شتر

نه فعلا حوصله اش را ندارم که کتاب های تاریخ را وابکاوم تا نشانی از این روزها بیابم. گمانم به اندازه ی کافی در روزگار سرب و آتش و خون و سکوت از این مثال ها می توان یافت.

فقط برای این که انگشت هایم منجمد نشوند می نویسم و بنا هم ندارم حرفهایم معنی داشته باشند. از معنی داشتن خودم خسته ام شده است. خسته شده ام. از این که روزهایم مثل پاندول در نوسان عاشقی و نابودی می گذرند حالت تهوع دارم.

همیشه چشمی به پس دارم و امیدی به عبث. یعنی یک جور ناامیدی مزمن ریشه دار در وجودم هی هی می کند و من مثل شتر به این هلا جواب می دهم و راه می روم. خیلی سنگین و با طمانینه راه می روم و بعد می خوابم.

درست مثل شتر بار سنگین روی کولم را با خودم می کشانم و حتی ساربان را تهدید می کنم. نه! بار از من برندار! شتر است و بارش! کی تا حالا شتر آزاد دیده؟ گیریم چهار صباحی هم توی صحرا خوش باشم بعدش چه؟

هان ساربان؟ بعدش چه؟

ساربان می نشیند روی شل و خاک زیر سایه ی بوته ی گزی ومی گوید: خودت می دانی شتر جان! خودت می دانی....

نمی دانم بارم نمک است یا پنبه و رودخانه ی خروشان هم پیش رو است. نه حتما فرق می کند که نمک باشد یا پنبه.. حتما فرق می کند.

حتما فرق می کند که شتر با شتربان یا ساربان یا پاسبان چه رابطه ای دارد.

لا شریک له؟ ها؟ لا شریک له؟ لا شریک لک لبیک؟ ها ساربان؟ نه من چطور خودم بدانم؟ یک شتر از کجا باید بداند؟ گیریم بگوید بار از من برندار... ساربان؟

.

13 تیر 1388





نظر خوانندگان:


shahab  [ www|@ ] :   (یکشنبه، 14 تیر 1388، ساعت 09:47)

سلام برادر!
درست كه شتريت را به خودت نسبت داده‌ای، اما اين شتر هم اگر در هنگ شترسواران بشود مركب جابه‌جايی ماجراآفرين می‌شود و اگر كلا هوس كند در خانه‌ی كسی بخوابد كه بر نمی‌خيزد و آن وقت ...
بگذريم! اين را هم بگذار به حساب بی‌معنی حرف زدن من و اين كه خواستم نينديشيده چيزكی بپرانم!
در ضمن، همان طور كه در خانه‌ی صالح گفتم، خوب است كه مراقب اين شتر درون‌ات باشی برادر جان!

















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من