بنویس

باشد می نویسم حتی اگر این نوشتن هم درست به همان میزان که حمل کله ام بر روی سرم، بله درست به همان میزان ریسمان پایم بشود. پس می نویسم.

نوشتن هم مثل عشق بازی هم درد است و هم دوا و درست مثل گریه می ماند که شروعش با توست و خاتمه اش با خدا. پس می نویسم.

شهاب جان، جان جانان گفته است تعصبش از عشق فرو ریخته است شهاب جان! جان جانان! تعصب من هم فرو ریخت. آن هاله ی دور سر من هم به گریه ای شکست و دود شد و به هوا رفت و آن شعارها و وای وای ها که در دریغ و سوگ آن هاله های دیگرم هم سر دادم اکنون برایم رنگ باخته اند. تا به حال چند بار این آخرین نوشته ی شهاب را خوانده ام و با همه جایش موافق بوده ام الا مهاجرت.

من می دانم که مهاجرت دوای دردم نیست و حتی به قول فرنگی ها پلاسیبو هم نیست که دلم را به آن خوش بکنم. ولی خوب این قدر هست که هاله هایم فرو ریخته اند درست مثل همان فیلم امپراتور و آدمکش.

می نویسم. می نویسم چون علی الحساب نوشتنش بهتر از ننوشتنش است حتی اگر این نوشتن هم مثل حمل زبانم توی دهن مسند جرمی باشد. پس می نویسم.

می نویسم که روزهاست تا از همین شهاب خان بی خبرم و قربان قدش بروم نمی دانم کجاست و چه ها می کند و با صالح مدت هاست تا نفسی چاق نکرده ام و امیدوارم بد قولی های مرا ببخشد. به دنبال چند دقیقه اعصاب راحتم صالح جان! به روی چشمم!

می نویسم. نمی دانم آیا هیچ کور کچلی داستان هایم را می خواند یا نه یا اگر می خواند خوشش می آید یا نه بی انصاف ها فحش را هم دریغ کرده اند پس تا اطلاع ثانوی فرخ و شهریار و طهماسب و میرزا حسن خان و رحیم و غیره و غیره را وا می گذار به حال خودشان. بگذار هر غلطی می خواهند بکنند که به قول یکی از رفقا: ما که رسوای جهانیم غم عالم پشم است.

پس می نویسم. همین طور حتی زورکی هم که شده می نویسم. و کاری هم ندارم که آب ار چه همه زلال خیزد/از خوردن پر ملال خیزد. نه بابام جان! نوشته ای که پنج نفر هم سر جمع نخوانند زلال و چرکو ندارد.

یاد خیام بخیر:

چون هست به هر چه هست نقصان و شکست
چون نیست ز هر چه هست جز باده به دست
پندار که هر چه هست در عالم نیست
انگار که هر چه نیست در عالم هست

پس می نویسم. آخ و اوخ و ای وای ای وای را هم می گذارم برای پیردخترهای حشری و حسرت شنیدن ناله ام را هم بر دل این در و دیوار دود زده ی اتاقم می گذارم. می نویسم.

آخ شاپور جان! شاپور دیگر کیست؟ یک آدم تازه ای پیدا کردم برای داستانم. همین الآن به اسم شاپور.

25 تیر 1388





نظر خوانندگان:


نقطه  [www|@ ] :   (جمعه، 26 تیر 1388، ساعت 01:37)

چه شده است كه شما عشاق مردم را كش مي رويد؟ و دل به شهاب ها مي بنديد؟
اين شهاب پا بده نيست آقا
شما را هم پيچانده است.


احسان   [www|@ ] :   (پنجشنبه، 12 آذر 1388، ساعت 13:46)

اول باید بگم که مصرع اول و دوم خیام رو جا به جا نوشتی ،بعد هم باید یه سوال فنی بپرسم که اگه میشه معنی بیت اول "چون نیست ز هرچه هست جز باده به دست" رو برای من توضیح بده چون خیلی وقته دارم سعی می کنم معنیش رو بفهمم .

----------------

معنیش اینه که حالا که غیر از پیک مشروب هیچی تو بساط ما پیدا نمیشه پس...

















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من