر لیسانسی قبوله؟
- با تو نبودم! داریم فیلم نیگا می کنیم.
- نمی دونی جزئیات اپلیکیشن هاشون چه جوریه؟
- سرشو بخوره! نه! دارم فیلم نیگا می کنم تو فیلمه یارو وکیله قبلش ریاضی خونده.
- هاروارد هم همین جوریه؟
- زر نزن بذار فیلممو نیگا کنم.
- حقوق بین الملل هم میشه خوند بعد از لیسانس؟
- آره میشه خوند حالا خفه شو بذار فیلمو نگا کنم.


*

دستبند چرمی را که صالح یادگاری داده توی حمام در می آورم که ترک نخورد. عینکم را هم در می آورم که کائوچوهایش خراب نشود. باقی جزئیاتش هم به شما مربوط نیست.

*

مطابق تذکره الاولیا تو نباید راحتی خودت را به راحتی بقیه ترجیح بدهی. به همین دلیل کولر را خاموش نمی کنی و وقتی از حمام با یک لنگ به کمر بیرون می آیی هنوز به مقابل مانیتور نرسیده چنان عطسه ای می کنی که زیر سیگاری چپه می شود.

*

همیشه یک سری رخت و لباس توی کمد هست که معلوم نیست کثیفند یا تمیز. همیشه هم موقع مرتب کردن اتاق از بین آن ها تمیزها را می شوئی و رخت چرک ها را تنت می کنی. مثلا درست که یقه ی فلان پیراهنت چرک نیست اما یک من فالوده ی شاه توت ریخته روی آستینش و تو ندیده ای و مشت و غلیظ اتو کرده ای که تنت کنی که بناگاه همزمان که راننده ی آژانس زنگ می زند تو ملتفت موضوع می شوی و مثل بچه ی آدم از همان کپه ی رخت مذبذب داخل کمد یکی را بر می داری که اتفاقا چرک هم هست ولی چاره ای نیست.

*

- رسیدی؟
- سلام. آره.احوالت چطوره؟
-بیلاخ!
- چه طرز حرف زدنه مردک دیوانه؟
- می خوای بگم خوبم بعد تو بگی بیلاخ؟!

*

دوستت را که دیدی و طبق معمول دو سه فقره غیبت کردی و سر دلت سبک شذ برگرد خانه و بخواب. درست است که غیبت از زنا هم گناهش سنگین تر است و تو سرما خورده ای که بقیه زیر باد کولر خوابیده باشند ولی تو آن طور که طرف هم گفت یک تخته ات کم است و بر آدم مست و فرد دیوانه و کسی که خوابیده هم حرجی نیست اما وقتی مثل حالا دلت تنگ می شود باید فرق اندوه را با غصه بفهمی تا یک قدم به سعادت ابدی نزدیک تر بشوی. البته نه آن سعادت ابدی که عبید می فرمود:

سعادت ابدی در جماع کردن دان
و لیک گوی سعادت کسی برد که دهد

چه می شود کرد؟ عبید است. کسی است که از این جا سوار قاطر بلند شد رفت کنار دجله تا جواب متلک یکی - گویا سلمان ساوجی - را بدهد و بعد برگشت! این آدم حتما بهتر از حقیر معنی سعادت ابدی را می دانست.

25 مرداد 1388    ||    نظر خوانندگان ( 14717 )   




کابوس یا رویا

همیشه به حال ابن سیرین و یوسف غبطه می خورم و همت شان را می ستایم. واقعا کسی که زنی خوشگل و خوش پر و پاچه را ببیند و به هر قیمتی شده از خلوتش بگریزد آدمی است که کمترین پشیمانی ها را برای خودش می خرد. گویا که از جمله خیرات و مبراتی هم که می بیند این است که تفسیر خواب را از آموزگار ازل خواهد آموخت. نمی دانم چند نفر از ما چنین از خلوت همخوابه ای زیبا گریخته ایم ولی خواب را تعریف می کنم تا بل که معبری پیدا بشود و آن را برای ما هم رمز گشائی بکند.

پسرک بی ریش و آدم ترسویی زیر تابوت مرد لنگی را گرفته اند و با ناراحتی تمام به پیش می روند.

