حافظیه

یک روز در قهوه خانه ی حافظیه نشسته بودیم که مرد قد بلندی با موی بور و چشم ازرق با دفتر و دستک وارد شد. با آدمی بود سبزه و خپله گویا همکارش یا همسفرش و به هم این طور می گفتند یا چیزی شبیه به این چون عین حرف ممکن است در یادم نمانده باشد:

We fight this war with a giant and all we got is one bullet left. Of course we cannot waste it to hit his hand because he has a thousand. We cannot waste it to hit his feet either he has a hundred feet each one you hit he'll use the others. Same story goes on with his rifles and arms or the brigade of fellas behind him. Then it must be obvious where to target. Either his head or his heart and if you do it nice and hit the bastard in the right spot then you can expect you stopped him. Otherwise you're a dead fish. Got it?

ما چای مان را مزه مزه می کردیم و سیگارمان را می کشیدیم. ما چای مان را می خوردیم و سیگارمان را می کشیدیم. ما بعد از آن فقط سیگار کشیدیم. یک چای دیگر سفارش دادیم و باز سیگار کشیدیم.

3 مهر 1388    ||    نظر خوانندگان ( 6 )   




گاوصندوق

گاوصندوق سفارش بدهیم و یکی دو نگاه آشنا و دو خاطره ی خوش و قدری امید در آن بگذاریم. این ها را دیگر نباید بتوانند ازمان بدزدند.

2 مهر 1388    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




آزادی خواهی به سبک ایرانی

دیشب سعادتی دست داد و به دیدار اخوی گرامی شهاب خان مباشری رفتیم. در های و هوی کافه ی ایشان غیر از دیدار شهاب که به واقع راحت روح است و انگیزه ی زندگی به آدم می دهد، می شود هم چنان نام و نشانی از دوره های اولیه ی مجله ی فروغ جست و هنوز از مقالات لوموند دیپلماتیک با ترجمه ی بسیار خوب استفاده کرد و چقدر حیف و دریغ که دیگر انتشارشان متوقف شده است. صد البته که فروغ در شکل و شمایل فعلیش شایسته و بایسته است مثل همین سطور زرین جناب کویر ولی جای خالی آن مقاله های ناب لوموند همچنان خالی است.

*

کافه جای خوبی است برای دیدن و سنجیدن قشر متوسط جایی که آقایی مزین به کلمات قلنبه ی آزادی و مشارکت و دموکراسی بی این که از تو اجازه بگیرد صندلی کناری ات را بر می دارد می گذارد سر میزخودش. حتی نگاه هم نمی کند. برادر آزادی خواه! فرق تو با گوساله چیست آخر؟

جماعتی داریم متاسفانه در اکثریت مطلق که آب ندیده اند ولی شناگران قابلی هستند. عالم و آدم را ملک طلق خودشان می دانند و با دهان نجس و نفس گندیده قرآن می خوانند و اسم آزادی می آورند. تا نسل این آقایان آزادی خواه ور نیافتاده حال ما همین است که هست و امیدی هم به تغییر فکر نسل در عرض مدت کم نیست و سی چهل سال وقت لازم است تا بشود از پایه و اساس این بی فرهنگی سرطانی را درمان کرد و به الاغ فهماند که قدر و وزنش به اندازه ی الاغ است و درک همین نکته راه پیشرفت را بر او باز خواهد کرد. او می تواند از ظرفیت هایی که خدا به عنوان یک الاغ به او تفویض کرده استفاده ی کاملی بکند.

هیچ وقت نباید به الاغ این توهم را داد که خرگوش یا کبوتر است چون هم خودش را نابود می کند و هم باقی را به هوای پرواز به نابودی می کشاند. شناخت خویشتن خویش اولین قدم است برای پیشرفت. بردن اسم فرهنگ و آزادی - نه حتی ادعای داشتن این چیزها فقط آوردن اسم شان - در حیطه ی وظایف تعریف شده ی الاغ نیست و نخواهد بود.

می شود کینه های شتری شان را پس پشت اداهای روشنفکری شان دید. می شود دید که چطور نشئه ی خون و کارد همراه شان بالا و پائین می رود و خوردن هر مقدار قهوه الاغ را به پرنده تبدیل نخواهد کرد. مخصوصا الاغی که پیشاپیش خودش را قناری خوش آواز پنداشته آوازهای آن چنانی هم سر می دهد.

این برداشتی است که من از اکثریت طبقه ی متوسط شهری دارم. طبقه ای که فاسد شده و از هر چیزی فقط اسمش را از بر کرده و هیچ کتابی را اگر اسم قلنبه در آن نباشد مطالعه نمی کند. بدبختی این نسل عقب افتاده متاسفانه تاریخ را به فجیع ترین وضع ممکن دوباره تکرار خواهد کرد. نسلی که حافظه ی تاریخی ندارد برای این که نمی خواهد داشته باشد. از اعتیاد به تریاک جانش بالا آمده و برای ترک سراغ هروئین می رود و هر دم فراموش کننده ها و خواب آورهای قوی تر به خودش تزریق می کند تا همچنان رویای تغییر را زیر بالش داشته باشد و از هر چیزی که نشئگی اش را بپراند پرهیز می کند. اکثریت خاموش دیگر معنایی ندارد. فاز جدید بازی اقلیت خاموش و خفقان گرفته ای را شامل می شود که رای شان را به صندوق هیچ کسی نمی ریزند. متاسفانه هدف در شرایط فعلی وسیله را توجیه می کند و تاریخ را هم تکرار و از این گریزی نیست. نشئه قوی تر از این حرف هاست.

*

تاریخ و ادبیات و گذشته ی مشترک و در معنای عام و بسیار کلی فرهنگ به عنوان رو نمای کار و مسکن و مخدر موقت در جوامع عقب افتاده مورد استفاده دارند. مرتجعین جوامع پیشرفته هم رویای شان همین است که با هوچی گری و گل آلود کردن آب، مدلی از عقب ماندگی را این بار در لعاب آزادی به خورد خلق اله بدهند و ابزاری را که سیصد چهارصد سال است در گنجه خاک می خورد برای شادی ارواح پولدارهای مرده و زنده به میدان بیاورند. ارتجاع و حماقت قومی قبیله ای باقی کارها را جور می کنند و مردم تا بیایند به خودشان بجنبند قافیه را باخته اند.

