احساس ناب برگزیده بودن، تهران و یکی از همین روزها

"وقتی آقا به من گفت همراه بچه ها برو در دلم حس کردم که آدم برگزیده ای هستم.. کیتی هم بود. از در آن طرفی وارد شد و زن حامله ای را با لباس سفید دیدم که جیغ زنان در خون خودش می غلتید و مادرش را می طلبید. کیتی همچنان با کارد او را می زد."

charles_manson.jpg

کازابیان قاتل شارون تیت این طور شرح می دهد. شارون تیت - همسر پولانسکی - را با ۱۶ ضربه چاقو تکه تکه کردند و با خونش روی دیوار نوشتند: خوک! .
sharon_tate.jpg

"پیروان چارلز مانسون او را قائد اعظم، پدر معنوی و حتی معشوق خود می دانستند... او عقیده داشت که روزی سیاه پوستان در دعوای تمدن بر دیگران پیروز خواهند شد..."

دکتر شریعتی خیلی حرف ها دارد که من خوش ندارم ولی این یکی را باید با زر بنویسند که: "بی سوادی و بی شعوری وقتی با بی شرفی مخلوط شود معجونی می سازد که"... لا تسال!

*

تهران که می روی ولیعصر را فراموش نکن به دو دلیل. دومیش این است که اگر بدانی این خیابان سر و تهش کجاست و کدام فرعیش کجا یک طرفه است و به کدام گورستانی می رسد، کم ترین دردسرها را خواهی داشت.

دو دوست نادیده ی عزیز را دیدم که با شهاب شدند سه تا یعنی حالا: شهاب و صالح و علی به ترتیب دیدار و دوستان همه در کار فرهنگ و هنر و ادب و ما اندر خم کوچه ی نامرادی و قربان خودمان رفتن و مدل ناصرالدین شاه: خودمان از خودمان خوشمان آمدن!

روز آخری یک پیرمرد ژیگولی را دیدم که مرا پندی داد: "گفت برگرد همان جایی که بودی!" و بعد یک فال حافظ هم از پسرک شیرین ترک بچه اردبیل خریدم فرمود که: تو نمی دانی آن جا که بوده ای چقدر خوش است! و بعد رفتم آرژانتین بلیت برای یکشنبه بگیرم که کسی آمد و از آن خودش را پس داد و نوبت به ما رسید. مصرع:

هرکسی پنج روزه نوبت اوست

انشا اله سفر بعد بیشتر زیارت کنم عزیزان را که این بار همه اش رویهم پنج ساعت هم نشد و بیشتر وقت ما در چهار راه استانبول و کوچه برلن و بالا شهر دهه ی ۲۰ گذشت.

این انقلاب انقلاب که می گویند یک چیز بیخودی است و از بالا تا پائین کتاب کنکور و انتشاراتی های دوهزاری است و سردر معروف دانشگاه تهران هم با این که سه چهار پک سیگار بهش خیره شدم برای یکبار دیدن خوب بود و کلیه ی دکه های تهران بلا استثنا از جمله در انقلاب نوشابه های بی گاز ولرم تحویل آدم می دادند که اسمشان را نشنیده بودم.

رفتیم یکی از همین کافی شاپ های گاندی که بنشینیم و موبایلی شارژ کنیم و بالاجبار یک آب طالبی خوردیم پنج هزار تومان و منوی کافی شاپ کلا انگلیسی بود و ما هم عجمی. روی پیشخوانی هم دو سه شماره نیوز ویک عهد دقیانوس و یک شماره مجله ی تایم گذاشته بودند و از جمله غذاهای کافی شاپ یکی غذای مشهور چیپس و شطرنج بود که آن همه آدم تایم و نیوز ویک خوان هنوز نخورده بودند چیست.

Chess and chips!

خدا کورم کند اگر دروغ بگویم.

کافه ی دیگری نامش کافه ی فرانسه بود که لطف کرده DEFRANCE را بدون فاصله نوشته بودند و آن هم بر سر در مغازه و چه کاری است آخر؟ قهوه خانه است و تازه نمی گذارند چپق ات را چاق کنی. الخلاصه این کافی شاپ های گاندی مثل زن های خارجی فقط برای دیدن توی تلویزیون خوبند اگر نزدیک شان بروی زهره ات می ترکد.

*

یکی از همین روزها برمی گردم تهران. به قول خودمان سر دل راحت جمال دوستان دیدن توان کرد . از خدا جوئیم توفیق ادب...

23 مرداد 1388





نظر خوانندگان:


Xhizors  [ www|@ ] :   (چهارشنبه، 18 فروردین 1389، ساعت 15:24)

company generic omeprazole fch amoxicillin for a :-[[ compare cheapest difluprednate >:-]] achat viagra en ligne trmqx finasteride use with prostate uvclqy

















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من