آی باغچه پاکن کن

پیرمرد همین الآن سر و کله اش پیدا شد هوار می زند:

"آی باغچه پاکن کن، پیته ی گل داریم، علف کنی باغچه، بیل زنی باغچه، آی باغچه پاکن کن..."

بیل قراضه ای دارد که نیم متر از خودش بلند تر است. به خودم می گویم این موقع سگ هم به صرافت نمی افتد باغچه اش را بدهد تو پاکن کنی. یادم به نوشتن خودم افتاد.

مریض که نیست حتما این جا مشتری به تورش خورده یکبار و دوبار اگرنه نمی آمد. یادم به نوشتن خودم افتاد.

16 شهریور 1388





نظر خوانندگان:















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من