*

تاریخ خودمان را که نمی خوانیم عقمان می آید از آن بدتر فکر می کنیم همه اش را بلد هستیم - و جهل مرکب از همه چیز مخرب تر است - دست کم برویم به منابعی مثل همین شماره های دوره های اول فروغ مراجعه کنیم تا بیشتر قضیه دست مان بیاید یا این هم حالمان را به هم می زند؟

پاچه ورمالیدگی و کولی قرشمال بازی و احساسات صد تا یک قاز را عشق است نه؟

*

خط نوشتم که خر کند خنده

گور خودم را که می کنم احساس خیلی خوبی بهم دست می دهد. در ایران هر کسی دو برابر سن خودش عمر دارد. آدم بیست و پنج ساله پنجاه ساله است و آدم پنجاه ساله صد ساله و برای همین هم می میرد. او میزان دردی را که باید در صد سال بکشد در پنجاه سال کشیده و اعصابش فرسوده و ضعیف شده اند. مشکاتیان خدا بیامرز یک نمونه است. دو تا از خاله های بنده در پنجاه سالگی مردند و پنجاه سالگی نهایت عمر ایرانی است. هر چه بیشتر از آن عمر کند صدقه اش داده اند. در شصت سالگی گور خودم را می کنم و لازم به ذکر نیست که از احساسم حرف دیگری به میان بیاورم. احساسی که مشتی نوکیسه برایم کادو آورده اند.

احساسی که بعد از دیدن فیلم دیگری از ژانر وطنی "سینما-دهات" به آدم دست می دهد. احساس تهوع و بالا آوردن. احساس گوش کردن موعظه ی رادیو در تاکسی که حرف از "بلیت بهشت" می زند و دیدن قیافه ی احمقانه ی راننده که بلیت به دست با تنبان جنب و احلیلی که از شوق حور عین صد درجه در مقیاس ریشتر می لرزد، توی صف ایستاده و اسافلش را می خاراند. احساس کهکشان بی سکنه را دیدن. احساس دیدن وهن و مسخره به هر چه که اعتقاد توست به دین تو و آئین تو. احساس مصادره ی قلب تو و عشق تو و همه ی جوانیت، امیدهایت، آرزوهایت. مصادره ی یک یک نفس هایت. احساس دیدن آدم های نشئه که سرشان تا نزدیک زمین می آید و کیف و خماری ملکوت افیونی را با هیچ چیزی طاق نمی زنند. احساس دیدن ورطه، تاریکی، مغاک. اگر مرگ نبود به چه امیدی زندگی می کردیم؟

1 مهر 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




یاد باد آن روزگاران یاد باد

ساقیا مژده ی بهار بیار
خبر بد به بوم بازگذار

پرویز مشکاتیان رفت. جسم خاکی اش را به خاک واگذاشت و از خیره سری و کثافت و چاپلوسی و مردم کشی این خاک ناسپاس فاصله گرفت.

تو آب روان بودی و رفتی سوی دریا
ما لای و لجن بوده ته جوی بماندیم

پرویز مشکاتیان مثل نت هایش به ملکوت پیوست. پرویز مشکاتیان قرین رحمت حق شد. پنجاه و چهار سال عمر کرد.

با مشکاتیان زندگی کردیم. انگار خودش با نوای جاودانی اش هماهنگ شده بود که رفت

مرغ زیرک چون به دام افتاد عزم رفتن کرد. تنش را گذاشت برای موریانه ها و خرخاکی ها و دلش را کاشت در سینه ی مردمش و روحش را برد پیش خدا. کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال و الاکرام...

30 شهریور 1388    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




از هنر جنگ

夫將者,國之輔也。輔周則國必強,輔隙則國必弱

30 شهریور 1388    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




هوگو، وینستون گراهام و قضیه ی ماچ

کتاب وینستون گراهام را خوانده ام تا صفحه ی نمی دانم صد و چند. مرد به زن شوهر داری دل بسته بوده و عشقش را در صفحه ی هفتاد و چند با یک ماچ دو ثانیه ای دزدکی اظهار می کند. شوهر زن می میرد. این آقا بعد از سی صفحه یک ماچ دیگر نکرده که هیچ یکبار دیگر به زن نگفته دوستت دارم. اه. اگر اسم این تعلیق است من نه نویسنده می شوم نه هیچکاک.

حالا زندگی به گور سیاه! توی فیلم به درک! توی کتاب که دیگر نباید آدم را در حسرت ماچ زجرکش بکنند. یک کلمه بردار بنویس "ماچ" کجای دنیا به هم می ریزد؟

دقیقا همان حسی را پیدا کردم که دوازده سال پیش موقع خواندن بینوایان بهم دست داده بود. ای خدا پدرت را بیامرزد چهل پنجاه صفحه فقط شرح فاضلاب های پاریس و لهجه ی لاتی جاهل های پاریسی را خواندم مگر لای یک سطری، صفحه ی بعدی، ببینم آن جوانک ماریوس و کوزت یک ماچ معهود را به لب هم می چسبانند یا خیر و در هر صورت کل کتاب است - آن هم دو جلد - و یک ماچ که این ورش یا آن ورش متخصص فاضلاب های پاریس می شوی. البته از ارادتم نسبت به پدر پیر فرانسه چیزی کم نشد لاکن:

فرق است میان آن که یارش در بر
با آن که دو چشم انتظارش بر در

آدم باید بخواند تا یاد بگیرد بنویسد و یک نخ نامرئی کل داستان را بکشاند دنبال خودش و وظیفه ی این نخ در اکثر مواقع محول می شود به ماچ، و جان به لب کردن خواننده برای شنیدن صدای شلپ و مشکین زلف نگاری که دور انگشت عذب اوقلی تابانده بشود اسمش هست حکایت و روایت.

