بارش

در شیراز باران می آید و مردم به شکرانه پیغام می فرستند و امیدوارم این بار درست و حسابی شکر کنیم تا این باران هر آنچه آفت و مریضی در هواست با خودش ببرد بشوید از ناامیدی های من گرفته تا خشکسالی زمین، تا ناباروری ابر.

خدا به ابراهیم می گوید من تو را آفریده ام و می دانم چه جور چیزی هستی پس بیخود نگو من پیرمرد بچه چطور بسازم؟ اصلا مشکلت این جاست که فکر می کنی تو می سازی! ما فرزندی به تو عطا می کنیم.

حالا هر کس خیال می کند تا آخر خط را می داند که چیست با ادعای خدائی اش تنها می گذارم.

7 آبان 1388





نظر خوانندگان:















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)



هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من