خوش باش دمی که زندگانی این است

کسی پیش ریش سفید محل شان رفت و شکایت کرد که این چه روزگاریست و چه بدبختی است که ما داریم؟ یک اتاق است و پنج سر عائله. زیر کرسی رفتن سرش را بخورد ما شب و روز عین کنسرو ساردین روی سر همدیگر سوار می شویم و هر چه پس انداز می کنیم یک اتاق دیگر نمی توانیم به آن اضافه کنیم. سال هاست که بر این داستان رنگ خوشحالی را هم ندیده ایم.

ریش سفید نگاهی به طرف انداخت و گفت: یک بز بخر! یارو بز را خرید و در اتاق بست و بعد از مدتی از دست کثافت کاری و پشکل انداختن بز همه ی اثاثیه را گوشه ی دیوار جمع کردند و خواب به چشم هیچ کس نمی آمد. سر و صدای بز خانه و در و همسایه را کلافه کرده بود و بوی گندش هم مزید بر علت شده بود تا این که مرد جانش به لبش رسید و بز را برد و فروخت. در راه پیرمرد را دید. ریش سفید گفت: بز را فروختی؟ مرد با خوشحالی گفت: آره فروختم. ریش سفید جواب داد: دیدی گفتم خوشحال می شوی.

20 مرداد 1388





نظر خوانندگان:















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من