(همین جوری با مشت می کوبم به کی بورد)

معمولا هر یک بخش این کتاب گراهام را در اوقات فراغت با پای چپ توی بیت الخلا می خواندم ولی امروز صبح نالوطی ماچ اول را گرفت و از ما خواب را. تا الآن ساعت دوازده نشستیم خواندیم ببینیم یارو بالاخره قلعه را می گیرد که دیدیم خیر.

طرف معشوقه را باید ببینی. نویسنده لطف کرده مثل سریال پوآرو یارو را که همه ی شک ها به ش هست گذاشته معصوم قلی بگ. از اول کتاب تا توانسته کرم ریخته که تو باور کنی کاسه ای زیر نیم کاسه ی بانو است ولی مگر ما شیر از دماغمان خورده باشیم که نفهمیم این کلک ها چیست. الخلاصه بانو هم یخ است و به یک (yak)آدم چس دماغی رفته نامزد کرده بعد از رحلت جانگداز آن خدابیامرز که نگو.

سیب سرخ نصیب دست چلاق نیست. باور کنید این را از تو لنگم در نیاورده ام. به هیچ وجه. سیب سرخ نصیب دست چلاق نیست.

واقعیت این است که سیب سرخ نصیب کسی نمی شود که روی پنجه ی پا بلند شده و سیب را بو می کند. آدم هایی هم هستند که جرات کرده سیب را می چینند و بعد... حمید مصدق؟ حاضر!

سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک

tumblr_kpnaevS33R1qzahuvo1_5002.jpg


سیب خور نیستی پدر من. به قول پیغمبر دزدان:

کی تواند هر کسی شد ایلیات
خر چه داند قیمت قند و نبات

بیا مرشدت را نگاه کن شیخ اجل سعدی شیراز مصلح الدین را سیل کن:

نیم خورده ی سگ هم او را شاید

آن وقت برای فلان غلام ترک دل شان غش و ضعف می رفته است:

در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی سر و سری داشتم

یا مثلا:

قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سرخوش بود و نعل دلش در آتش

حالا یک چند وقتی است کافی شاپ می روید بادمجان حلقه می کنند توی گریل تفت می دهند می گذارند کنار "دیش" مربوطه. آخر کدام آدم عاقلی است سیب را بگذارد زمین و مثل شیخ اجل بادمجان گاز بزند. نه دیگر! همین است سیب سرخ را دهان سگ داده اید و نعل دلتان در آتش است.

این آتش ها همه از گور مرحوم افلاطون بلند می شود.عشق پاک! عشق افلاطونی - نه که فقط بنده افاضه کنم نخیر - بل که به عقیده ی بزرگترین مورخ علم جناب جورج سارتون و یک دو جین آدم سر به تن بیارز دیگر عشق مرد است به پسر. بنده شاید لازم نباشد تاثیر افلاطون را بر فکر فلسفی و سبک زندگی بعد از اسلام علی الخصوص در ممالک محروسه ی خلفا و رقبا بیاورم که مثنوی هفتاد من کاغذ شود.

از کجا شروع کردم و به کجا رسیدم. خدا آخر و عاقبت همه را به خیر کناد.

عشق ما را به سر کوچه و بازار کشید
دیدی آخر به کجا عاقبت کار کشید

27 شهریور 1388    ||    نظر خوانندگان ( 5130 )   




از دیدن کدخدا و چاپیدن ده، دین مموشی و طول و تفصیلات

یکی از خوانندگان - این هم برای این وبلاگ از آن حرف هاست ولی خوب ما هم دل داریم یک نفر هم که بخواند می شود همچنان جمعش بست - عرض می کردم بله.. یکی از خوانندگان کامنتی گذاشته که یارو کفش پرت کرده و حقشان است که کفش پرت کرده اند.

عرض بنده این است که چنان ملت های تحت ستمی به قول ایرج:

همی گفتند از آن چیز عادی
همی خوردی ولی قدری زیادی

توجه بفرمائید:

یک افسر اطلاعاتی بازنشسته به واشنگتن پست گفته است: "این قرص ها را (ویاگرا) به جوان تر ها نمی دادیم اما برای برقراری ارتباط با فرماندهان مسن تر بهترین راه بود."

در مورد خاص ذکر شده در گزارش واشنگتن پست ماموران اطلاعاتی متوجه شدند فرمانده محلی ۶۰ ساله در جنوب افغانستان که پیشتر حاضر به همکاری نبود، چهار همسر جوان تر دارد.

مصرف این قرص ها به او توضیح داده شد و قرص ها در اختیار فرمانده محلی قرار گرفت. ماموران آمریکایی چهار روز بعد بازگشتند.

واشنگتن پست از یک مامور نقل کرده است: "او خوشحال به طرف ما آمد و گفت شما مرد بزرگی هستی."

"پس از آن ما هر کاری که می خواستیم می توانستیم در منطقه او انجام بدهیم."

افسری دیگر به واشنگتن پست گفته است این قرص ها می توانست روسای قبایل را در مناطق تحت کنترلشان "دوباره در موقعیت برتر و غالب قرار دهد."

در گزارش این روزنامه آمده که CIA از موارد متعددی برای فریفتن فرماندهان محلی استفاده کرده است، از جمله ارائه خدمات دندانپزشکی، ارائه ویزا و روادید، اسباب بازی و دارو.

متن کامل این افتخار ملی و میهنی را- که کم از پرتاب کفش نیست - می توانید از زبان علیاحضرت ملکه بخوانید.

انگاری عبید اشتباه کرده بود که سروده بود:

دوستان کار ..ر بازی نیست
هیچ کاری به این درازی نیست

هم بازی است و هم به این درازی است جناب عبید!
ملتی که رئیسش را با اسباب بازی گول بزنند و با قرص ویاگرا دمش را ببینند بیخود می کند کفش می پراند. دلم از این می سوزد که کاش کفش را هم خالصا مخلصا پرت کرده بود و از سم دارهای آن چنانی پولی بابت این عمل لوس و خنکش نگرفته بود.

