مرحوم حمورابی و قضیه ی آنتی ویروس

زنده یاد حمورابی وقتی داشت قوانین معروفش را روی سنگ می نوشت هیچ فکر نمی کرد که بشود به این روش دادخواهی هم انجام داد.ماشااله ماشااله برای صرفه جویی در مصرف کاغذ و حذف شغل بی معنی عریضه نویسی و جلوگیری از ازدحام پرونده های قضایی و حذف واسطه گرایی جماعتی به نام وکیل، دادخواهی به روش مرحوم حمورابی به الگوی بی بدیلی برای تمام جهان به خصوص امت شهیدپرور آریائی با تمدن شش هزار ساله تبدیل خواهد شد.
(عکس را در پایگاه محمود فرجامی دیدم)

Melk.jpg


دروغ یا راست این برنامه های آنتی ویروس هم تالی بلامنازع دارو و دوای پزشک ها هستند که شرحش قبل از این رفته بود. هر کدام را که امتحان می کنی یک سری را می گیرد و یک سری را زیر سبیلی در می کند. در نتیجه پول خدا خوب کرده را باید بدهی بالای چند تا از این محصولات تا آخر سر یکی را که نه کاملا بل که نسبت به بقیه بهتر است برای خودت نگه داری. نسخه های قدیمی Spyware Doctor و Spy Sweeper واقعا معرکه بودند اما حالا چس گرگی پا شده اند و آمده اند زیر ابرویش را بردارند که به کلی چشم یارو کور شده است. این دو تا خیر سرشان از بهترین نرم افزارهای ضد جاسوسی بودند ولی الآن نگه داشتن شان به اندازه ی صد تا ویروس و تروژان کامپیوتر نفتی ما را به پت پت و هن هن می اندازد. این وسط از کی باید شکایت کرد؟ از ویروس یا آنتی ویروس؟

قانون که یک زمانی برای حفظ نظم و ترتیب و احقاق حق آدمیزاد نوشته می شد الآن تبدیل شده است به بدترین مانع دادرسی و دستاویزی است برای دزدی و شارلاتانی و کلاه برداری. بنده به هیچ عنوان آنارشیست و چپ انقلابی نیستم ولی واقعا ملاحظه بفرمائید که در همین خارجه و دیار هفت رنگ فرنگ آیا شده که شرکت های گردن کلفت در جایی آن طور که باید محکوم بشوند؟ جامعه ی مدرن جامعه ای است انگل پرور و شغل هایی هم که درست کرده به ریختش می آیند. مثلا همین آقای برنارد مدوف پفیوز دزد که پنجاه میلیارد دلار دزدی کرده در پنت هاوسش در نیویورک حصر می شود ولی آفتابه دزد بدبخت را با هزار توسری و خفت می گیرند و جایی می تپانند که می تپانند.

وکیل تو را تهدید می کند که اگر پول بیشتر ندهی طرف آن یکی را خواهد گرفت یا مثلا چک تو را در دادگاه رو خواهد کرد (خلاف قانون است اما قانون چیزی است که وکیل فقط حق دارد آن را تفسیر کند. شما به عنوان آدم عامی حق تفسیر قانون را ندارید. قانون در حقیقت ماس ماسکی است که فقط وکیل حق دارد آن را انگولک بکند و شما از لذت آن بی خبر می باشید.) در قدیم کسی وکیل می گرفت که مثلا لالمانی داشت یا فلج بود و وکالت به کسی می داد تا از حقش پیش قاضی دفاع بکند. آدم هایی هم بودند مثل تمیستوکل که وقتی در دربار اردشیر درازدست خواستند تا بیاید و محاکمه بشود "نوچ" تحویل داد و گفت زبان قالی پر نقش و نگاری است که تا خوب باز نشود زیباییش معلوم نمی شود. یک سال در ایران ماند و بعد که حسابی فارسی یاد گرفت تشریف برد و از خودش دفاع کرد و تبرئه هم شد و گویا سال ها هم خدمت کرد. اما حالا وکیل می گیرند که حق را ناحق کنند و حتی حق را حق تر کنند و آن هم چه وکیلی؟ کسی که لولهنگش بیشتر آب وردارد و "آشنا" بیشتر داشته باشد. در حقیقت در دوران ما همه بلا استثنا لالمانی دارند و فلج هستند چرا؟ چون قانونی که برای آدمیزاد نوشته بودند تبدیل شده به چیزی که دیگر آدمیزاد از آن سر در نمی آورد.

