دولت استرالیا طرح کشتار شترها را بررسی می‌کند - مابقی فاتحه خوانی برای ما و ریچارد فاینمن

مهران جان لطف کرده پای پست پیشین یک مثنوی تذکره ی ریچارد فاینمن فقید را نوشته اند و فی الواقع کاری کرده اند کارستان. آخر یعنی چی که من اسم هر گس را که می برم یک لینک هم باید به جد و آبادش بدهم؟ کسی که به عنترنت دسترسی دارد می تواند با پنج دقیقه جستجو خودش این چیزها را در بیاورد و به بقیه هم بگوید. لینک دادن فلسفه اش ارجاع به منابع خاص است نه این که بنده چون نوشتم شتر بیایم به صفحه ی شتر در ویکی پدیا لینک بدهم چون یک عده ممکن است ندانند که شتر چیست؟

حالا چرا فاینمن؟ این ها را از نوار مصاحبه اش با Horizon که به سفارش BBC پر شده بود پیاده کرده ام و عرض شود قطره ای است از دریای این آدم که باید آن مصاحبه را دید و شنید تا فهم کرد عمق خجلت ما را در برابر جهان و این گونه مردم جهان و عاقبت جهان

"از افتخارات حالم به هم می خورد. یعنی چی که جایزه ی نوبل چقدر برای من ارزش داشت؟ هیچی! مطلقا هیچی. به من چه که یک عده در سوئد میل شان کشید آن را به من بدهند. ببینید من در زندگیم هیچ کار مهمی نکرده ام و دیگر هم دلم نمی خواهد کارهای مهم بکنم. به بنده چه ربطی دارد که باقی مردم راجع بهم چطوری فکر می کنند و انتظار دارند من کی باشم؟ کدام افتخار؟ همین که آدم ببیند از چیزهایی که گفته دانشمندان و مردم استفاده می کنند کافی است چه افتخاری مثلا لازم است؟ وقتی حرف تو را مردم می پسندند یعنی جایزه ی خودت را گرفته ای چون چیزی است واقعی و قابل لمس اما افتخارات و جایزه های رسمی واقعی نیستند. یک چیزی است که یک عده ای در سوئد خواسته اند به اسم جایزه به این و آن بدهند.

اولین افتخاری که در زندگی نصیب من شد این بود که در دبیرستان عضو یک انجمنی شدم که بچه خر خوان ها در آن عضو بودند و تمام آن ها نمره های بالا داشتند. به بنده افتخار دادند که عضو انجمن آن ها بشوم و می دانید صبح تا شب در این انجمن چه کار می کردند؟ مفت مفت می گشتند و باد به غبغب می انداختند که دیگر چه کسی "افتخار" این را دارد که عضو گروه نخبگان ما بشود؟ همین چند سال پیش آمدند و مرا عضو "آکادمی ملی علوم آمریکا" خواندند. از آن جا هم بعد از چند روز استعفا دادم آمدم بیرون... چون از صبح تا شب دور میز می نشستند و باد به غبغب می انداختند که چه دانشمند دیگری قرار است افتخار عضویت این آکادمی را داشته باشد؟ می دانید چیست؟ اس و اساس این جور افتخارات از بیخ گندیده است. حالم را بهم می زند. افتخارات حالم را بهم می زنند."

این حرف های فاینمن است. بزرگترین معلم فیزیک و پروفسور خلاقی که جهان به خودش دیده بود. مقایسه کنید با استادهای دانشگاه ایران که برای سرپرستی توالت های دانشکده حاضرند سر هزار تا دانشجو و استاد دیگر را ببرند تا فلان "افتخار" نامبرده که از جهت اعتبار یک چند صد میلونیوم جایزه ی نوبل فیزیک هم به حساب نمی آید را از آن خودشان بکنند.

"وقتی کتاب حساب دیفرانسیل را در سیزده سالگی خواستم بخرم کتابفروش گفت: بچه جان این چه به درد تو می خورد؟ گفتم برای بابام می خواهم. این از جمله دو یا سه باری بود که در زندگیم دروغ گفتم."

طرف دو یا سه باری در زندگیش دروغ گفته است آن هم از چه نوع و برای چه کاری؟ اصلا نمی خواهد مقایسه بفرمائید.

