نعیم الفقراء و جحیم الاغنیاء

استنلی کوبریک فقید یک روز گفته بود که وقتی کارگردانی می میرد بدل به عکاس می شود. حقیر این را از خودم مزید می کنم: وقتی نویسنده ای می میرد، وبلاگ نویس می شود.

*

فردا را می خواهم مرخصی بگیرم به چند دلیل:

یک: بعد از مدت ها پرداخت فیش شهریه و حساب و کتاب دفتر و اکبر و اختر بروم ببینم این رانندگی رانندگی که می گویند چیست و از این خفت سالیان دور خودم را نجات بدهم. مردم ثانیه شماری می کنند برای هیجده سالگی که بروند تصدیق بگیرند و ما انگار در این ۱۲ سال مثل باقی موارد مشابه خواب بوده ایم.

خاطره ی اول: ماشین را می رانم. افغان مادر مرده ای کنار دستم دوچرخه سواری می کند. سرعت کم است. خیلی کم. به شصت تا هم نمی رسد. افغان می پیچد جلوی ماشین. به جای ترمز پا می گذارم روی کلاچ. صدای قرچ قرچ بلند می شود. خودم را می بینم آن سوی میله های ندامت که افغان بلند می شود و می ایستد. فرمان دوچرخه اش کنده شده است. خدا خیلی رحم می کند!

خاطره ی دوم: علاء الدین پارکینگ را روفته و از من می خواهد ماشین را که رنوی پنجاه و هفت قراضه ای است بگذارم سر جایش. از روی یک بلاهت ذاتی و حماقت جبلی فکر می کنم که وقتی ماشینی پارک شده باشد اتوماتیک چرخ هایش صاف ایستاده اند. استارت می زنم. می گذارم دنده، کلاچ را ول می کنم و شپلق! در پارکینگ شصت و چند درجه تاب ور می دارد و چراغ جلوی رنو پودر می شود و من همین طور فرمان را دو دستی سیخ چسبیده ام. خدا رحم می کند.

دو: بروم توی صف بانک و به قول پیمان هوشمند زاده این قبض لجن عنترنت را همچین به موقع بریزم به حساب که همه کف بکنند.

چرای اول: وقتی چند سال پیش رفیق شفیق عزیزم نوار America ی حقیر را در تهران توی تاکسی جا گذاشت و آن نوار نسل اندر نسل به بنده رسیده بود و در کل ایران پنج نفر هم اسم این گروه به گوش مبارک شان نخورده بود و با این که اگر نوار را باز می کردی تویش نان خشک و موی خاله ی مرحومم هم پیدا می شد، باز هم، آری باز هم آه از نهاد من برآمد. به یمن عنترنت ای دی اس ال کل نوار را می توانم در چند ساعت معدود دانلود کنم. می توانم چایی شیرین بخورم، سیگار بکشم و کیف بکنم و بعد از سال ها نفرینم را از دوش بهروز بخت برگشته بردارم.

america_petite.jpg

خاطره ی اول چرای اول: حتی برای ما که بهروز بلدمان بود و از تهران همان قدر می دانستیم که دختر لر، مسافرخانه ی توپخانه چیزی بود مثل فحش خواهر مادر. ملافه ها از غلظت مواد بدبو به مرور مثل تخته سه لا شده بودند و آدم های باذوقی که سابق بر این در اتاق ها اسکان داشتند و شقطان بر طبق قانون ظروف مرتبطه به چند جای بدن شان فشارهای یکسانی وارد می آورد، آری آن ها شب ها توی خودشان مچاله می شده اند و به یاد ساق پایی، گودی کمری، انحنای پستانی که توی ایستگاه مترو دیده بودند دار و ندارشان را خالی می کرده اند روی تشک و ملافه های مسافرخانه ی توپخانه. الخلاصه بهروز خان در معیت دختری از دخترکان شیک تهران فرمودند که: حسین جون عصری بریم تو لابی هتل یه کافی بخوریم؟

چرای سوم: آن موقعی که حقیر این مودم را خرید ۱۴ هزار تومان مودم دی لینک ۶ هزار تومان بود. ولی همین نوزاد حرامزاده ی فلان و چنان بلایی بر سرم آورد که حد اکثر سرعت ارتباط فقیر با شبکه ی جهانی عنترنت زیر ۹ کیلو بایت بر ثانیه و سرعت دانلود هم چیزی بود ، شما فرض بفرمائید، مثل ۰.۳ کیلوبایت بر ثانیه! کل چهار سالی که با این مودم لکنتی به سر کردم حجم دانلودم به ۱۰ مگابایت نرسید! حالا برج تا برج ۱۴ هزار تومان می دهم حلقوم این شرکت و به جایش برای خودم عیش می کنم. عرض کرده ام قبلا. چایی شیرین می خورم، سیگار می کشم و کیف می کنم.

چرای چهارم: یک روز مرخصی طلبکار بودم.

*
خارج از دستور:

آدم با مزه ای در کافه نادری پیغام گذاشته که مردم شهید پرور قزوین درخواست کرده اند که به خرج خودشان سریال حضرت لوط ساخته بشود.

*

از معدود لحظاتی که امروز حس آدم بودن به من دست داد وقتی بود که برای بار هزارم شاید این ترانه را از زبان آن عزیز از دست رفته شنیدم:

مه و ستاره درد من می دانند
که همچو من پی تو سرگردانند

شبی کنار چشمه پیدا شو
میان اشک من هویدا شو

تو ای پری کجایی؟
که رخ نمی نمایی

از آن بهشت پنهان
دری نمی گشایی

*

دانلود شد.

28 دی 1386





نظر خوانندگان:


محمد  [www|@] :   (سه شنبه، 1 بهمن 1387، ساعت 07:09)

انگار همه مهمونخونه های ایرون دقیقن همین جوری ان که فرمودی!


پ.ن: حالا رانندگی چین جوریا بود؟

















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من