بارش

در شیراز باران می آید و مردم به شکرانه پیغام می فرستند و امیدوارم این بار درست و حسابی شکر کنیم تا این باران هر آنچه آفت و مریضی در هواست با خودش ببرد بشوید از ناامیدی های من گرفته تا خشکسالی زمین، تا ناباروری ابر.

خدا به ابراهیم می گوید من تو را آفریده ام و می دانم چه جور چیزی هستی پس بیخود نگو من پیرمرد بچه چطور بسازم؟ اصلا مشکلت این جاست که فکر می کنی تو می سازی! ما فرزندی به تو عطا می کنیم.

حالا هر کس خیال می کند تا آخر خط را می داند که چیست با ادعای خدائی اش تنها می گذارم.

7 آبان 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




فضاحت

دلم خوش بود بیماریم گریخته است که چشمم به جمال غده ی چرکی پای دندان کرسی منور شد به قاعده ی فندق. از شدت درد متوهم شده ام. یا حضرت سفالکسین. هر چه از اشیاء نوک تیز دیدم فرو بردم به هیکل زشت غده بلکه راهی باز کند که نکرد. آخر سر پیاز پپپپپپپپپپپپپپختم (این ها را عمدا پاک نکردم تا ببینید کی برد مزخرف یعنی چه) و رویش گذاشتم. پیاز لیز است و لثه لیز و لا کردار سر می خورد.

از شدت درد گاهی سرگیجه می گیرم. کارهایم زمین مانده معطل. سفالکسین بعدی ساعت ۹. معمولا از دومی به بعد باید حجم توده ی چرکی کمتر بشود.

6 آبان 1388    ||    نظر خوانندگان ( 2 )   




نقاهت

امروز توانستم از رختخواب بیایم بیرون و چند قدمی راه بروم. حوصله ام از مریضی هم سر رفته است.

5 آبان 1388    ||    نظر خوانندگان ( 2 )   




عریضه ای که خالی است

هر وقت گذرم به تهران می افتد بزرگترین عذاب دیدن برج میلاد است که عینهو فلان خر همین طور سیخ ایستاده و بر و بر نگاه می کند. این مجتمع آلمینیوم و سیمان وآهن درست ماحصل فرهنگ و هنر دوره ی ماست و دیدن هر روزه اش هم از عذاب دیدارش نمی کاهد.

برج میلاد دروغ گنده ای است برای اثبات دروغی گنده تر و به درستی یادگاری است از همه ی چیزهایی که این سال ها "داشته ایم". چیزی دراز و بی قواره و کش آمده که برای این که بی قواره تر هم به نظر برسد و مثلا چندمین یادگار بلاهت جهان باشد تقلب کرده لنگش را بر تپه ای استوار کرده اند و دورش بیابان برهوت، بیابان به زور درخت کاری شده ی تهران توی ذوق می زند. دیدن این هیکل مسخره که به فضله ی دیو می ماند کفاره دارد و رنگ چرکمرده و مریض احوالش در هماهنگی کامل است با چراغ هایی که انگار دور سر پیردختر ترشیده ای به رسم عروسی جهرمی ها بسته اند. این برج، این آلونک متعفن کفتارها نماد دلمردگی است.

بوی گند می دهد. دیوی می گذشته و بر سر این تپه نه به یادگار که به اجبار فضله ای انداخته شکرانه ی خورد و خورش چند ساله را و باقی را هم قی کرده. اسکلت های فلزی و آپارتمان های لقوه ای که موجودات بی جان دوپای متحرک را میزبانند. مثل انگل می لولند و به قول ابراهیم رحیم اوف به زن ها و ماشین ها و حساب های هم حسودی می کنند.

آن برج مخوف ارباب حلقه ها به یادم می آید با هیات غریب مردمک چشم آتشینش که می دانم به چه می ماند و چه هنری که صرف خلق وجود شیطانی اش شده و به این مفلوک سرگین افتاده از دیو می نگرم. هیبت تاریک دیلاقش را می پایم و می بینم که شر هم برای خودش داستانی است. یک وقتی شر فریبنده ترین چیزهایش را در بازوهای ظریف زنی دور گردنت می اندازد یک وقتی خیلی رک آتش به جسمت می کشد و یک وقتی در مفلوک ترین و کثیف ترین شکل ظهورش در این تناسخ بی حد و مرزی که قرار بوده داشته باشد به آخر خط می رسد و به شکل سنده ی دیو در می آید. خیلی خزنده بوی گندش را با چشم های مغولی و موهای سیخ سیخ یواش یواش قاطی می کند و در ماشین کنار دستت می نشیند. بوی گندش مردم را از کوره در می برد. گه غلطانک ها و خر چسانه ها و سوسک های آبشی یکی یکی با شنیدن بوی کثافتی که بلند است صبح تا صبح جان می گیرند. بیچاره درخت هایی که کنار این فضله به زور در زمین کرده اند. این حتی کود خوبی هم نخواهد شد. دیو است و کارهایش وارونه، فضله اش هم درخت را خشک می کند.

قی کرده، نفس نفس زنان دیو خوراکش را از زمین بر می گیرد. پاهای سربی رنگش را می کشاند این طرف و آن طرف در فکر بلعیدن شهیاد.

1 آبان 1388    ||