عمق فاجعه تا کجاست؟

عقب نگه داشته شدن چه صیغه ایست؟ استعمار چه حرف مفت و مسخره ای است؟ مگر نگفتم از جوان تحصیل کرده ی ایرانی که افتخارش "گذراندن عمر پای بی بی سی فارسی" است؟

خوشتان نمی آید و حق هم دارید خوشتان نیاید. رفع مسئولیت درست مثل ول کردن باد سر دل آدم را سبک می کند. تو که می دانستی معده ی نفاخ داری چرا نخودچی خوردی؟

همین افغانستان را داشته باشید. حقیقیتی است که عده ی کثیری از افغان ها طالبان را بیشتر از دولت رسمی دوست دارند. مطمئن باشید اگر این ها هوادار و خاطرخواه نداشتند تا الآن ترشیده بودند و کارخانه ی تولید "ملا" هایی از نوع ملا عمر و ملا قلم الدین از کار افتاده بود. کدام کارخانه است که جنسش را نخرند و باز تولید بکند؟

هر جای جهان سوم را دست بگذاری همین بلیه را می بینی. عراق و افغانستان و ایران و کامبوج هم ندارد.

کسی این حرف ها را خوش ندارد. حرف خوب و خوش حرف از دین و آئین مموشی است که ای بابا! مگر بی بی سی نگاه کردن چیست که خودت را کشته ای؟ باید به عقاید مردم احترام گذاشت، همه مموش هستند و غیره و ذلک.

بنده به عقیده ی یکی مثل علی میرفطروس یا مثلا اکبر گنجی چطور احترام بگذارم؟ آقائی عقیده دارد که تا به حال کم انگشت کرده و یکی دیگر طلب دارد. چه احترامی به این عقیده می شود گذاشت؟

فلان حرف از لحاظ منطق غلط است. چطور به چنین چیزی باید احترام گذاشت؟ ما راه رفتن کبک را آمدیم یاد بگیریم که افتضاح شد. احترام به عقاید خوب است جایی که عقیده ی آقای ایکس مستلزم سلب آسایش و رفاه باقی ملت نشود و آزادی او دست تطاول به آزادی من دراز نکند. اما همین افکار مستبدانه و خرافی و تحریف تاریخ و مصاحبه های صد تا یک قاز که می دانیم چه مصیبتی را بر سرمان آوار کرده را چطور محترم و از آن هم بدتر معتبر بدانیم؟

"تضارب آرا"! حرف چرت! کدام تضارب؟ روزگار سفله پرور به پاچه ورمالیده ها و کولی ها خیلی بیشتر اجازه ی تضارب داده تا بقیه. چرا؟ چون نفع مالی فلان کله گنده این طور اقتضا می کرده است. اگر همین عنترنت هم نبود معلوم نیست تا آخر عمر یک کلمه از دهان بقیه به گوش ملت می رسید یا نه.

لجن مالی مصدق به اسم تضارب آرا و به اسم نقد مجاز است اما اگر گفتی لالای چشم گنجی خالوست روزگارت سیاه می شود! هر کس هر مزخرفی خواست می تواند چاپ بکند. هر چرتی خواست می تواند بگوید. اما وقتی حرفش را با ساده ترین اصول منطق ریاضی می شود نقض کرد چه اصراری است که چشم مان را ببندیم و باز هم حلوا حلوایش کنیم؟ فقط به خاطر عنوان و اسم؟ هیچ چیزی ارزش کافی و وافی ندارد حتی اصول ساده ی استنتاج که بچه های دبیرستانی هم می فهمند ولی خوب اسم گنده است که خط بطلان روی همه ی اصول می کشد و از جمله منطق. مگر تضارب آرا نیست؟ خوب بیائید ضرب و تقسیم کنیم ببینیم چه می گویند؟ بیائید آنالیز کنیم ببینیم حرف حساب شان چیست؟ اما مگر شهر هرت است که هر جلنبری محقق و مورخ معروف را زیر سوال ببرد؟

این عناوین را کی به این آقایان داده؟ محقق و نویسنده و مورخ و جامعه شناس! چطور شده اند؟

کسی نه از ایشان مدرک تحصیلی می خواهد و نه سوابق دانشگاهی آن چنانی. ولی حرف شان باید با سنجه ی منطق جور باشد که نیست.

بروید سری بزنید به یکی از این سرورهای شطرنج. وقتی بازی گردن کلفت ترین بازیکن ها را نشان می دهند حتی اگر کسی که اظهار نظر می کند مبتدی باشد ولی حرفش پایه و اساس داشته باشد همه قبول می کنند. فقط آدم عقده ای و عقب مانده و ریزه خوار است که می گوید تو رتبه ات نصف این آقایان هم نیست و نمی توانی نظر بدهی. گویندگان چنین ترهات در هر مملکتی حداکثر آمار قوم باشند تکلیفش همین است که هست.

پیغمبر قربانش بروم گفت ارزش شما به تقوای شماست نه پول و اسم تان. بحث علمی هم ارزشش به منطق علمیش است نه به اسم و "اعتبار" طرف. حرف مدرک می خواهد.

چند سال پیش یکی از دانشجوهای "دکترا" ی فلسفه - خدایا آدم دردش را به کی بگوید - در همین دانشگاه تهران "تزی" ارائه داده بود که بعله.. کلیه ی علم منطق غربی کشک است و با "اسلام" سازگار نیست. رندی نوشته بود که دکترا برای همچین آدمی کم است و باید به کسی که ثابت کند "منطق غلط است" جایزه ی نوبل داد. این آقا در مملکت ما الآن دکترای فلسفه دارد و احتمالا یک جائی دارد به بچه های مردم فلسفه هم یاد می دهد.


این احمق نمی فهمد منطق شرقی و غربی ندارد. استاد احمق ترش هم برای خود شیرینی نمی خواهد بفهمد یا مغزش این قدر کپک زده که فهمیدن را کنار گذاشته است. دانشجوی همین آقا برای ابراز پاچه خواری اغلاط منطقی استاد را بی خیال می شود و فردا خودش می شود "استادی" دیگر و دور و تسلسل باطل ادامه پیدا می کند. از چنین ملتی که استاد منطقش این طور کسی باشد می توان طلب حرف حساب کرد؟

این ها را گفتم که دفعه ی دیگر کسی اسم ظلم و ستم فلان ملت را بر فلان تابعیت نیاورد و پرونده ی مزخرفاتی از قبیل استعمار و استثمار را هم پیچیده باشم.

