حسب حال

نوشتن مثل لی لی بازی کردن در میدان مین است. خانه ها را یکی یکی می پری، سنگت را بر می داری و می روی تا به آخر. وقتی برمی گردی تا از آن خانه ی نشانه دار بپری کیف بردن بازی از سرت می پرد.
*
دیشب دیدم یکی دوجا برخی شعرهای قدیمیم را نقل کرده بودند. بالطبع ذوق مرگ شدم و برگشتم این جا کل نوشته ی دو صفحه ایم را پاک کردم. نالیدن به نظرم تکرار مکررات می آید.
*
خنده دارترین چیزی که طی چند هفته ی اخیر خوانده ام "وصیت نامه ی کوروش کبیر" بود که یک نوشته ی جعلی و قلابی است. خیلی ها هنوز نمی دانند که با دروغ نباید به جنگ دروغ رفت. در باب قلابی بودن این دست "وصیت نامه" ها و ترجمه های من درآوردی استوانه ی کوروش کارشناسان تاریخ ایران مفصل حرف زده اند. پیدا کنید و بخوانید.
*
فحش دادن به اسلام مد شده است. بنا بر همین یک عده آدم بیکار به نام "پیامبر بزرگ ما زرتشت" به خدا و پیغمبر فحش می دهند. من یک زرتشتی را نمی شناسم که به پیروان دین دیگری توهین بکند. از قرار معلوم این جا هم قضیه همان "بد دفاع کردن" است که از خوب حمله کردن بهتر نتیجه می دهد.
*

flip1.jpg

گارفیلد تجسم این بیت حافظ است:

گفت آسان گیر بر خود کارها کاز روی طبع
سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش
*

آخر هفته را می تمرگم توی خانه. دیشب امیر قاسمی داشت خودش را جر می داد برای لاس وگاس. گور بابای همه شان! می مانم خانه تفریح می کنم: می گوزم. کتاب می خوانم. مثلا همین قسمت از خاطرات صمد بهرنگی کفایت می کند: "نشسته ام توی خانه و می گوزم. سعی می کنم هر بار بلندتر بگوزم و این گوزیدن خودم را از صدای دخترک توی رادیو قشنگ تر یافته ام. .. شاید عصری بروم دوچرخه سواری توی محله ی ارمنی ها." تنها مصیبت من این است که این جا همه ارمنی هستند تقریبا تا خود قطب!

-------------------------------------
بی ربط و بی جهت در روز شنبه اضافه شد:

دیشب مهمانی داشتم، آقای اندرو سامرز، و ایشان خیلی امیدوار بود و خوشبین بود که بله آقای اوباما می خواهد برود خانه ی بخت و اگر برود چها که خواهد شد و دنیا گلستان می شود. از آن طرف هم مدام می گفت که ایرانی ها آدم های باهوش و باسواد و بافرهنگی هستند و بنده ی حقیر یک جواب بیشتر نداشتم که به افاضات ایشان بدهم. اول این که مگر عوض شدن رئیس جمهور یا رهبر یک کشور مردمان آن جا و ذهنیت ایشان را عوض می کند که اگر مثلا بوش رفت و اوباما آمد آمریکا گلستان بشود؟ بعد هم می خواستم بگویم برادر من! اخوی جان! شما به حساب شغلت که ادیتور فیلمی - البته ایشان هنوز عضو .a.c.e نیست - با یک عده آدم های خاص از ایرانی جماعت برخورد داشته ای و دوم هم این که ایرانی توی جمع خودش یکجور است و پیش غریبه ها یکجورهای دیگری است و مثلا به حساب تمدن شش هزار ساله ی آریائی و این حرفها چشمشان که به خارجه می افتد مودب بودنشان گل می کند اگرنه این فرهنگی که ما دیده ایم با آن چیزی که شما می گوئی تفاوت از زمین تا آسمان دارد. الخلاصه این ها را می خواستم بگویم و نگفتم. شرم حضور مانع می شد. آی مودب شده بودم! البته بماند که حضرتشان خیلی فعال سیاسی و مبارز راه آزادی بیان و حقوق بشر هم تشریف داشتند و این را دیگر اصلا نمی شد گفت که: برار! مواظب باش این همه فعالیت می کنی کار دست خودت ندهی!

--------------------------------------

در جواب حضرت اخوی صالح عزیز هم عرض شود که:

راستش عبید کلا راه حلهایش بی تربیتی است و به قول درویشی گفتنی : "چیزی را می پرسی که جوابش را هم می دانی"! این بابا "ح" هم دقیقا داستانی است برای خودش و اگر عمری بود لا به لای اوراق بلخ و این حسب حال ها یادی از جنابش می کنیم.

27 آذر 1386





نظر خوانندگان:


محمد  [www|@] :   (شنبه، 30 آذر 1387، ساعت 09:39)

نوشتن مثل لی لی کردن در میدان مین است؟ مثل عشق بازی نیست؟
آن یکی پستت را خوانده بودم. یک پیغام بلندبالایی هم برایت گذاشته بودم... ولی تا آمدم پست کنم برق رفت!
راستی! روی هم رفته کامنت هایت خیلی خواندنی تر است. چرا؟ نمی دانم.

-----------------------------

سلام،

ممنون که آمدی. درست فرموده ای چون نوشتن دقیقا مثل عشق بازی است به شرطی که زیر باشی. آن یکی پست هم نک و نال بود که سریعا جمعش کردم. سلامتی شما ما را بس. آن آخری را هم جوابی ندارم بدهم!


صالح  [www|@] :   (دوشنبه، 2 دی 1387، ساعت 00:35)

سر پیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم


shahab  [ www|@] :   (جمعه، 6 دی 1387، ساعت 12:59)

سلام بر حسين يا همان «ح»!
آقا جان! اين حكايت‌های اخيرت را نيز خواندم چون قبلی‌ها.
راستی، چند شب پيش‌تر كه با صالح هم‌سخن بودم، كنج‌كوای كردم در باره‌ی «ح» تا بدانم خودت هستی يا نه، شخص ديگری‌ست پشت آن حرف بی نام و نشانی. آخر، يك بار به نشانی ظاهرا چسبيده به «ح» نامه فرستادم در جواب به آن كه گفته بودی «سلامی كرده‌ای و تحويل نگرفته‌ام» يا چيزی در همين مايه‌ها؛ و خلاصه جوابی باز نيامد.
به هر حال، حالا كه مطمئن شدم خودت هستی آن «ح» كذا، بگويم در خدمت‌ام و بعد هم خوشا محلات ارمنی‌ات كه تا قطب ادامه دارند، اما پدرت در می‌ايد برای دوچرخه‌سواری در تمام آن‌ها.
از مصدر «گوزيدن» و «عشق باختن» هم بحث ها كرده‌ای كه از باب مأخوذ به حيا بودن، در می‌گذرم از كل انداختن!


beagnessy  [ www|@ ] :   (چهارشنبه، 3 مهر 1392، ساعت 03:26)

cheap health insurance plans Blue Shield cheap health insurance quotes ehealthinsurance Affordable Florida Health Insurance Insurance agent

















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من