از آن خواب هایی بود که اسم کابوس چسبناک روی شان گذاشته ام. کابوس هایی که تا آیت الکرسی را تا به انتها نخوانی نفس تنگیت تمام نمی شود. گاهی در خواب که هستی باقی آیه را از یاد می بری و بریده بریده از ترس تکرار می کنی:

الله لا اله الا هو...

24 مرداد 1388    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




احساس ناب برگزیده بودن، تهران و یکی از همین روزها

"وقتی آقا به من گفت همراه بچه ها برو در دلم حس کردم که آدم برگزیده ای هستم.. کیتی هم بود. از در آن طرفی وارد شد و زن حامله ای را با لباس سفید دیدم که جیغ زنان در خون خودش می غلتید و مادرش را می طلبید. کیتی همچنان با کارد او را می زد."

charles_manson.jpg

کازابیان قاتل شارون تیت این طور شرح می دهد. شارون تیت - همسر پولانسکی - را با ۱۶ ضربه چاقو تکه تکه کردند و با خونش روی دیوار نوشتند: خوک! .
sharon_tate.jpg

"پیروان چارلز مانسون او را قائد اعظم، پدر معنوی و حتی معشوق خود می دانستند... او عقیده داشت که روزی سیاه پوستان در دعوای تمدن بر دیگران پیروز خواهند شد..."

دکتر شریعتی خیلی حرف ها دارد که من خوش ندارم ولی این یکی را باید با زر بنویسند که: "بی سوادی و بی شعوری وقتی با بی شرفی مخلوط شود معجونی می سازد که"... لا تسال!

*

تهران که می روی ولیعصر را فراموش نکن به دو دلیل. دومیش این است که اگر بدانی این خیابان سر و تهش کجاست و کدام فرعیش کجا یک طرفه است و به کدام گورستانی می رسد، کم ترین دردسرها را خواهی داشت.

دو دوست نادیده ی عزیز را دیدم که با شهاب شدند سه تا یعنی حالا: شهاب و صالح و علی به ترتیب دیدار و دوستان همه در کار فرهنگ و هنر و ادب و ما اندر خم کوچه ی نامرادی و قربان خودمان رفتن و مدل ناصرالدین شاه: خودمان از خودمان خوشمان آمدن!

روز آخری یک پیرمرد ژیگولی را دیدم که مرا پندی داد: "گفت برگرد همان جایی که بودی!" و بعد یک فال حافظ هم از پسرک شیرین ترک بچه اردبیل خریدم فرمود که: تو نمی دانی آن جا که بوده ای چقدر خوش است! و بعد رفتم آرژانتین بلیت برای یکشنبه بگیرم که کسی آمد و از آن خودش را پس داد و نوبت به ما رسید. مصرع:

هرکسی پنج روزه نوبت اوست

انشا اله سفر بعد بیشتر زیارت کنم عزیزان را که این بار همه اش رویهم پنج ساعت هم نشد و بیشتر وقت ما در چهار راه استانبول و کوچه برلن و بالا شهر دهه ی ۲۰ گذشت.

این انقلاب انقلاب که می گویند یک چیز بیخودی است و از بالا تا پائین کتاب کنکور و انتشاراتی های دوهزاری است و سردر معروف دانشگاه تهران هم با این که سه چهار پک سیگار بهش خیره شدم برای یکبار دیدن خوب بود و کلیه ی دکه های تهران بلا استثنا از جمله در انقلاب نوشابه های بی گاز ولرم تحویل آدم می دادند که اسمشان را نشنیده بودم.

رفتیم یکی از همین کافی شاپ های گاندی که بنشینیم و موبایلی شارژ کنیم و بالاجبار یک آب طالبی خوردیم پنج هزار تومان و منوی کافی شاپ کلا انگلیسی بود و ما هم عجمی. روی پیشخوانی هم دو سه شماره نیوز ویک عهد دقیانوس و یک شماره مجله ی تایم گذاشته بودند و از جمله غذاهای کافی شاپ یکی غذای مشهور چیپس و شطرنج بود که آن همه آدم تایم و نیوز ویک خوان هنوز نخورده بودند چیست.

Chess and chips!

