گرم رود

دل پیچه داشتم. حالا یک چیزی دارد دست و پا می زند. مثل نوزاد هشت ماهه ای درون رحم دست و پا می زند و می داند که حالا قرار نیست بیرون بیاید. می داند که طی فرآیند بیولوژیکی خاصی تولدش شاید سال ها به تاخیر افتاده است.

آن روزی که دوباره نماز خواندم را خوب یادم هست. وضو از یادم رفته بود و اذان و اقامه هم، حتی مهر هم در اتاق نداشتم. تکبیری گفتم و شروع شد. قرآن را مثل کتاب فال می خواندم تا این که منظم و مرتب از ابتدایش شروع کردم تا بدانم که چیست و چه می گوید.

کم کم که پیش رفتم و رسیدم به فلان کتاب خواجه عبدالله انصاری - که همیشه از بچگی از ریختش خوشم نمی آمد ولی بواسطه ی مسلمانی همه را شسته و دور ریخته بودم - فلان آداب و آداب ها را دیدم که بعله باید موقع تشهد چشمت را به دامنت بدوزی - یا همان خشتکت - که یعنی شرمگین و سرافگنده ای و موقع رکوع نگاهت به پشت پایت باشد و موقع خواندن حمد و سوره به سجده گاه خیره شوی و سر بالا نکنی و همین طور همین طور نماز من تبدیل شد به ژیمناستیک که یک سری قواعد بیرونی داشت و کم کمک حال خدائی اش را هم بخشید به قواعد سر به زیری

تا این که امروز فهم کردم فقط ژیمناستیکش مانده و شک بین دو سه اش مانده و نمازم بدل شده به رفع تکلیف زورکی بی معنی که باید به تعجیل تمام خواندش و هر حمد و سوره فاتحه ای است بر رکعت قبلی که شروع نشده تمام شده است.

همین جاست! آری که خواندن تفسیر خواجه عبدالله انصاری نکوست و آری که تذکره الاولیای عطار خواندن دلگرمی است ولی در این ها خطری هست. در خواندن این ها خطری هست که دل و دیده را به دو سوی مختلف می برد و شرک درست از همین جا پیدایش می شود.

ظاهر را به چهار میخ طلا می کوبی اما باطن برای خودش جفتک می اندازد و یاد می گیری که دیگر به حکایت احمد غزالی نخندی. حالا حکایت چیست جانم برای تان بگوید که یک روز امام محمد غزالی به برادرش احمد گفت برادر من! ما برای خودمان کسی هستیم و یال و کوپالی داریم و خلیفه بی اجازه ی ما سر خر را طرف حرم کج نمی کند تو چطور دلت نمی آید پشت سر ما نماز بخوانی؟ احمد با اکراه قبول کرد و نماز را که بستند هنوز تمام نشده احمد دست کشید. امام غزالی تکبیرش را گفت و نالید که برادرا! گران قوم و خویشا! شکر شکنا! این چه کاری بود که وسط نماز ما را رها کردی؟ جواب داد: پیشنمازی که وسط نماز یادش به قاطرش بیافتد که بیرون توی گرما ایستاده و آبش نداده اند به کار ما نمی خورد!

بنده شخصا نه یک قاطر بلکه یک گله خر و اسب و کرگدن را سر نماز آب می دادم و بعد از مدتی باور بفرمائید دیگر از این حکایت خنده ام هم نمی گرفت. اما همین جناب احمد غزالی که لولهنگش خیلی آب ور می داشت تشریف می برند تبریز و توی حمام با پسرک بی ریش خوش چهره ای می نشینند و معجزه هم می فرمایند یعنی که پای مبارک را از پشت پسرک بر می دارند و می گذارند وسط آتش که نگاه کن خرفت مردک! این شهوت نیست و فلان چیزک عرفان است که تو نمی فهمی.

شمس تبریزی می گوید شهوت نداشت ولی همچین خوب هم نیست که آدم عاشق پسر بچه ها بشود. بله که آدم گیج می شود. حق دارد که گیج بشود.

حالا که چی؟ این همه روضه خواندم که علی اکبر بیست و یک سالش بود نه هیجده سالش که حالا که گریز می زنم از دهانم در برود جوان هیجده ساله ی حسین و خودم و جماعت همگی بگرییم.

ملتفت نشدید؟ بله این جانب هم الآن می باید رو کنم به تذکره الاولیای عطار که گرم شوم که هر سخن که تو را گرم کند بشنو و هر سخن که سردیت فزاید در گوش نگیر! اما صد سال سیاه سراغ تفسیر خواجه عبدالله نخواهم رفت. نماز نماز است. ژیمناستیک هم ژیمناستیک!

30 تیر 1388





نظر خوانندگان:















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من