چه صحنه ی زیبائی است در فیلم brave heart مل گیبسون. جائی که نشان سلطنتی انگلیس را جلوی قهرمان می گیرند تا ببوسد و عفو شود. همه انتظار دارند ویلیام والاس به نشان تف کند. اما نکرد. می دانست که درد او از نشان نیست. می دانست کفش پرت کردن دوای درد او نیست. می دانست تف کردن روی هیچ نشان سلطنتی آن را بر باد نمی دهد اما عروس پادشاه از او حامله بود. نطفه ی آزادی را گاهی باید جدی گرفت و این جاست که حرف عبید - بر خلاف بار اول - درست از آب در می آید.

26 شهریور 1388    ||    نظر خوانندگان ( 3 )   




از ایرج میرزا در مرگ محمدعلی شاه قاجار

محمدعلی شاه مستبد که زنده بود ایرج میرزا در شاهکاری چنین سرائیده بود که:

ز یاران آن قدر بد دیده ام کاز یار می ترسم
به بیکاری چنان خو کرده ام کاز کار می ترسم

شاپوئیها خطرناکند و ترسیدن از آن واجب
ولی با آن خطرناکی من از دستار می ترسم

نه از مار و نه از کژدم نه زین پیمان شکن مردم
از آن شاهنشه بی دین خلق آزار می ترسم

ز بس غمخوارها دیدم به ظاهر خوب و باطن بد
غم خود را به یک سو هشته از غمخوار می ترسم

فروان گفتنی ها هست و باید گفتنش اما
چه سازم دور دور دیگر است از دار می ترسم


بلندی طبع و آزادگی وسربلندی را هم اگر آموختنی است از آدم هائی مثل صادق هدایت و ایرج میرزا و سلف شان عبید زاکانی باید آموخت. از همان ایرج میرزائی که شهردار گول و خرف مشهد او را "شاعر پورنوگرافی" خوانده است. سالها پیش یک آمریکائی در شعر مولانا غور کرده بود و گفته بود مولانا انحراف جنسی داشته و رندی جواب داده بود که دروغ چرا، شاید به شما نظر بد داشته است. استبداد نمی میرد اما ببینید چه سروده ایرج میرزا در مرگ محمدعلی شاه قاجار مستبد:

مخور غصه ی بیش و کم در جهان
که تا بنگری بیش و کم فوت شد

نه یک نعمتی بر کسی داده بود
که گویم ولی النعم فوت شد

نه والا همم بود تا خوانمش
که آن شاه والا همم فوت شد

نه جود و کرم داشت تا گویمش
خداوند جود و کرم فوت شد

در ایران اگر زیست بی احترام
در ایتالیا محترم فوت شد

مجتبی مینوی مگر آدم کمی بوده است؟ یا مثلا چون پرویز ناتل خانلری مگر چند نفر داشته ایم؟ صادق هدایت است که با واحد یموت به پتک شان می کوبد که فلانی انگار هوا برش داشته که برای لیره ی فرنگی معلق می زند! نگو یکی از بزرگواران با رادیو بی بی سی آن وقت همکاری داشته است.

دردناک است که گاهی گوشه و کنار می بینم ایرانی می گوید: "عمرمان را پای بی بی سی فارسی می گذرانیم" همچین با افتخار و تفاخر و تخرخر انگار که چه قله ای را فتح کرده است.

یا حیف از عمر آدمیزاد نیست یا از چشم او و فرهنگ و اندیشه ی او که جذب خون آشامی مثل صادق صبا و اذناب او بشود.

کجائید ای شهیدان خدائی؟

این جاست که باید استیکس بخواند و ....

Take me back to my boat on the river
I need to go down, I need to come down
Take me back to my boat on the river
And I won't cry out any more

23 شهریور 1388    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




به من چه می اندیشی؟

از آهنگ های جاویدان قدیمی است با اجرای بسیار زیبای Wilma Goich


به من چه می اندیشی؟
سر کار خویشتن گیر و مرا بهل
ها چه خواهی خواست؟ چیزکی بین ما بود و رفت
شاید که گریه آغازم اما
چه نیک و چه بد حال مرا خواهی دانست
و هیچ گاه بیش از آن زمان که وصال تو بود شاد نخواهم زیست
با این همه زندگی جاری است و جهان بی تو
لحظه ای از گشتن خود درنگ نکرده است

به من چه می اندیشی؟
خورشید را با خود به ظلمات شب نخواهی برد


Non pensare a me,
continua pure la tua strada senza mai pensare a me.
Tanto, cosa vuoi, c'è stata solo una parentesi fra noi.
Forse piangerò ma in qualche modo,
bene o male, tu vedrai, mi arrangerò
anche se mai più sarò felice come quando c'eri tu.
La vita continuerà, il mondo non si fermerà.

Non pensare a me, il sole non si spegnerà con te.

23 شهریور 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




شاید که نماز این گونه کنم

عقاید مسلمان - به عنوان راهی که برگزیده و مال خودش کرده است - در نمازی که می خواند خلاصه می شود.

تند بخواند یا آرام برای خدا که نمی خواند. برای خودش می خواند. و امشب با خودش دید که شاید که چنین بخواند:

الله اکبر می گوید و آغاز می کند:

این دو کلمه سر جا محکم می ایستاندش تا خوب فهم کند خدا از همه بزرگ تر است. پول از همه بزرگ تر نیست. سم دار با چماقش از همه بزرگ تر نیست. فلان ابولی با دیبای معلمش از همه بزرگتر نیست.

بسم الله الرحمن الرحیم

این را می گوید تا خوب فهم کند خداوندگار مهربان و بخشاینده است. مثل او کینه توز و ظالم و دریده و بی صفت و پست نیست. مهربان است و بخشاینده پروردگار.