خدا کورم کند اگر دروغ بگویم.

کافه ی دیگری نامش کافه ی فرانسه بود که لطف کرده DEFRANCE را بدون فاصله نوشته بودند و آن هم بر سر در مغازه و چه کاری است آخر؟ قهوه خانه است و تازه نمی گذارند چپق ات را چاق کنی. الخلاصه این کافی شاپ های گاندی مثل زن های خارجی فقط برای دیدن توی تلویزیون خوبند اگر نزدیک شان بروی زهره ات می ترکد.

*

یکی از همین روزها برمی گردم تهران. به قول خودمان سر دل راحت جمال دوستان دیدن توان کرد . از خدا جوئیم توفیق ادب...

23 مرداد 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




خوش باش دمی که زندگانی این است

کسی پیش ریش سفید محل شان رفت و شکایت کرد که این چه روزگاریست و چه بدبختی است که ما داریم؟ یک اتاق است و پنج سر عائله. زیر کرسی رفتن سرش را بخورد ما شب و روز عین کنسرو ساردین روی سر همدیگر سوار می شویم و هر چه پس انداز می کنیم یک اتاق دیگر نمی توانیم به آن اضافه کنیم. سال هاست که بر این داستان رنگ خوشحالی را هم ندیده ایم.

ریش سفید نگاهی به طرف انداخت و گفت: یک بز بخر! یارو بز را خرید و در اتاق بست و بعد از مدتی از دست کثافت کاری و پشکل انداختن بز همه ی اثاثیه را گوشه ی دیوار جمع کردند و خواب به چشم هیچ کس نمی آمد. سر و صدای بز خانه و در و همسایه را کلافه کرده بود و بوی گندش هم مزید بر علت شده بود تا این که مرد جانش به لبش رسید و بز را برد و فروخت. در راه پیرمرد را دید. ریش سفید گفت: بز را فروختی؟ مرد با خوشحالی گفت: آره فروختم. ریش سفید جواب داد: دیدی گفتم خوشحال می شوی.

20 مرداد 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




دولت استرالیا طرح کشتار شترها را بررسی می‌کند - مابقی فاتحه خوانی برای ما و ریچارد فاینمن

مهران جان لطف کرده پای پست پیشین یک مثنوی تذکره ی ریچارد فاینمن فقید را نوشته اند و فی الواقع کاری کرده اند کارستان. آخر یعنی چی که من اسم هر گس را که می برم یک لینک هم باید به جد و آبادش بدهم؟ کسی که به عنترنت دسترسی دارد می تواند با پنج دقیقه جستجو خودش این چیزها را در بیاورد و به بقیه هم بگوید. لینک دادن فلسفه اش ارجاع به منابع خاص است نه این که بنده چون نوشتم شتر بیایم به صفحه ی شتر در ویکی پدیا لینک بدهم چون یک عده ممکن است ندانند که شتر چیست؟

حالا چرا فاینمن؟ این ها را از نوار مصاحبه اش با Horizon که به سفارش BBC پر شده بود پیاده کرده ام و عرض شود قطره ای است از دریای این آدم که باید آن مصاحبه را دید و شنید تا فهم کرد عمق خجلت ما را در برابر جهان و این گونه مردم جهان و عاقبت جهان

"از افتخارات حالم به هم می خورد. یعنی چی که جایزه ی نوبل چقدر برای من ارزش داشت؟ هیچی! مطلقا هیچی. به من چه که یک عده در سوئد میل شان کشید آن را به من بدهند. ببینید من در زندگیم هیچ کار مهمی نکرده ام و دیگر هم دلم نمی خواهد کارهای مهم بکنم. به بنده چه ربطی دارد که باقی مردم راجع بهم چطوری فکر می کنند و انتظار دارند من کی باشم؟ کدام افتخار؟ همین که آدم ببیند از چیزهایی که گفته دانشمندان و مردم استفاده می کنند کافی است چه افتخاری مثلا لازم است؟ وقتی حرف تو را مردم می پسندند یعنی جایزه ی خودت را گرفته ای چون چیزی است واقعی و قابل لمس اما افتخارات و جایزه های رسمی واقعی نیستند. یک چیزی است که یک عده ای در سوئد خواسته اند به اسم جایزه به این و آن بدهند.

