برای دلتنگی هایم

آن قدر ساز زدن نیاموخته ام که بدبختی هایم را ساز کنم. اما می توانم دلتنگی های دیگران را گوش کنم که ساز کرده اند، که آواز کرده اند و همین گویا کافی است.

دل پیچه دارم و از دست خودم به تنگ آمده ام. روزهایم یکی یکی می گذرند و انگار من همان کودک ده ساله ای هستم که کلی آمال و آرزو داشت و مقامات عالی برای خودش منظور می کرد و کتاب عطار نیشابوری بدست می خوابید. واقعا نمی دانم چه سرنوشتی برای من مصور است. از جوانی که به یغما دادم و رفت و تا چند سال دیگر مهر چهل سالگی بر پیشانی ام خواهد خورد بی آن که کاری عظیم کرده باشم و فکری عظیم با دنیا در میان نهاده باشم شرمگینم و از همین حالا از حاصل عمر خودم شرمم می آید..

این قدر هست که گاهی می توانم بنویسم. اگر این چهار پاره خط و دستخط گران تان می آید و بوی نومیدی می دهد بر من ببخشایید.

زندگی بی عشق حالی مجال زیستن ندارد. کاش خدایم طلب می کرد.. چه غلط؟ چه مایه گناه؟ که او طلب می کند و گوش ما کر مانده و به کری خو گرفته اگر نه نمی گفت که ادعونی! آی خداوندگار! بیا!


بیا مرا که نت نمی دانم آهنگسازی بیاموز. مرا که نوشتن نمی دانم نوشتن بیاموز. مرا که از دوای درد خود عاجزم اندکی طبابت هبه کن! های ای بار خدای من! های! بار خدای من! مگذار شرم تا روز بازپسین در قفایم بدود. تو چاره ای کن. خدایی کرده ای، پیغمبری کن....

29 تیر 1388





نظر خوانندگان:















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من