"بچه که بودم پدرم مرا می نشاند روی زانوهایش و بعد مثلا در روزنامه ی نیویورک تایمز عکس پاپ را به من نشان می داد. می گفت ببین بابا! این یک آدم است آن های دیگر هم آدمند منتها چرا این ها جلوی یکی مثل خودشان گردن کج می کنند و تعظیم می کنند؟ پدر جان این به خاطر شخصیت این آدم نیست بلکه به خاطر لباسی است که تنش کرده است. مردم به آن لباس تعظیم می کنند. اگر نه این پاپ چه کار برای مردم کرده که دیگران نکرده اند؟ پدرم خودش خیاط یونیفورم های نظامی بود و می دانست فرق آدم بی لباس و درجه با آدم یونیفورم پوشیده در چیست. همین طور شد دیگرو از بچگی یادم داد که لباس و درجه برای کسی شخصیت و شعور نمی آورد."

پدرهای خودمان را هم ببینید که یادمان داده اند چه تملق های کثیفی بگوئیم و چه چیزهای دیگری نگوئیم مگر که به تریج "قبا" ی فلان کس بربخورد ما فکر می کنیم دقیقا این لباس و درجه است که شعور و شخصیت می آورد.

"زمانی که بمب را روی هیروشیما انداختند من روی یک جیپ نشسته بودم و طبل می زدم. باقی همه تا خرخره عرق خورده بودند و مست و پاتیل توی بغل هم می رقصیدند. آن جا در هیروشیما مردم تکه پاره می شدند و ما برای خودمان جشن راه انداخته بودیم. می دانید بعد از این که آلمان شکستش را اعلام کرد حتی یک لحظه به ذهن من خطور نکرد و من نفهمیدم که آن خطری که آن ها می گفتند تمدن را تهدید می کند دیگر وجود ندارد. مرده و از بین رفته است. (با تحکم و قدری عصبانیت) فهمیدید؟ حتی یک لحظه!

بعد از بمب در خیابان های نیویورک راه می رفتم. در یک افسردگی شدید و غیر قابل تصوری و وقتی جماعتی را می دیدم که داشتند پلی چیزی می ساختند به حماقت شان می خندیدم که این ها را برای کی می سازید؟ امروز و فرداست که یک بمب می اندازند و مثل هیروشیما همه ی خان و مان تان را نابود می کنند و فکر می کردم که اگر چهار خیابان آن طرف تر از ما در نیویورک بمب می انداختند من و مادرم و همه ی آدم های ساکن آن محله در دم نابود می شدیم و همه چیزمان خاکستر می شد. همان روزها بود که زنم مرد و من در همان افسردگی خیابان ها را گز می کردم."

واقعا صداقت این آدم در چه حدی است؟ واقعا صداقت ما در چه حدی است؟ توی شتر! توی صاحب دیوان بلخ را می گویم.

18 مرداد 1388





نظر خوانندگان:


سورن  [www|@] :   (دوشنبه، 19 مرداد 1388، ساعت 09:35)

پدر من اصلا هم به من تملق یاد نداد


------------------

دیوان:

این کامنت را خودمان برای خودمان گذاشتیم تا غر نشویم.


Araz  [ www|@ ] :   (دوشنبه، 19 مرداد 1388، ساعت 15:23)

پسر چند وقته وبلاگت رو FEED کردم، مدام می خونم و حال می کنم از نثرت و لحنت و کلی لذت می برم از متنات!
در کنارش هر وقت این شعرو گوش می کنم یاد تو می افتم!
گلبانگ محبت ز سگ هار بیامد
آونگ رهایی ز ته غار بیامد
اثبات اراجیف پی انکار عیان شد
کتمان حقیقت پی برهان بیامد
گرداب تحول همه را غرق نموده
شمشیر عدالت هدف خلق نمده
هنگام ز فرهنگ و فرمان به تعظیم
یک بام دو هوایی ما را گاجه نموده
همش دود بود خبری نبود از کباب
همش دود بود خبری نبود از کباب
همش دود بود دود بود دود!

مال گروه 127 هستش!
اسم آهنگش هم همش دود بود نبود

خوش باشی صاحب دیوان!


sc medicare  [ www|@ ] :   (پنجشنبه، 25 مهر 1392، ساعت 23:07)

Hello buddy, what a quality is! For this YouTube video, I am really impressed, since I have never seen nice quality YouTube video before,
sc medicare http://www.mymedicareconsultant.com/south-carolina-medicare-supplements/

















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من