هویت و شهادت

به آدم های توی خیابان که نگاه می کنی می بینی تمایزی از هم ندارند. گر چه در ظاهر و شاید هم در باطن هزار هزار فرق بین آدم ها باشد اما آن جوهره ای که انسانی را از انسان دیگر تمیز می دهد آرایش صورت و لباس و یا حتی معنویات بخصوص آن آدم ها نیست.

این بار که از توی تاکسی مردم را نگاه می کنید یکی را به تصادف برگزینید و ببینید چطور بالاترین ارزش را پیدا می کند؟ آیا غیر از این است که بالاترین درجه ای که انسانی می تواند به آن برسد این است که جان خود را در راه ارزشی پاک، در راه عشقی پر شور فدا کند؟ همان آدم تصادفی را متصور شوید که عاشق است. عاشق کسی، آرمانی و یا چیزی است پاک و از جان و مال باک ندارد. هر چند که روزگار او سیه و جامگانش تیره باشند، خللی در عظمت وی به سختی می توان جست. او به تمامی، خود "انسانیت" می شود. نمادی می شود از انسان، از بشر. از نوری که از پشت آدم تا به صلب پدران ما در حرکت بوده و هم الآن رسیده به تاریخ نو و به مصب رودخانه ی عظیم انسانی.

حالا همان آدم را تصور کنید که به خاطر خودخواهی حاضر می شود تا کسی، چیزی، یا آرمانی پاک را قربانی کند. از این آدم پست تر هم هست؟ هر چند فلان عبا و شنل و چاقچور و لباس عالی هم به تنش باشد و هر چند که تا لحظه ای پیش او را به هزار صفت ستوده باشیم پاکیزگی را با دیگر فروشی و خود فروشی و گندی و پلیدی تاخت زدن چندان مان گران می آید که هر چه می گردیم از او کثیف تر و حقیر تر نمی یابیم.

پس انگار چیزی که فرق بین مردم می گذارد، هویت آن هاست. اگر چیزی از بیرون به او بچسبانند چون تعصبی و چون رگ گردن برافروخته ای، به او هویتی می دهند متناسب با همان برچسب و آن آدم عین برچسبی می شود که به پیشانی اش زده اند.

و اما وقتی کسی خود بر می گزیند که نور شود، که صافی شود، که آرمان آدمیزادی خویش را از درون خویشتن بجوید، و آفرینش را گوهری یکپارچه داند، چه کشته شود و چه بماند، این آدم مظهر تمام انسانیت است و هویتی که یافته هویتی است اصیل که حتی مرگ هم نمی تواند پرده بر آن افگند.

اتفاقا مرگ از آن جا که از دیرباز تنها ترین سنت فردی بشر دانسته می شده در این جا نمودی دوگانه دارد آن چنان که از جسم هویت می زداید و بر هویت جمعی انسان ها افزون می کند.

شهادت که شاهد بودن است انگار شهادت دادن است بر ادامه ی راه آن آرمان پاک و مقدس و ادامه ی راه هویتی است که مانده و بی حضور جسم دوام آورده است.

و اما آبیاری کردن با خون نه چیزی است ستوده که نکوهیده است. اما آن جا که خونی ریخته می شود و گلویی را به ناحق می درند و در حنجره ای سرب داغ می ریزند در آن جا شهادت جسم - همچنان که می پوسد و خاک می شود - ادامه ی راه هویت دیگر مردمان را و بقای راه را تضمین می کند و از این روست که شهادت است.

و هم از این روست که نابخردی است دشمن خود را شهید کردن. شهید نه تنها جسمی است به خاک و خون اندر شده که تداومی است بر راه هویت جمعی انسان، و هم از این رو است که پایدار و نامیرا و جاودانه است چرا که می دانیم طلب ازادی و پاکی و دوری از ریو و دیو در سراسر تاریخ همگام اهریمنان و ناپاک سرشتان قدم به قدم بوده است و به شهادت شاهدان شهید در غلتیده به خون، همچنان این حضور پایدار خواهد ماند.

و اما طلب شهادت... طبیعت را از خلا و نیستی نفرتی است عظیم. نیستی را بر نمی تابد و سر بر آن فرود نمی آورد. طلب نیستی و زورآوری با اصل طبیعت - همچنان که در آموزه ی دینی بر اساس نص اجل مسمی نا شدنی است - در این جا نیز بنا به غریزه ی طبیعت نه تداومی است و نه صعودی. شهادت در می رسد. داس مرگ نیست که بی هنگام خرمن بشر را چون چنگیز بی سر و بی دانه کند نه! بل که شهادت بر می گزیند. آنی را بر می گزیند که نبودنش هزار برابر بودنش تداوم گر راهی است به سوی پاکی، و شاهدی است بر پیمایش راه پاکان و از این روست که جاودانه است.


شهادت شاید هم آوردی است و برادری است برای عنایت حق، که یک گوشه ی چشمش هزار هزار هزار عبادت صد ساله و حج پای پیاده را به چاه عدم سرنگون کند.

این است شهادت نیک نامان خداوندگار!

2 تیر 1388





نظر خوانندگان:


shahab  [ www|@ ] :   (پنجشنبه، 4 تیر 1388، ساعت 19:10)

سلام بر حسين! (خودمان‌ايم، در اين وانفسا و با اين نوشته‌ی تو، اين جور سلام كردن من هم معناهايی در پس‌اش نهفته است‌ها، برادر!)
هميشه با هويت مستقل و شايسته‌ات يك شاهد سربلند باشی!

















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من