الحمدلله رب العالمین

سپاس ها را از آن خدا می داند تا یک وقت خوبی و مهربانی که غفلتا از ذاتش صادر شده را بیخ ریش مبارک خودش نچسباند و بعد به پشتوانه ی همان غرور کاذب هوا برش دارد که کسی است. نه! گیریم که عالمی را هم نان داده باشی، حمد و سپاس آن خداست نه تو! پس از خر کبر و غرورت بیا پائین و دیگران را به منت خودت گرفتار نکن. کاره ای نیستی. یک ذره "منم" بزنی همه را ضایع کرده ای و نماز همین ژیمناستیک رو به قبله ی تو نیست. همه حالی باید در نماز باشی. و نمازت چنین باشد. بیخود نیست که به گبری در زمان بایزید گفته بودند چرا مسلمان نمی شوی؟ گفته بود اگر مسلمانی این است که با یزید می کند، من طاقت آن ندارم و اگر این است که شما می کنید آرزوم نمی کند.

الرحمن الرحیم

تکرار مکرر هیچ بودن تو است. شکننده ی کاخ مرتبت عالی مقام و اهن و تلپ بندگی توست. رحمان و رحیم اوست. امیدواری هم در دل داری که با همه ی نجاستی که به کار خلق زده ای روزی شاید دستت را بگیرد که خودش ذاتش را چنین وصف کرده است: مهربان و بخشنده.

مالک یوم الدین

این را می گوئی تا بدانی که مقام قضا از آن خداوندگار است و نه توی ناپاک آسمان جل. و نیز دستگیر تو در روز بگیر و بنند مقرر هم اوست. راه پس و پیش نداری و هر چه هست خداست و هر که هست خداست و کسی را کسی نیست غیر از او.

ایاک نعبد و ایاک نستعین

از خدا چیزی می خواهی و مقدمات فراهم کرده ای. دارا که چیزی آرزو نمی کند. پس قبلا هیچ شده ای و بدبختی هایت را گردن گرفته ای و این جا بیچاره بودنت را زمزمه می کنی. مصطفی به یکی از صحابه گفت دیدار ما نمی آیی. گفت عیال دارم و بیچاره ام. مصطفی گفت خوب است که در همه حال بیچاره باشی.

اهدنا الصراط المستقیم

بزرگترین و بهترین آرزوی شخصی و جمعی برای نوع بشر یافتن بهترین راههای زندگی است. هر چند معلوم نباشد که تا سال دیگر یک گونی برنج آیا بخوری آیا نخوری.

صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم و الضالین

اینی که هستم نه بار خدایا! که اگر رحمانیت تو بر غضبت پیشی نمی گرفت جانوری بر روی زمین نمی ماند. پس این نه! قربان خدایی و کرمت یک چیز بهتری از من بساز. نه منی که مغضوبم و پلید و گمراهم و غول بیابان سر راهم نشسته است. مکرر کردن امید یافتن راههای تازه است. مکرر کردن امید است و آرزوی دیرینه ی انسان برای آرامش و هیجان یافتن چیزهای نو. که نعمت خداوندگاری نه حور و پری و غلمان و شراب و شیر و مرغ کنتاکی است که مگر شکم پرست هزالی چنین ببیند که خداوندگار در بقره درست پس از اولین آیه ی شرح بهشت می گوید: خدای شما شرم نمی کند که مثال بزند به چیزی چون پشه! اما رسم ماست که همان پشه را بیشتر نمی بینیم. ازخود نمی پرسیم که چه خدای فراموشکار و خواب آلوده ای است این خدا که دنیایش را فرمان به نهی از شکم پرستی و قدرت پرستی و شهوت پرستی داده و آن دنیا پاداش نیکوکاران را کاخ و حوری و شراب و طعام قرار داده است! پس نعمت خداوندی نه این هاست. نه حوری باکره است . پشه را محکم چسبیده ایم که در نرود. هم برای ایمان نیم بندمان خوب است هم برای نیش زدنی به تمسخر: پشه! برای اهل دانش و معرفت حقایقی در دسترس است نامکشوف! وعده ی رازهای نو و جستجوگری در فضایی پاک. بیخود نیست که اهل جهنم را بهشت عذاب الیم است. مثل کسی که گیتار زدن نمی داند و ورزشگاه آزادی را برایش پر از تماشاگر کنند و یک گیتار سیگنچر اریک کلپتون هم دستش بدهند و بگویند بنواز! از شرم به زمین فرو می رود. خود صحنه را ترک می کند پیش از آن که آبروی خود را ریخته باشد. بهشت هم همین حکایت است. تا علم و معرفت نیاموخته باشی چونان صحنه و تماشاگرانی را تاب نخواهی آورد. پس بهتر به پای خویشتن به دوزخ شدن. ذکر حق گفتن. علم آموختن و عطش بیشتر داشتن برای جبران وقت از دست رفته که اگر نه میوه ی زقوم را چه حاجت بود؟ تلخ است! برای نادان چیز نیاموخته دانش تلخ است اما باید خورد و آب گرم خورد تا عطش تو را افزون تر کند به معرفت و ذکر حق گفت تا از شکر حقیقت قدری در کام بچکاند. راه نعمت خداوندگاری این است. هر چه کوتاه تر بهتر. که همان دوزخ هم برای نادان دانش نیاموخته نعمتی است عظیم اما با راهی دراز.

سبحان ربی العظیم و بحمده

خدا را که پاک بدانی از وجود خویشتن شرمت می آید. محال است خدای را پاک بدانی و ریب و چرک کار خود را به دیگران نسبت دهی و به گردن خدا انداخته باشی و دولا می شوی تا در کار ظاهر خدای را تعظیم کرده باشی و در دل هم تعظیم می کنی. عهد محکم می بندی که چنین خطائی از تو سر نزند و دیگران را بیهوده متهم نکرده باشی. از آدمیت چونان جانوران گوژ پشت مرحله ای پائین تر می آئی. کوچک تر می شوی این جا به جسم و هیکل مادی. شکسته، دو تا شده . خری را مانی منتظر تا بار بر او نهند و بار چه؟ مگر نه گناه توست؟ پس قدری بر تو بار می کنند. اما با آن که دست به زانو ها گرفته ای کجا طاقت بار خویشتن داری؟

سمع الله لمن حمده

تا این جا اگر خدای را به پاکی تصدیق کرده باشی و گناهان بر دوش گرفته دانسته ای که خدای را گوش و چشمی هست. لیس کمثله شی ء و هو السمیع البصیر. خدا شنیده و می داند طاقت بار خویشتن نداشته ای. حمد تو را اگر حمدی در کار بوده شنیده است و این جاست که لطف بیکران حضرت حق سنگینی بار از تو بر می دارد و بر می خیزی. در رکوع تو را قرآن خواندن نمی شاید که هیات جانوران را مانی و پس از بر گرفتن بار است که می شکنی...