اولین افتخاری که در زندگی نصیب من شد این بود که در دبیرستان عضو یک انجمنی شدم که بچه خر خوان ها در آن عضو بودند و تمام آن ها نمره های بالا داشتند. به بنده افتخار دادند که عضو انجمن آن ها بشوم و می دانید صبح تا شب در این انجمن چه کار می کردند؟ مفت مفت می گشتند و باد به غبغب می انداختند که دیگر چه کسی "افتخار" این را دارد که عضو گروه نخبگان ما بشود؟ همین چند سال پیش آمدند و مرا عضو "آکادمی ملی علوم آمریکا" خواندند. از آن جا هم بعد از چند روز استعفا دادم آمدم بیرون... چون از صبح تا شب دور میز می نشستند و باد به غبغب می انداختند که چه دانشمند دیگری قرار است افتخار عضویت این آکادمی را داشته باشد؟ می دانید چیست؟ اس و اساس این جور افتخارات از بیخ گندیده است. حالم را بهم می زند. افتخارات حالم را بهم می زنند."

این حرف های فاینمن است. بزرگترین معلم فیزیک و پروفسور خلاقی که جهان به خودش دیده بود. مقایسه کنید با استادهای دانشگاه ایران که برای سرپرستی توالت های دانشکده حاضرند سر هزار تا دانشجو و استاد دیگر را ببرند تا فلان "افتخار" نامبرده که از جهت اعتبار یک چند صد میلونیوم جایزه ی نوبل فیزیک هم به حساب نمی آید را از آن خودشان بکنند.

"وقتی کتاب حساب دیفرانسیل را در سیزده سالگی خواستم بخرم کتابفروش گفت: بچه جان این چه به درد تو می خورد؟ گفتم برای بابام می خواهم. این از جمله دو یا سه باری بود که در زندگیم دروغ گفتم."

طرف دو یا سه باری در زندگیش دروغ گفته است آن هم از چه نوع و برای چه کاری؟ اصلا نمی خواهد مقایسه بفرمائید.

"بچه که بودم پدرم مرا می نشاند روی زانوهایش و بعد مثلا در روزنامه ی نیویورک تایمز عکس پاپ را به من نشان می داد. می گفت ببین بابا! این یک آدم است آن های دیگر هم آدمند منتها چرا این ها جلوی یکی مثل خودشان گردن کج می کنند و تعظیم می کنند؟ پدر جان این به خاطر شخصیت این آدم نیست بلکه به خاطر لباسی است که تنش کرده است. مردم به آن لباس تعظیم می کنند. اگر نه این پاپ چه کار برای مردم کرده که دیگران نکرده اند؟ پدرم خودش خیاط یونیفورم های نظامی بود و می دانست فرق آدم بی لباس و درجه با آدم یونیفورم پوشیده در چیست. همین طور شد دیگرو از بچگی یادم داد که لباس و درجه برای کسی شخصیت و شعور نمی آورد."

پدرهای خودمان را هم ببینید که یادمان داده اند چه تملق های کثیفی بگوئیم و چه چیزهای دیگری نگوئیم مگر که به تریج "قبا" ی فلان کس بربخورد ما فکر می کنیم دقیقا این لباس و درجه است که شعور و شخصیت می آورد.

"زمانی که بمب را روی هیروشیما انداختند من روی یک جیپ نشسته بودم و طبل می زدم. باقی همه تا خرخره عرق خورده بودند و مست و پاتیل توی بغل هم می رقصیدند. آن جا در هیروشیما مردم تکه پاره می شدند و ما برای خودمان جشن راه انداخته بودیم. می دانید بعد از این که آلمان شکستش را اعلام کرد حتی یک لحظه به ذهن من خطور نکرد و من نفهمیدم که آن خطری که آن ها می گفتند تمدن را تهدید می کند دیگر وجود ندارد. مرده و از بین رفته است. (با تحکم و قدری عصبانیت) فهمیدید؟ حتی یک لحظه!

