نوروز

نوروز می آید با جای خالی رفیق عزیزم شهاب خان مباشری که فیلتریدندش.

نوروز می آید با جای خالی آدمهایی که اگر نه دست سازمان تنظیم مقررات کذا بلکه دست بی محبت روزگار چنان فیلترشان کرد که تا چند وقت دیگر از صفحه ی ذهن دوستان شان هم پاک می شوند. نوروز به هر ضرب و زوری که هست تا الان مانده و نفس نفس زنان از روزگار جمشید خودش را بالا کشیده، تپه ماهورها را رد کرده، به آقا معلم های آنچنانی که می خواستند جایش را با چیز دیگری عوض کنند بیلاخ های قطور حواله کرده، به دخترهای رسیده که سبزه گره زدن از یادشان رفته هنوز نوروز رسم دیرین دخترکان اصفهانی را یادآوری می کند که دو تا گردو می بردند پای منار جنبون می گذاشتند و می خواندند:

آهای منار برنجی
یه چیزی میگم نرنجی
من گردو و دسته می خوام
مرد کمر بسته می خوام

و هیهات از این تاریخ که لا حیاء فیها ابدا.

و نوروز می آید اگرچه دیگر توپ مرواری در کار نیست که از سر و کله اش بالا بروند شب چهارشنبه سوری. و نوروز می آید اگر چه دیگر سالهاست خبری از بانوی سفر کرده به شهر سایه ها نیست که حاجی فیروز به دنبالش به سرزمین زیرین رود و با چهره ی دود گرفته شب عید بیرون بیاید.

نوروز سالی یک روز است و همان وحشی گری و دروغ و کثافت و ریا همراه ما در کوچه پس کوچه های شیراز می دود. ما البته امیدواریم که بوی بهار نارنج، بوی نسترن، بوی یاس، صورت خوشگل بنفشه ها و اطلسی ها و گلهای جعفری و صفای باغ رو به رو و شیطان سرخ شیشه نشین و محبت - آخ این یکی اگر باشد کیف مان کوک خواهد بود - و معرفت اگر شده به قاعده ی یک ارزن چینه دانمان را پر بکند و از شر وهم این دغلکاری ها راحت بشویم.

ما امیدواریم این نکبتی که سر تا پایمان را گرفته، از خودمان، از طبیعت خودمان، از آدم بودن و هنرپیشگی ما را جدا کرده و به همه هیکل مان - به قول شیرازی ها - ترشا (ترشح) کرده گورش را گم بکند و پاک روفته شود و برود پی کارش.

چه آرزوی دیگری برای نوروز می شود داشت؟

27 اسفند 1388





نظر خوانندگان:


آرزو ㋡  [www|@ ] :   (پنجشنبه، 27 اسفند 1388، ساعت 23:43)

سلام مجدد
قضیه توپ مروار و بانوی سفر کرده به سرزمین سایه ها چیه؟!! بیست و خورده ای سال از عمرمون میگذره هنوز چیزی در این باره نشنیده بودیم... جل الخالق...


دیوان بلخ  [www|@ ] :   (جمعه، 28 اسفند 1388، ساعت 16:07)

رسم بود تا قبل از دوره ی رضا شاه که شب چهارشنبه سوری دخترهای دم بخت یا بیوه زن ها و ترشیده ها یا زنهایی که بچه گیررشان نمی آمد برای بخت گشایی می رفتند سراغ توپ مرواری. از سر و کله اش بالا می رفتند و دخیل می بستند و سوار لوله اش می شدند و انگاری که توپ هم قربانش بروم دست رد به سینه ی کسی نمی زد (این ها را فهرست وار از مقدمه ی توپ مرواری هدایت عرض کردم).

و اما قصه ی حاجی فیروز را باید دنبالش بگردید و اگر پیدا نشد برای تان خواهم نوشت.

















لطفاً آن‌چه را که در تصویر پایین می‌بینید وارد کنید.
(کد امنیتی برای جلوگیری از اسپم)




هرگونه نقل قول از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر آدرس وبلاگ مجاز است. نقل کامل يک مطلب تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است.
خزه مسئوليتی در قبال مطالب اين وبلاگ ندارد.


داستان های من