مثلا کنار برخی نسخ رسمی معاهدات ثبت کارهای هنری می بینید نوشته: Human readable version.

رویش که کلیک می کنی می بینی سه چهار بند به زبان آدمیزاد نوشته است که در آن هفت هشت صفحه چه گفته اند. خلاصه آن تو نوشته اند که فی المثل کار تو را کس دیگری حق ندارد بفروشد. پدر سوختگی آدمیزاد طی این قرن ها بیشتر نشده ولی پدرسوختگی قانون چرا.

وقتی چیزی را که ادعا می شود برای خوشبختی و سعادت تو درست شده دست یک جماعتی می دهند که از ریختشان بیزاری و آن جماعت حق تفسیر و قرائت آن چیز را مونوپول کرده باشند نتیجه این می شود که از ریخت آن چیز بدت می آید.

علم و عالم به قول مرحوم پوپر شقه شقه شده اند و هرکسی به اقتضای جامعه ی مدرن شده متخصص یک چیزی و هر چه مدرن تر بشویم آن یک چیز کوچک تر می شود.اگر فردا دیدید که دکترای بستن پیچ پشت سماور دائر شده تعجب نفرمائید. آن طوری که از الآن معلوم است آن آقای دکترای بستن پیچ پشت سماور از تنها چیزی که سر در می آورد بستن پیچ پشت سماور است و لاغیر! حتی اگر بگویی بازش کن می گوید کار من نیست و تخصصش را ندارم.

پس یک بهانه ی دیگر هم به دست میرزا بنویس ها می دهند.

بدبختی مضاعف این جاست که این جنبه از مدرن شدن در جامعه ی ما رنگ مضحک دیگری به خودش گرفته است. "نفهمی" شده است مایه ی افتخار! چیزی که واقعا از نوع بشر از ابتدای خلقت دیده نشده بود در کشور ما متولد شد و رشد کرد. کار به جایی رسیده که اگر یارو معنی چیزی را هم بداند خودش را به نفهمی می زند. حالا چرا و یعنی چی؟ مثلا به یک خانم خوش پر و پاچه ی رشته ی زبان می گوئی :"به! نیگا کن عین سنده ی آب ندیده افتاد پائین!" می پرسد: "سنده یعنی چی؟" یا مثلا خودش را از ادبیات فارسی و یا حتی روشن کردن آبگرمکن ناتوان نشان می دهد. چرا؟ خانم فقط زبان خوانده اند و به قدری متخصص هستند که دیگر کارها را وقت نداشته اند یاد بگیرند.

خوشمزه این جاست که این جماعت حتی همان رشته ی تخصصی خودشان را هم به زور می فهمند و مدام دست شان به خشتک این و آن است تا بل که مشق های شان را بنویسند و از نکبت نجات شان بدهند.

همین چند سال پیش بود که یک خانم دکتر دورگه ساکن ترکیه مدل آموزشی بسیار ملسی ارائه کرد. در این مدل دانش بشری درست عین بچه های کوچک باید رشد بکند. یعنی وقتی چیز تازه یی دید کنجکاو بشود و دنبالش برود و باز آن جا اگر چیز نوی به چشمش خورد دوباره جلو برود تا جایی که می تواند. نه این که دو دستی بچسبد به علم مرده ریگ "تخصصی" مسخره اش و افتخار هم بکند که با بیست سال سن معنای "سنده" را نمی داند.

اگر عمری باقی بود درباره ی این مدل ادراک دانش بیشتر خواهم نوشت.

20 دی 1386





نظر خوانندگان:















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من