سبحان ربی الاعلی و بحمده

جمادی شده ای. جانور هم دیگر نیستی. سنگی. پاکی خدای را یاد می کنی. مرده ای گویا. نمی دانی از این که بار از تو برداشته چنین بی تاب شده ای یا این که خواهی تا با اعتراف به پاکی او و نادرستی خود هر چه هست را ببخشایند.

بر می خیزی از گور. ریستخیزی است کوچک. در هیات نوزادی و کوچکی و خردی اما این بار اولین سجده ات را به خاک می افتی در جشن پس از تولد به شکرانه ی پذیرفتن باری که ملایک نتوانستند کشید و کوه نتوانست کشید که ولقد انزلنا هذا القرآن على جبل فرأیته خاشعا متصدعا من خشیه الله وتلک الامثال نضربها للناس لعلهم یتفکرون.

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد

جلوه ای کرد رخت دید ملک عشق نداشت
عین آتش شد از این غیرت و بر آدم زد

عقل می‌خواست کزان شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد

مدعی خواست که آید به تماشاگه راز
دست غیب آمد و بر سینه ی نامحرم زد

دیگران قرعه ی قسمت همه بر عیش زدند
دل غم دیده ی ما بود که هم بر غم زد

23 شهریور 1388    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




اسباب خجالت

دیر یا زود بند و بساط وبلاگ را وا می گذارم. خفه شدن بهتر. خفقان گرفتن بهتر. در دنیای حقیقی که نمی توانیم خودکشی کنیم اما در مجاز چرا. می شود درش را تخته کرد و خفه شد و مرد. حرف زدن ما دیگر راهی به دهی نمی برد. کافی است. تا همین جایش هم زیادی بوده است. مثل شناگری که هر چه پا می زند به سطح آب نمی رسد تا نفسی تازه کند.

خفه شدن گاهی حتی انتخاب هم نیست جبر است. وقتی هوای تازه نباشد خفه می شوی. کبود می شوی و بعد آخرین خاطراتت از جلوی چشمت رد می شوند. مردن ترجیح یکی بر دیگری نیست. همان طور که در دنیای عادی راهی است که باید رفت در مجاز هم همین است. باید خفه شد. خفه می شویم.

شاهد از غیب رسید با رهی معیری:

ساقیا در ساغر هستی شراب ناب نیست
وان چه در جام شفق بینی به جز خوناب نیست

زندگی خوش تر بود در پرده ی وهم و خیال
صبح روشن را صفای سایه ی مهتاب نیست

و با ترانه ی جاودانی جانس جاپلین

When the truth is found to be lies
And all the joy within you dies

When the garden flowers baby are dead yes
And your mind is full of red

Your eyes, I say your eyes may look like his
But in your head baby I'm afraid you don't know where it is

Tears are running ah running down your breast
And your friends baby they treat you like a guest

Don't you want somebody to love
Don't you need somebody to love
Wouldn't you love somebody to love
You better find somebody to love

21 شهریور 1388    ||    نظر خوانندگان ( 3 )   




تا اطلاع ثانوی بنده به کار و زندگیم می رسم

اتاقم با مبال فرق زیادی ندارد. چهار پنج روز به بطالت محض گذرانیده ام و فرصت ها از دست رفته اند. دور عنترنت را خیط می کشم تا بعد. زمانی که خودم از ریخت خودم زیاد بدم نیاید.

20 شهریور 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




گریختن

قدیمی ها وقتی عرفان به کله شان می زد هر چه نوشته بودند را به آب می شستند. این چرت و پرت هایی که من می نویسم با تینر و نفت و استون و اسید سولفوریک هم پاک نمی شوند.

*

شیخ: تو نیکی می کن که گناه چون برف است در برابر آفتاب نیکی و آن چه پسندیده وادید آید چون عصای موساست که اسباب جادوان بخورد.

*

شیخ را کجای دلم بگذارم؟ ها؟ شیخ؟ تو را چه کنم که هوس دریا کرده ای. نه کرامتی از تو پدید شد یا شیخ که پای بر آب بگذاری و بروی نه خود بحر شدی بحر لا یتغیر که گندیدگی ات شامه ی مردمان نیازارد.


*

نازکان را غم احوال گرانباران نیست
پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

19 شهریور 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




وای از همایون

موبایلم سه هفته یا بیشتر است که خاموش است. راحتم. سه چهار روزی یکبار مگر آدمیزاده ای شماره ی خانه را بگیرد و در کل به سه چهار دقیقه هم نمی رسد مکالمه ی ما. روشن کردن موبایل همان و دیدن ریخت همیشه منتظر این وسیله ی عذاب آور همان.

همان که شب ها منتظر بوده ای به شوق که برایت وق بزند، سر و صدا بکند و خاموش و روشن بشود. خودش را جر بدهد که جواب بدهی. نه موبایل! نه صفدر خان! خاموشی ات به که مردم آزاری. همین جا اگر دوستی آشنائی می خواند دربست از همگی عذر می خواهم. تلفن زدن را شخصا مزاحمت می دانم و چون نمی خواهم چنین زحمتی برای خودم درست بشود از آزار دیگران هم دست شسته ام. اگر ارادت من را می دانید و الا که هیچ.

*

مرا عشق رخت بیچاره کرده
میان کوه و دشت آواره کرده
دلم پیش تو بنده
یارم مشکل پسنده

هیچ آوازی را عاشقانه تر و دردناک تر و پر احساس تر از ترانه های عامیانه مان نیافته ام. ساده اند. طرف نمی ترسیده که منتقدها بپسندند یا نه؟ یار باید می پسندیده...

در فکر تو بودم که یکی حلقه به در زد

و یکهو آدم وصل می شود به غزل سایه:

در این سرای بی کسی کسی به در نمی زند

مخصوصا اگر در را "سایلنت" کرده باشی یا اصلا در از بیخ بتون آرمه شده باشد.

