دو بیت ناقابل برای بهار رفقا

یارب مباد روزی اگر بی تو با گلی
چون بلبل آشیانه کنم لاله زار را

دانم کنی هر آنچه بخواهی ولی خدا
بی من مکن تدارک فصل بهار را

29 اسفند 1388    ||    نظر خوانندگان ( 236 )   




نوروز

نوروز می آید با جای خالی رفیق عزیزم شهاب خان مباشری که فیلتریدندش.

نوروز می آید با جای خالی آدمهایی که اگر نه دست سازمان تنظیم مقررات کذا بلکه دست بی محبت روزگار چنان فیلترشان کرد که تا چند وقت دیگر از صفحه ی ذهن دوستان شان هم پاک می شوند. نوروز به هر ضرب و زوری که هست تا الان مانده و نفس نفس زنان از روزگار جمشید خودش را بالا کشیده، تپه ماهورها را رد کرده، به آقا معلم های آنچنانی که می خواستند جایش را با چیز دیگری عوض کنند بیلاخ های قطور حواله کرده، به دخترهای رسیده که سبزه گره زدن از یادشان رفته هنوز نوروز رسم دیرین دخترکان اصفهانی را یادآوری می کند که دو تا گردو می بردند پای منار جنبون می گذاشتند و می خواندند:

آهای منار برنجی
یه چیزی میگم نرنجی
من گردو و دسته می خوام
مرد کمر بسته می خوام

و هیهات از این تاریخ که لا حیاء فیها ابدا.

و نوروز می آید اگرچه دیگر توپ مرواری در کار نیست که از سر و کله اش بالا بروند شب چهارشنبه سوری. و نوروز می آید اگر چه دیگر سالهاست خبری از بانوی سفر کرده به شهر سایه ها نیست که حاجی فیروز به دنبالش به سرزمین زیرین رود و با چهره ی دود گرفته شب عید بیرون بیاید.

نوروز سالی یک روز است و همان وحشی گری و دروغ و کثافت و ریا همراه ما در کوچه پس کوچه های شیراز می دود. ما البته امیدواریم که بوی بهار نارنج، بوی نسترن، بوی یاس، صورت خوشگل بنفشه ها و اطلسی ها و گلهای جعفری و صفای باغ رو به رو و شیطان سرخ شیشه نشین و محبت - آخ این یکی اگر باشد کیف مان کوک خواهد بود - و معرفت اگر شده به قاعده ی یک ارزن چینه دانمان را پر بکند و از شر وهم این دغلکاری ها راحت بشویم.

ما امیدواریم این نکبتی که سر تا پایمان را گرفته، از خودمان، از طبیعت خودمان، از آدم بودن و هنرپیشگی ما را جدا کرده و به همه هیکل مان - به قول شیرازی ها - ترشا (ترشح) کرده گورش را گم بکند و پاک روفته شود و برود پی کارش.

چه آرزوی دیگری برای نوروز می شود داشت؟

27 اسفند 1388    ||    نظر خوانندگان ( 88 )   




حقیقت و مجاز

دیشب تا صبح بحث جن و روح و دیو بود و حقیر که بیشتر شب را به حکایت داستان های آنچنانی گذرانده بودم از نعمت کابوس بی بهره نماندم.

*

بر هیچ بنده ی پروردگار عیب نیست که آرزوی سوزانی در دل داشته باشد. دیشب با رفیق ارجمندی بحث ساختار زبان و کدگذاری ها و سینتاکس و هرمنوتیک و این اباطیل هم بود. حالا اگر بنده با آن همه یاوه و ادعا خر خودم را به سرمنزل مقصود رسانده باشم یک کاری کرده ام.

*

آدم بعضی وقت ها حرفی هم ندارد که بگوید اما مثل کی بوردی که اینترش گیر کرده باشد فقط اسپیس می فرستد آن ور خط. وای به حالی که هر دوی این مصیبت ها با هم بیایند. یعنی هم نفهمی چه بگوئی و هم اینترت جدی جدی گیر کرده باشد.

*

پروژه ی جدید حقیر ترجمه ی یک سری داستان های بومی سرخپوستان آمریکای شمالی است - از قبیله ی سو کثر الله امثالهم اجمعین و دیگر قبایل کافر خدا نشناس - که هر کدام مقدمه ای دال بر فحش و فضیحت به گور پدر کریستف کلمب را هم شامل می شوند. این ها از ما احمق ترند گویا. حال خودشان را یادشان رفته فکر می کنند با ریدن به قبر کلمب مادر مرده آمریکا دوباره مال آنها می شود. گاهی آدم می بیند آدمهای عاقل دور و برش هم از این هوس ها به سرشان می آید و دیگر قوز بالا قوز است.

*

کد گذاری

*

بحث تاریخ شد.. همین امروز صبح پای پستی در گودر نوشتم که مرده شوی تاریخ معاصر ایران را ببرند - به قول فسایی ها غسال شکلش - که تا نمی دانی می خواهند ببرندت زیر علم خودشان و اگر بدانی می خواهی همه را ببری زیر علم خودت.

*

مسیح باز مصلوب را بخشیدم به رفیقی. بعضی کتاب ها را به زور می توانم در حال و هوای فعلی دوباره بخوانم.. آقای رئیس جمهور و همین یکی که گفتم و خوشه های خشم - که باید هر چه سریع تر به عزیز نازنینی، آرزوی سوزانی بخشیدش - و اصلا هر چه کتاب این جوری است را نمی شود خواند. فعلا تحقیقات در باب مبانی مسیحیت را خوش است که مشت پر برای تو دهنی به دگماتیسم حضرات و حشرات آماده شده باشد.

حکایت این هم عین حکایت تاریخ معاصر ایران است.

*

تمام شد...

18 اسفند 1388    ||    نظر خوانندگان ( 9 )   




هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من