بعد از بمب در خیابان های نیویورک راه می رفتم. در یک افسردگی شدید و غیر قابل تصوری و وقتی جماعتی را می دیدم که داشتند پلی چیزی می ساختند به حماقت شان می خندیدم که این ها را برای کی می سازید؟ امروز و فرداست که یک بمب می اندازند و مثل هیروشیما همه ی خان و مان تان را نابود می کنند و فکر می کردم که اگر چهار خیابان آن طرف تر از ما در نیویورک بمب می انداختند من و مادرم و همه ی آدم های ساکن آن محله در دم نابود می شدیم و همه چیزمان خاکستر می شد. همان روزها بود که زنم مرد و من در همان افسردگی خیابان ها را گز می کردم."

واقعا صداقت این آدم در چه حدی است؟ واقعا صداقت ما در چه حدی است؟ توی شتر! توی صاحب دیوان بلخ را می گویم.

18 مرداد 1388    ||    نظر خوانندگان ( 3 )   




فاتحه بفرستید

حالا که این قدر بیکارید که این وبلاگ را می خوانید لطف کنید یک فاتحه بفرستید برای جمیع نامبردگان ذیل:

۱- ریچارد فیلیپس فاینمن
۲- احمد شاملو
۳- بتهوون
۴- بگوئید مخترع شطرنج خدا خودش می داند کیست
۵- همه ی رفتگان خاک

حالا چرا فاینمن؟ باید صبر کنید تا یک روز سرحال سر دماغ باشم و برای تان بگویم.

17 مرداد 1388    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




عزیزم جرالدین

دروغ خیلی مضحک است. با این که عاشق صدای علی اصغر طاهری هستم و حاضرم هر نوار برنامه ی یاد دیروز از رادیویش را با التماس هم که شده گیر بیاورم وقتی این یکی برنامه اش به تورم خورد لنگ انداختم.

بیچاره طاهری با چه احساس و سوز دلی نامه ی قلابی چارلی چاپلین به دخترش جرالدین را که یک ایرانی از خودش در آورده بود می خواند و چه موسیقی سوزناکی و چه لحن گرمی ولی کل برنامه در نظرم به شوی مضحکی می ماند که هیچ ارزشی ندارد.

زیباتر از اجرای طاهری که نداریم. اما دروغ دروغ است و به دل آدم نمی نشیند.

15 مرداد 1388    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




کژدمراهه

اشتباه نکنید این یک فعل هندی نیست بل که از به هم پیوستن کژدم و بیراهه ساخته شده تا یک ربطی هم به کژدم داشته باشد و هم کژراهه ی احسان طبری.

بر سبیل اتفاق بود امروز که کتاب معروف فیه ما فیه مرحوم احسان طبری را تورقی کردم و از تحول چشمگیر ایشان که تا به حال فقط به گوش جان شنیده بودم متعجب شدم. کتاب این بزرگترین تئوریسین مارکسیسم در ایران را که باز می کنی - می دانید که این کتاب را مرحوم طبری پس از توبه کردن و به قول خودش در انوار جمهوری اسلامی نوشت - همان صفحه ی اول و دوم حدیثی است از امام جعفر صادق - علیه السلام - و بعدش جا به جا آیه و حدیث است که در متن آمده و کار را به پیش برده است.

اما این ها را که جدا کنی و لایه ی سطح را که بشکافی به لایه ی دوم می رسی جایی که قرار است تاریخ حزب توده را بنگارد آن مرحوم و لاجرم باید از افراد و احزاب هم نامی ببرد و بنا به سنت دیرینه ی توده ای جماعت - چه تائب و چه ناتائب - برچسبی و انگی بر پیشانی مخالف و موافق زده بشود.

