آزادی خواهی به سبک ایرانی

دیشب سعادتی دست داد و به دیدار اخوی گرامی شهاب خان مباشری رفتیم. در های و هوی کافه ی ایشان غیر از دیدار شهاب که به واقع راحت روح است و انگیزه ی زندگی به آدم می دهد، می شود هم چنان نام و نشانی از دوره های اولیه ی مجله ی فروغ جست و هنوز از مقالات لوموند دیپلماتیک با ترجمه ی بسیار خوب استفاده کرد و چقدر حیف و دریغ که دیگر انتشارشان متوقف شده است. صد البته که فروغ در شکل و شمایل فعلیش شایسته و بایسته است مثل همین سطور زرین جناب کویر ولی جای خالی آن مقاله های ناب لوموند همچنان خالی است.

*

کافه جای خوبی است برای دیدن و سنجیدن قشر متوسط جایی که آقایی مزین به کلمات قلنبه ی آزادی و مشارکت و دموکراسی بی این که از تو اجازه بگیرد صندلی کناری ات را بر می دارد می گذارد سر میزخودش. حتی نگاه هم نمی کند. برادر آزادی خواه! فرق تو با گوساله چیست آخر؟

جماعتی داریم متاسفانه در اکثریت مطلق که آب ندیده اند ولی شناگران قابلی هستند. عالم و آدم را ملک طلق خودشان می دانند و با دهان نجس و نفس گندیده قرآن می خوانند و اسم آزادی می آورند. تا نسل این آقایان آزادی خواه ور نیافتاده حال ما همین است که هست و امیدی هم به تغییر فکر نسل در عرض مدت کم نیست و سی چهل سال وقت لازم است تا بشود از پایه و اساس این بی فرهنگی سرطانی را درمان کرد و به الاغ فهماند که قدر و وزنش به اندازه ی الاغ است و درک همین نکته راه پیشرفت را بر او باز خواهد کرد. او می تواند از ظرفیت هایی که خدا به عنوان یک الاغ به او تفویض کرده استفاده ی کاملی بکند.

هیچ وقت نباید به الاغ این توهم را داد که خرگوش یا کبوتر است چون هم خودش را نابود می کند و هم باقی را به هوای پرواز به نابودی می کشاند. شناخت خویشتن خویش اولین قدم است برای پیشرفت. بردن اسم فرهنگ و آزادی - نه حتی ادعای داشتن این چیزها فقط آوردن اسم شان - در حیطه ی وظایف تعریف شده ی الاغ نیست و نخواهد بود.

می شود کینه های شتری شان را پس پشت اداهای روشنفکری شان دید. می شود دید که چطور نشئه ی خون و کارد همراه شان بالا و پائین می رود و خوردن هر مقدار قهوه الاغ را به پرنده تبدیل نخواهد کرد. مخصوصا الاغی که پیشاپیش خودش را قناری خوش آواز پنداشته آوازهای آن چنانی هم سر می دهد.

این برداشتی است که من از اکثریت طبقه ی متوسط شهری دارم. طبقه ای که فاسد شده و از هر چیزی فقط اسمش را از بر کرده و هیچ کتابی را اگر اسم قلنبه در آن نباشد مطالعه نمی کند. بدبختی این نسل عقب افتاده متاسفانه تاریخ را به فجیع ترین وضع ممکن دوباره تکرار خواهد کرد. نسلی که حافظه ی تاریخی ندارد برای این که نمی خواهد داشته باشد. از اعتیاد به تریاک جانش بالا آمده و برای ترک سراغ هروئین می رود و هر دم فراموش کننده ها و خواب آورهای قوی تر به خودش تزریق می کند تا همچنان رویای تغییر را زیر بالش داشته باشد و از هر چیزی که نشئگی اش را بپراند پرهیز می کند. اکثریت خاموش دیگر معنایی ندارد. فاز جدید بازی اقلیت خاموش و خفقان گرفته ای را شامل می شود که رای شان را به صندوق هیچ کسی نمی ریزند. متاسفانه هدف در شرایط فعلی وسیله را توجیه می کند و تاریخ را هم تکرار و از این گریزی نیست. نشئه قوی تر از این حرف هاست.

*

تاریخ و ادبیات و گذشته ی مشترک و در معنای عام و بسیار کلی فرهنگ به عنوان رو نمای کار و مسکن و مخدر موقت در جوامع عقب افتاده مورد استفاده دارند. مرتجعین جوامع پیشرفته هم رویای شان همین است که با هوچی گری و گل آلود کردن آب، مدلی از عقب ماندگی را این بار در لعاب آزادی به خورد خلق اله بدهند و ابزاری را که سیصد چهارصد سال است در گنجه خاک می خورد برای شادی ارواح پولدارهای مرده و زنده به میدان بیاورند. ارتجاع و حماقت قومی قبیله ای باقی کارها را جور می کنند و مردم تا بیایند به خودشان بجنبند قافیه را باخته اند.

*

تاریخ خودمان را که نمی خوانیم عقمان می آید از آن بدتر فکر می کنیم همه اش را بلد هستیم - و جهل مرکب از همه چیز مخرب تر است - دست کم برویم به منابعی مثل همین شماره های دوره های اول فروغ مراجعه کنیم تا بیشتر قضیه دست مان بیاید یا این هم حالمان را به هم می زند؟

پاچه ورمالیدگی و کولی قرشمال بازی و احساسات صد تا یک قاز را عشق است نه؟

*

خط نوشتم که خر کند خنده

گور خودم را که می کنم احساس خیلی خوبی بهم دست می دهد. در ایران هر کسی دو برابر سن خودش عمر دارد. آدم بیست و پنج ساله پنجاه ساله است و آدم پنجاه ساله صد ساله و برای همین هم می میرد. او میزان دردی را که باید در صد سال بکشد در پنجاه سال کشیده و اعصابش فرسوده و ضعیف شده اند. مشکاتیان خدا بیامرز یک نمونه است. دو تا از خاله های بنده در پنجاه سالگی مردند و پنجاه سالگی نهایت عمر ایرانی است. هر چه بیشتر از آن عمر کند صدقه اش داده اند. در شصت سالگی گور خودم را می کنم و لازم به ذکر نیست که از احساسم حرف دیگری به میان بیاورم. احساسی که مشتی نوکیسه برایم کادو آورده اند.

احساسی که بعد از دیدن فیلم دیگری از ژانر وطنی "سینما-دهات" به آدم دست می دهد. احساس تهوع و بالا آوردن. احساس گوش کردن موعظه ی رادیو در تاکسی که حرف از "بلیت بهشت" می زند و دیدن قیافه ی احمقانه ی راننده که بلیت به دست با تنبان جنب و احلیلی که از شوق حور عین صد درجه در مقیاس ریشتر می لرزد، توی صف ایستاده و اسافلش را می خاراند. احساس کهکشان بی سکنه را دیدن. احساس دیدن وهن و مسخره به هر چه که اعتقاد توست به دین تو و آئین تو. احساس مصادره ی قلب تو و عشق تو و همه ی جوانیت، امیدهایت، آرزوهایت. مصادره ی یک یک نفس هایت. احساس دیدن آدم های نشئه که سرشان تا نزدیک زمین می آید و کیف و خماری ملکوت افیونی را با هیچ چیزی طاق نمی زنند. احساس دیدن ورطه، تاریکی، مغاک. اگر مرگ نبود به چه امیدی زندگی می کردیم؟

1 مهر 1388





نظر خوانندگان:















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من