*
همایون دستگاه نیست یک دنیاست!

فرمودید معینی کرمانشاهی؟ مرضیه؟

خاطرات عمر رفته در نظرگاهم نشسته
در سپهر لاجوردی آتش آهم نشسته
ای خدای بی نصیبان! طاقتم ده! طاقتم ده!
قبله گاه ما غریبان! طاقتم ده! طاقتم ده!

ساغرم شکست ای ساقی! رفته ام ز دست ای ساقی!

در میان توفان
بر موج غم نشسته منم، در زورق شکسته منم، ای ناخدای عالم!

تا نام من رقم زده شد، یکباره مهر غم زده شد بر سرنوشت آدم

ساغرم شکست ای ساقی! رفته ام ز دست ای ساقی!

تو تشنه کامم کشتی در سراب ناکامیها ای بلای نافرجامیها!
نبرده لب بر جامی میکشم به دوش از حسرت بار هستی و بد نامیها!

بر موج غم نشسته منم در زورق شکسته منم ای ناخدای عالم

تا نام من رقم زده شد یکباره مهر غم زده شد بر سرنوشت آدم

ساغرم شکست ای ساقی! رفته ام ز دست ای ساقی!


حکایت از که کنم؟
شکایت از چه کنم؟
که خود به دست خود آتش بر دل خون شده نگران زده ام


17 شهریور 1388    ||    نظر خوانندگان ( 3 )   




آی باغچه پاکن کن

پیرمرد همین الآن سر و کله اش پیدا شد هوار می زند:

"آی باغچه پاکن کن، پیته ی گل داریم، علف کنی باغچه، بیل زنی باغچه، آی باغچه پاکن کن..."

بیل قراضه ای دارد که نیم متر از خودش بلند تر است. به خودم می گویم این موقع سگ هم به صرافت نمی افتد باغچه اش را بدهد تو پاکن کنی. یادم به نوشتن خودم افتاد.

مریض که نیست حتما این جا مشتری به تورش خورده یکبار و دوبار اگرنه نمی آمد. یادم به نوشتن خودم افتاد.

16 شهریور 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




قانون ضد اساسی

از کامنت های امت اهل حال پای وبلاگ که برای تان ترجمه کرده ام The Pirate Bay

چرا کپی رایت وجود دارد؟

اگر بشود یک کتاب مرجع دانشگاهی را که ۳۰۰ دلار پولش است راحت کپی کرد و ارزان تر دست مردم داد آن وقت است که ندارها هم می توانند چیزی یاد بگیرند. زمانی که ماشین چاپ اختراع شد سرها در گریبان رفت که ای وای جامعه ی با سواد را دیگر نمی شود زیر یوغ نگه داشت و برای همین هم بود که قانون کپی رایت سر و کله اش پیدا شد و خیلی از این "دزد" هایی که مطالب را چاپ و منتشر می کردند سر از باستیل در آوردند.

دولت-کلیسای انگلستان همچنین در آن دوران توزیع (عادلانه ی) دانش را هم مبتلا کرد و نادانی و جهل مایه ی بی گناهی به شمار آمد. کنجکاوی و عطش برای دانش گناه دانسته شد و نوع بشر به صورت توده ای مریض احوال و جماعتی که گناه ازلی چیدن از درخت دانش به گردنشان آونگ شده بود متحیر ماندند. دانش دشمن ایمان شناخته شد و به صورت کابوس بالا نشینان کلیسا در آمد.
امروز، محدود کردن دانش و معرفت صورتک مبارزه با "جنایت" به خود زده است و سانسور بالای سر رسانه های آزاد بال می زند، خلاقیت را در نطفه خفه می کند و سرچشمه های الهام را می خشکاند. امروز تعامل دیدگاه ها را "دزدی" می نامند و الهام گرفتن را جنایت می شمرند و بر مبارزه برای خلاقیت و آزادی نام تروریسم می نهند، دانش (برنهاده ی از بالا) جوانان را به بیراهه می برد و تاریخ در ذات خودش به تیغ سانسور گرفتار آمده است.

کنجکاوی و خلاقیت مبارز، اساسی ترین آزادی های جوامع مدنی، چنان محدود شده اند تا نظام حکومتی طبقاتی انحصاری را به خطر نیاندازند.

Outlaw Copyright.

15 شهریور 1388    ||    نظر خوانندگان ( 2 )   




زنجموره

زندگی می لغزد و از جلوی چشم هایم رد می شود. عمر مثل گلوله ی برفی که ظهر تابستان روی آب چک گالوانیزه افتاده باشد آب می شود. سلام سی سالگی! سلام چهل سالگی. سلام حاصل عمر بر باد رفته!

*

نگاه می کنم ببینم از زندگی ام چه مانده... فقط دلتنگی! حاصل این همه سال مجاهدت! سال های معصومیت دلتنگی برای عشق. سال های جاهلیت دلتنگی سال های از دست رفته ی معصوم بودن. فیلمنامه ای است از فللینی نامش خاطرم نیست:

" باید مرا آن روز می دیدی چهارده ساله زانو زده کنار محراب کلیسا با موهای بافته شده ی خرمائی..."

و گلگونه هایم را می دیدی و امیدها و آرزوهایم را. محمود دولت آبادی متخصص این جور مواقع است: "هر پیرزنی را که می بینی یک روز جفت سینه ی اناری زیر پیراهنش می جنبیده ولی حالا چه؟"

گر بود رسم فلک این بر فلک باید گریست

*

متوهم شده ام فکر می کنم باران می آید! سعید می گوید زمستان ها "سرگرمی" خوبی دارم که یکنواختی را دور می کند: پنجره را باز می کنم سردم می شود، می بندم گرمم می شود. تنوعی است!

*

همه ی مسکن ها اعتیاد آورند من جمله: بلاهت.

*

بگذار پاکو دلوسیا بنوازد. بگذار بنوازد! .. برویم سر زندگی مان... پیش آر پیاله را که شب می گذرد.

11 شهریور 1388    ||    نظر خوانندگان ( 1 )   




هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من