از دیدن کدخدا و چاپیدن ده، دین مموشی و طول و تفصیلات

یکی از خوانندگان - این هم برای این وبلاگ از آن حرف هاست ولی خوب ما هم دل داریم یک نفر هم که بخواند می شود همچنان جمعش بست - عرض می کردم بله.. یکی از خوانندگان کامنتی گذاشته که یارو کفش پرت کرده و حقشان است که کفش پرت کرده اند.

عرض بنده این است که چنان ملت های تحت ستمی به قول ایرج:

همی گفتند از آن چیز عادی
همی خوردی ولی قدری زیادی

توجه بفرمائید:

یک افسر اطلاعاتی بازنشسته به واشنگتن پست گفته است: "این قرص ها را (ویاگرا) به جوان تر ها نمی دادیم اما برای برقراری ارتباط با فرماندهان مسن تر بهترین راه بود."

در مورد خاص ذکر شده در گزارش واشنگتن پست ماموران اطلاعاتی متوجه شدند فرمانده محلی ۶۰ ساله در جنوب افغانستان که پیشتر حاضر به همکاری نبود، چهار همسر جوان تر دارد.

مصرف این قرص ها به او توضیح داده شد و قرص ها در اختیار فرمانده محلی قرار گرفت. ماموران آمریکایی چهار روز بعد بازگشتند.

واشنگتن پست از یک مامور نقل کرده است: "او خوشحال به طرف ما آمد و گفت شما مرد بزرگی هستی."

"پس از آن ما هر کاری که می خواستیم می توانستیم در منطقه او انجام بدهیم."

افسری دیگر به واشنگتن پست گفته است این قرص ها می توانست روسای قبایل را در مناطق تحت کنترلشان "دوباره در موقعیت برتر و غالب قرار دهد."

در گزارش این روزنامه آمده که CIA از موارد متعددی برای فریفتن فرماندهان محلی استفاده کرده است، از جمله ارائه خدمات دندانپزشکی، ارائه ویزا و روادید، اسباب بازی و دارو.

متن کامل این افتخار ملی و میهنی را- که کم از پرتاب کفش نیست - می توانید از زبان علیاحضرت ملکه بخوانید.

انگاری عبید اشتباه کرده بود که سروده بود:

دوستان کار ..ر بازی نیست
هیچ کاری به این درازی نیست

هم بازی است و هم به این درازی است جناب عبید!
ملتی که رئیسش را با اسباب بازی گول بزنند و با قرص ویاگرا دمش را ببینند بیخود می کند کفش می پراند. دلم از این می سوزد که کاش کفش را هم خالصا مخلصا پرت کرده بود و از سم دارهای آن چنانی پولی بابت این عمل لوس و خنکش نگرفته بود.

عمق فاجعه تا کجاست؟

عقب نگه داشته شدن چه صیغه ایست؟ استعمار چه حرف مفت و مسخره ای است؟ مگر نگفتم از جوان تحصیل کرده ی ایرانی که افتخارش "گذراندن عمر پای بی بی سی فارسی" است؟

خوشتان نمی آید و حق هم دارید خوشتان نیاید. رفع مسئولیت درست مثل ول کردن باد سر دل آدم را سبک می کند. تو که می دانستی معده ی نفاخ داری چرا نخودچی خوردی؟

همین افغانستان را داشته باشید. حقیقیتی است که عده ی کثیری از افغان ها طالبان را بیشتر از دولت رسمی دوست دارند. مطمئن باشید اگر این ها هوادار و خاطرخواه نداشتند تا الآن ترشیده بودند و کارخانه ی تولید "ملا" هایی از نوع ملا عمر و ملا قلم الدین از کار افتاده بود. کدام کارخانه است که جنسش را نخرند و باز تولید بکند؟

هر جای جهان سوم را دست بگذاری همین بلیه را می بینی. عراق و افغانستان و ایران و کامبوج هم ندارد.

کسی این حرف ها را خوش ندارد. حرف خوب و خوش حرف از دین و آئین مموشی است که ای بابا! مگر بی بی سی نگاه کردن چیست که خودت را کشته ای؟ باید به عقاید مردم احترام گذاشت، همه مموش هستند و غیره و ذلک.

بنده به عقیده ی یکی مثل علی میرفطروس یا مثلا اکبر گنجی چطور احترام بگذارم؟ آقائی عقیده دارد که تا به حال کم انگشت کرده و یکی دیگر طلب دارد. چه احترامی به این عقیده می شود گذاشت؟

فلان حرف از لحاظ منطق غلط است. چطور به چنین چیزی باید احترام گذاشت؟ ما راه رفتن کبک را آمدیم یاد بگیریم که افتضاح شد. احترام به عقاید خوب است جایی که عقیده ی آقای ایکس مستلزم سلب آسایش و رفاه باقی ملت نشود و آزادی او دست تطاول به آزادی من دراز نکند. اما همین افکار مستبدانه و خرافی و تحریف تاریخ و مصاحبه های صد تا یک قاز که می دانیم چه مصیبتی را بر سرمان آوار کرده را چطور محترم و از آن هم بدتر معتبر بدانیم؟

"تضارب آرا"! حرف چرت! کدام تضارب؟ روزگار سفله پرور به پاچه ورمالیده ها و کولی ها خیلی بیشتر اجازه ی تضارب داده تا بقیه. چرا؟ چون نفع مالی فلان کله گنده این طور اقتضا می کرده است. اگر همین عنترنت هم نبود معلوم نیست تا آخر عمر یک کلمه از دهان بقیه به گوش ملت می رسید یا نه.