بدیهی است که در این بر چسب ها بر اثر نور شدیدی که چشم های نویسنده را شفا داده بوده "ارتجاع" وجود دارد اما مطلقا - بنا بر سنت توده ای تائب - به پیشانی روحانیت نمی چسبد. بر چسبی و انگی که در حدود سی چهل سال پیش از آن سابقه داشت ولی چون انوار و خورشیدی در کار نبود تا قبل از کژراهه به راحتی به کار می رفت و کار راه می انداخت. بنابراین ارتجاع در نظر مرحوم طبری همان ارتجاع است که یک پایه کم دارد و اتفاقا همین یک پایه ی کم شده آن قدر قوی است که خوف از ارتجاع را برای توده ای های آن زمان تبدیل به کاریکاتوری از ارتجاع می کند. برچسب گم شده همان حلقه ی گم شده ای است که قرار است بازار را به عنوان عامل درجه دوی ارتجاع به دیگر پایگاهها ارتباط بدهد اما خبری ازش نیست و طبری آن قدر باهوش هست که حالا که ارتجاع را لنگ کرده بال و پر طرف مقابل را هم قیچی کند تا موازنه ی قوا از میان نرفته باشد. فی المثل کتاب جلال آل احمد "در خدمت و خیانت روشنفکران" کتابی می شود بی ارزش از مبنای تاریخی اما چند سطر پائین تر به خاطر "ارادت" جلال به اسلام به نوعی اعتبار پیدا می کند. قضیه وقتی خنده دار تر می شود که همین مرحوم آل احمد به خاطر سمپاتیش با نیروی سوم خلیل ملکی به قول خودش "هرهری مذهب" بودن در بیا و بروی حزب توده هیچوقت نفهمید توده ای هست یا نه، ملی هست یا نه، مذهبی هست یا نه و همین هم شد که پس از وفاتش هر گروه و دسته ای برای سنگین کردن کفه ی موازنه به سود خودشان او را مصادره کردند. طبیعی است که مرحوم طبری هم این جا پسرخاله ی جلال آل احمد می شود و به دلیل شدت انوار صادره از خورشید چاره ی دیگری هم ندارد.

برای این که موازنه ی طبری جور بشود آیت اله کاشانی را به میان می آورد. از توده ای ها گله می کند که چرا وقتی ایشان در انزوا بود یادی از ایشان نکردند و البته باید می گفت که چرا هنگام بیماری آن مرحوم به عیادتش نرفتند. البته گفتن این آخری دور از احتیاط است چون که محمدرضا شاه زرنگ تر از این حرفها بود و خودش به بیمارستان و عیادت آیت اله کاشانی رفت. بعد از کاشانی نوبت می رسد به مدرس تا برسد به دوران حاضر. از ین لایه می گذریم.

اما جبهه ی آدم بده ها هم داستانی دارد. برای این که ببینیم این مرحوم طبری آیا جدی توبه کرده است یا نه غیر از برچسب هایش باید کینه های قدیمی اش را وابرسیم. مصرع:

از محبت خارها گل می شود

پس اولین دسته به کناری. دومین فرد مخوف لیست فحش و دری وری توده ای ها - باز هم اعم از تائب و ناتائب - قوام السلطنه است. قوام برای آن ها تا همین امروز محل ظهور فئودالیته، نوکری، آدم کشی و همه ی چیزهای بد است و فقط یک پله از ابلیس عقب تر می ماند. همین جاست که معلوم نیست مرحوم طبری به کجای کارهای قوام ایراد کلی دارد. برای توده ای ناتائب و پراگ نشین قوام کسی است که با قمار کثیفش آذربایجان را از دست استالین قاپید و نگذاشت خرس شمالی تبریز را ببلعد و درست به همین دلیل آدم منفوری هم هست. برای توده ای تائب همین که قوام - از نظر من در بزرگترین اشتباه سیاسی اش - حکومت دو روزه ی پس از کودتای نافرجام زمان مصدق را عهده دار شد کافی است که مهر نوکری به پیشانی اش بخورد و مرحوم طبری تا آن جا پیش می رود که از آن طرف بام می افتد و قوام را نوکر روسیه می خواند.

از وقت و حوصله ی این وبلاگ خارج است اما همین بس که در کژراهه ی مرحوم طبری آدم بده ها و آدم خوب ها همان هایی بودند که هستند اما لعابی از شیشه ی مشجر طوری برچسب های شان را مات و تار کرده که جز به خراشیدن آشکار نیایند.

خداوند او را و مرحوم کاشانی را و جلال آل احمد را و مصدق را و همه ی داستانیان تاریخ را قرین رحمت خود دارد.

13 مرداد 1388    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




تاریخ مرا تبرئه خواهد کرد

- No comment...

11 مرداد 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




گوسفند

blindfaith.jpg

10 مرداد 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من