زنجموره

زندگی می لغزد و از جلوی چشم هایم رد می شود. عمر مثل گلوله ی برفی که ظهر تابستان روی آب چک گالوانیزه افتاده باشد آب می شود. سلام سی سالگی! سلام چهل سالگی. سلام حاصل عمر بر باد رفته!

*

نگاه می کنم ببینم از زندگی ام چه مانده... فقط دلتنگی! حاصل این همه سال مجاهدت! سال های معصومیت دلتنگی برای عشق. سال های جاهلیت دلتنگی سال های از دست رفته ی معصوم بودن. فیلمنامه ای است از فللینی نامش خاطرم نیست:

" باید مرا آن روز می دیدی چهارده ساله زانو زده کنار محراب کلیسا با موهای بافته شده ی خرمائی..."

و گلگونه هایم را می دیدی و امیدها و آرزوهایم را. محمود دولت آبادی متخصص این جور مواقع است: "هر پیرزنی را که می بینی یک روز جفت سینه ی اناری زیر پیراهنش می جنبیده ولی حالا چه؟"

گر بود رسم فلک این بر فلک باید گریست

*

متوهم شده ام فکر می کنم باران می آید! سعید می گوید زمستان ها "سرگرمی" خوبی دارم که یکنواختی را دور می کند: پنجره را باز می کنم سردم می شود، می بندم گرمم می شود. تنوعی است!

*

همه ی مسکن ها اعتیاد آورند من جمله: بلاهت.

*

بگذار پاکو دلوسیا بنوازد. بگذار بنوازد! .. برویم سر زندگی مان... پیش آر پیاله را که شب می گذرد.

11 شهریور 1388





نظر خوانندگان:


escorte rendez vous  [ www|@ ] :   (چهارشنبه، 11 اردیبهشت 1392، ساعت 15:43)

Hi there, I discovered your web site by the use of Google while looking for a similar matter, your site came up, it looks great. I have bookmarked it in my google bookmarks.

















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من