باباسگ کور شو

صد و چهل پنجاه سال پیش شیخ محمد حسن سیرجانی به پدر جد نگارنده نوشته بود که

گفتم زکات ندهید، دادند. گفتم سهم امام و خمس سادات ندهید، فرستادند، گفتم نماز نکنید که این عمل مثل دانه ی کچلی تا لب گور همراه شما می باشد و تا نفخ صور شما را در غور رها نخواهد کرد - کردند و قبول نکردند. با من متمرد گشتند و نصایح مرا کان لم یکن پنداشتند...

بله شیخ محمد حسن خان کار دنیا را ببین که نبیره ی خیر ندیده ی آن مرحوم مغفور قاضی شده است و بنا گذاشته که احد الناسی جان سالم از زیر نیشش به در نبرد و باکی هم نیست چرا که این جا دیوان بلخ است و به قول حقیر:

تا بگردد ماه از غره به سلخ
هیچ دیوان نیست چون دیوان بلخ

اگر هم آدم محقی را قضاوت حقیر خوش بیاید باز هم باکی نیست که استثنا به حکم شیخ الرئیس قاعده نتواند بود و هست روزهایی که قاضی هم اشتباه می کند. پس طمع عدل و عدالت و تقوی از ما مدارید و عمل به لمعه ی دمشقیه از ما مطلبید* که کار دنیا قربان ذات احدیتش بروم وارونه است و اگر خواهی که به دریایت بیاندازند باید فی الفور پرت شدن به کوه و دره را طلب کنی.

babasagkoorsho.jpg

این جا جائی است که فریاد "بابا سگ کور شو" را به جای سرگردنه باید از قاضی شنید. یادم به حکایتی افتاد حیف است تعریف نکنم:
یک روز دهاتی مادر مرده ای که مال هایش را بیرون قلعه دزدیده بودند شکایت به حاکم برد که بله سر قنات داشتم مال ها را آب می دادم که یک عده زدند و بردند و من مانده ام و هفت سر عیال و زبان دراز مردم. حاکم خوب گوش کرد و بعد دستور داد مباشرش را حاضر کردند و به مباشر سپرد که خوب گوش بکند و بعد دهاتی را امر کرد که دوباره تعریف کن. آن بیچاره هم به امید این که حاکم دادستانی مبسوطی خواهد کرد و حتی یک چند تا بره و کره هم به او می بخشد از سیر تا پیاز ماوقع را برای مباشر تعریف کرد. خوب که کارش تمام شد حاکم به مباشر گفت: خوب شنیدی چه گفت؟ مباشر گفت: بله قربان سرت حاکم گفت: اگر دفعه ی دیگر بشنوم مال های مان را برده ای سر قنات آب بدهی دستور می دهم آن قدر چوبت بزنند که ناخن هایت بریزد!


با شیخ محمد حسن آغاز کردیم با همو هم به پایانش می بریم:

من که دزدان را همه پیغمبرم
روز محشر در جهنم رهبرم
در طریقت خرقه ها پوشیده ام
کاسه کاسه بنگها نوشیده ام
با من او فرمود از روز الست
مال مردم را بدزد از هر که هست
کآدم از دزدی فلانی می شود
رفته رفته ایلخانی می شود**


* شهید اول در لمعه چنین نبشت که قاضی اگر نداند و به ظلم حکم کند جایگاهش در آتش است و اگر بداند و به ظلم حکم کند باز در آتش و اگر نداند و به عدل حکم کند باز در دوزخ است و اگر بداند و به عدل حکم فرماید بهشت سرای اوست - با این حساب بعید نیست که آدمی مثل شبلی هم از زیر عنوان قضاوت شانه خالی کرده باشد (تذکره الاولیا)

** منقول از کتاب مستطاب پیغمبر دزدان به کوشش دانشمند ارجمند استاد باستانی پاریزی

22 آبان 1386





نظر خوانندگان:


محمد  [www|@] :   (جمعه، 24 آبان 1387، ساعت 20:53)

خانه نو مبارک!
خوشحالم...
و باز هم تبریک.

قلمت پر نور باد!


صالح  [www|@] :   (یکشنبه، 26 آبان 1387، ساعت 13:20)

قدم از که آموختی؟از بی قدمان. قدم به خیر برادر.


دیوان بلخ  [www|@] :   (یکشنبه، 26 آبان 1387، ساعت 14:50)

آن یار کزو خانه ی ما جای پری بود
سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود


Lovepotion  [ www|@ ] :   (جمعه، 13 فروردین 1389، ساعت 23:01)

cialis test results ۳۶۴۰ home page altace yraue acyclovir iv qpuoee ۲۰۰۴ ambien buy daily feb statistics dwqny

















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من