میهن پرستی به سبک اصغر قاتل

اینها یک عده بی پدر و مادر هستند؛ بی سروپا و خوشگل اند. وقتی که ریش آنها درآمد، دزدی می‌کنند. من با اینها دشمنی دارم. اینها دشمن مملکت هستند. به این جهت آنها را کشته‌ام. من در خارجه که بودم از اینها خیلی بودند و خیلی از آنها را کشتم. اینجا هم که آمدم، دیدم در اینجا هم هستند و آنها را می‌کشتم.

واقعا مرسی!


2 بهمن 1388    ||    نظر خوانندگان ( 0 )   




سال بد

زبان در دهان ای هنرمند چیست
کلید در گنج صاحب هنر

دوباره انگار افسارم پاره شده باشد چنان یورتمه و بعد چهار نعل تاختم به یک وجب خاک عنترنت ملت که چه شده؟ جنایت کرده اند؟ نه! نمی دانستند شیرین که و کها بوده و سخنی چند بر سبیل تاویلشان خوش آمده بود.

گناه از بیچاره نویسنده است یا آن که به نظرخواهی آمده و خواسته از جنس سخن به تار و پود پوسیده ی جهل چیزی بافته باشد؟ بیکاریم ما؟

نه! گناه از هیچ کدام نیست.

می گویند با همه گلایه ای که اخوان ثالث از شاملو داشت این شعر را که خواند، لرزید:

سال بد،
سال باد،
سال اشک،
سال شک،
سال روزهای دراز و استقامت های کم...

حالا هم سال بد است. از آن سالهاست که دوره ی قجر مردم برایش ترانه ها ساخته بودند که:

ای سال برنگردی
مردها رو اخته کردی
دکونها رو تخته کردی
زنها رو شلخته کردی
ای سال برنگردی

و همه انگار گیج و منگ راه می روند و می نویسند و گناهی هم ندارند. بلیه ای است دامن گیر از طاعون بدتر و درست مثل "مهر هفتم" برگمان عزیز با شلاق همدیگر را سیاه می کنند مگر دیگ رحمت خدا بجوش آید و بلا بردارد. حالا من هم مثل همان خشکه مذهب ها که همنوع خودشان را شلاق می زدند به جان چهار تا امثال خودم افتاده ام انگار.

حرف ترانه شد. حرف از ترانه ی عامیانه زدیم. از سال بد گفتیم. گوئیا مائیم که در همین سال بد، ظالمان را به طعنه چنین یاد می کنیم تا مگر عربده ی طبل هاشان را از سرمان برگیرند:

آق مم خان بخته
تا کی زنی شلخته
قدت میاد رو تخته
این هفته نه اون هفته

و چه خنده آور است که بدانیم این را بمی ها سروده بودند برای آغا محمد خان! ولی آنی که قدش روی تخته آمد معلوم شد که "بخته" خان نبوده و خود بمی ها بوده اند.

سال بد! آدم وسوسه می شود مثل آن استاد خلیلی افغانی بخواند:

ای وای به نوروز اگر امسال نیاید

26 دی 1388    ||    نظر خوانندگان ( 6 )   




صبر ایوب تمام شد

محمد ایوبی درگذشت.

نه! از نزدیک نمی شناختمش ولی فرزندان معنویش را دیده ام. روانش شاد باد. شادروان باد! انوشه روان باد! شاد شدم که او هم رفت پی قافله ی گلشیری و اخوان ثالث و دیگران و همان طور که صالح و علی در بهت حافظیه بودند و دلشوره ی شهاب روی سنگ های شهیدان ناکام جنگی نامعلوم روی پل خان می ریخت، جنگی مغلوبه در هشتاد سال پیش، به خودم گفتم که شاید رسالت آدمیزادگان زنده شادی است حتی در رثای عزیز از دست رفته.

ما را گامی فراپیش نهادن باید و چه بهتر از نوشتن داستانی دیگر برای شادمانی روح ایوبی و پرسه ی آنان که گرامیش می داشتند؟ نوشتن داستانی بهتر برای پاسداشت یک آموزگار و پاسداشتن قلم و معرفت و احساس.

صبر ایوب که تمام شد، شفا رسید: به فتح و کسر شین.

----------------------------------

به خانه رسیده و نرسیده خبر رفتن مهیار رسید. چهار پنج سال از من بزرگ تر بود، چهار پنج زبان می دانست. پرانرژی بود و همیشه با صدای گرم مردانه اش جمعی را از خمودی می رهانید و حالا رفته! هشت شب فشارخونش بالا رفته و یک بعد از نیمه شب تمام کرده مهیار. او را هم به یاد می آوریم با انرژی اش با زنده دلیش، با خنده ها و تعریف های رنگارنگش، و خاطره ی او خاطره ی خوب زنده بودن آدمی است در هیاهوی شیپورچیان مرگ. او هم مثل ایوبی جایی رفت که پیکر مصلوب جغدی معبود ویرانه ای نباشد.

20 دی 1388    ||    نظر خوانندگان ( 119 )   




هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من