لجن مالی مصدق به اسم تضارب آرا و به اسم نقد مجاز است اما اگر گفتی لالای چشم گنجی خالوست روزگارت سیاه می شود! هر کس هر مزخرفی خواست می تواند چاپ بکند. هر چرتی خواست می تواند بگوید. اما وقتی حرفش را با ساده ترین اصول منطق ریاضی می شود نقض کرد چه اصراری است که چشم مان را ببندیم و باز هم حلوا حلوایش کنیم؟ فقط به خاطر عنوان و اسم؟ هیچ چیزی ارزش کافی و وافی ندارد حتی اصول ساده ی استنتاج که بچه های دبیرستانی هم می فهمند ولی خوب اسم گنده است که خط بطلان روی همه ی اصول می کشد و از جمله منطق. مگر تضارب آرا نیست؟ خوب بیائید ضرب و تقسیم کنیم ببینیم چه می گویند؟ بیائید آنالیز کنیم ببینیم حرف حساب شان چیست؟ اما مگر شهر هرت است که هر جلنبری محقق و مورخ معروف را زیر سوال ببرد؟

این عناوین را کی به این آقایان داده؟ محقق و نویسنده و مورخ و جامعه شناس! چطور شده اند؟

کسی نه از ایشان مدرک تحصیلی می خواهد و نه سوابق دانشگاهی آن چنانی. ولی حرف شان باید با سنجه ی منطق جور باشد که نیست.

بروید سری بزنید به یکی از این سرورهای شطرنج. وقتی بازی گردن کلفت ترین بازیکن ها را نشان می دهند حتی اگر کسی که اظهار نظر می کند مبتدی باشد ولی حرفش پایه و اساس داشته باشد همه قبول می کنند. فقط آدم عقده ای و عقب مانده و ریزه خوار است که می گوید تو رتبه ات نصف این آقایان هم نیست و نمی توانی نظر بدهی. گویندگان چنین ترهات در هر مملکتی حداکثر آمار قوم باشند تکلیفش همین است که هست.

پیغمبر قربانش بروم گفت ارزش شما به تقوای شماست نه پول و اسم تان. بحث علمی هم ارزشش به منطق علمیش است نه به اسم و "اعتبار" طرف. حرف مدرک می خواهد.

چند سال پیش یکی از دانشجوهای "دکترا" ی فلسفه - خدایا آدم دردش را به کی بگوید - در همین دانشگاه تهران "تزی" ارائه داده بود که بعله.. کلیه ی علم منطق غربی کشک است و با "اسلام" سازگار نیست. رندی نوشته بود که دکترا برای همچین آدمی کم است و باید به کسی که ثابت کند "منطق غلط است" جایزه ی نوبل داد. این آقا در مملکت ما الآن دکترای فلسفه دارد و احتمالا یک جائی دارد به بچه های مردم فلسفه هم یاد می دهد.


این احمق نمی فهمد منطق شرقی و غربی ندارد. استاد احمق ترش هم برای خود شیرینی نمی خواهد بفهمد یا مغزش این قدر کپک زده که فهمیدن را کنار گذاشته است. دانشجوی همین آقا برای ابراز پاچه خواری اغلاط منطقی استاد را بی خیال می شود و فردا خودش می شود "استادی" دیگر و دور و تسلسل باطل ادامه پیدا می کند. از چنین ملتی که استاد منطقش این طور کسی باشد می توان طلب حرف حساب کرد؟

این ها را گفتم که دفعه ی دیگر کسی اسم ظلم و ستم فلان ملت را بر فلان تابعیت نیاورد و پرونده ی مزخرفاتی از قبیل استعمار و استثمار را هم پیچیده باشم.

چه صحنه ی زیبائی است در فیلم brave heart مل گیبسون. جائی که نشان سلطنتی انگلیس را جلوی قهرمان می گیرند تا ببوسد و عفو شود. همه انتظار دارند ویلیام والاس به نشان تف کند. اما نکرد. می دانست که درد او از نشان نیست. می دانست کفش پرت کردن دوای درد او نیست. می دانست تف کردن روی هیچ نشان سلطنتی آن را بر باد نمی دهد اما عروس پادشاه از او حامله بود. نطفه ی آزادی را گاهی باید جدی گرفت و این جاست که حرف عبید - بر خلاف بار اول - درست از آب در می آید.

26 شهریور 1388





نظر خوانندگان:


محمد  [www|@] :   (پنجشنبه، 26 شهریور 1388، ساعت 07:25)

محشر بود!!


ماندانا  [www|@] :   (پنجشنبه، 26 شهریور 1388، ساعت 10:25)

عالی بود,در ضمن این وبلاگ را فقط یک نفر نمی خواند


Nader  [www|@] :   (یکشنبه، 29 شهریور 1388، ساعت 09:01)

Afarin. Kheyli khoob bood.

















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من