رشک

روز به روز بیشتر شبیه آدمهای افسرده و مریض و عصبی می شوم که از ریخت تمام شان بدم می آید. حتی لحن صدایم شبیه آنها شده است. خدا را صد هزار مرتبه شکر ولی حتی دیگر سردردهایم هم به سردرد آدمیزادی نمی برند. درد در سرم دوران می کند و می چرخد. گاهی پشت سر است و گاهی این طرف و آن طرف.

در آرزوی یک روز با اعصاب راحتم شاید زیاد غلو نباشد که به امید این که یک روز می میرم زنده ام.

آن طور که از فحوای کلام اولیا بر می آید من و امثال من وضع مان خیلی خراب تر از این حرف هاست که آن دنیا یخه ی چرکمان را نگیرند ولی هر چه هست می دانی که قاضی خداست و وکیل خداست و هر چه هست از این شکنجه ی هر روزه ی بی پایان فرساینده که مثل جذام دلت را می خورد و انسانیت و مهربانیت را نابود می کند باید بهتر باشد.

آن جا همه ی کسانی را که دوست داری می بینی. بی دغدغه ی بی پولی و بیکاری. آن جا خوب و بدت را می ریزند روی دایره و همه می فهمند تو بی غیرت نبوده ای، آدم کثیفی بوده ای اما به اندازه ی خودت و نه بیشتر. و آن هایی را که دوست داشته ای می بینی. آن دنیا حتی جهنم اش هم بیشتر از زندگی اینجا حال می دهد.

صالح راست نوشته بود آخر ما چه نسل لجنی هستیم؟ پشت مان دیگر پینه درآورد بس که در این "برهه ی حساس زمان" زندگی کردیم و هر روز به بهانه ای منتظز مرگ شدیم تا از راه برسد و حال مان را بهتر که نه دگرگون تر کند. چه نشئه ی بی انتها و چه درد طاقت فرسایی بود که اسمش را برای خودمان زندگی گذاشتیم و با مشتی شادی های مسخره پرش کردیم.

هر کدام دلمان را به "هنری" خوش کردیم و دریغ که همان نیمچه خلاقیت و هنری هم که داشتیم صرف تصویر نکبت روزگاری شد که در آن سر می کردیم. چقدر خون دیده ایم؟ چقدر صدای گلوله شنیده ایم؟

بله فلان جوان افغان هم زندگی اش از ما خراب تر است و فلان جوان در تانزانیا وضعش از افغانی هم بدتر است و آن که در کامبوج است شاید وضعش دیگر از همه خیط تر باشد اما آخرش که چه؟

گیرم که این زندگی دنیا خواب و خیال و وهمی بیشتر نیست و دار باقی جای دیگری است. آخر مگر این کابوس هفتاد ساله را نباید مهلتی برای نفس کشیدن باشد. واقعا به کابوس بلندی می ماند این زندگی و اگر در کابوس به ضرب و زور ذکر و قرآن باید به عالم بیداری و هوشیاری پرید گویا با همه ی گند و کثافت کاری زندگیم و با همه ی بدبختی جبلی که دارم باید عرض کنم که در این کابوس هم چاره ای برای رهایی از دیو و دیوبان به جز از ذکر نیست. تو در هر چه ایمانی بسته ای ذکرش کن تا کابوست را شاید دمی شکسته باشی.

یکی از همین عرفا می گفت رشک به پیامبران نمی برم و به اولیا رشک نمی برم و به فرشتگان نیز همچنین. بل رشکم بدان کسست که خود از مادر نزاد و نخواهد زاد.

5 مرداد 1388





نظر خوانندگان:















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من