داستان های من




ارثیه ی ما - قسمت اول


این چیزی که امروز می خواهیم تعریف کنیم قرار نیست شبیه هیچ چیز دیگری باشد و قرار هم نیست که شبیه چیزی نباشد. راستش وقتی زندگی آدمیزاد شبیه هیچ جانوری نیست کارهایش به هیچ جانور دیگری شباهت ندارد و آن وقت بدتر از همه ی این ها این که بین آدم ها کسانی هستند که زندگی شان هم به آدمیزاد شباهت ندارد آن وقت داستان هایی که آن ها تعریف می کنند هم هیچ شبیه به داستان های آدم های درست و حسابی نیست..

باور کنید اصلا نمی دانم قرار است چه خاکی بر سر این آدم بریزم. حتی اسم هم ندارد. یک اسم لازم داریم که چیزی به ش نچسبیده باشد. رحیم اسم خوبی است. رحیم کچل است. سبیلش زرد است و چشم های ریزی دارد و این ها مانع عشق و علاقه اش به زن ها نیستند. پس زن دارد. رفیقه هم دارد. نه زیاد. یکی دو تا. یکی شان منشی شرکتی است که رحیم آن جا کار می کند.

. رحیم ذاتا آدم تنبل خوش شانسی است.

پس داستان ما این طور شروع می شود که رحیم و منشی شرکتشان با هم در خانه ی مینا روی تخت افتاده اند. مینا شوهری دارد به اسم فرخ. آدم های زیادی هستند که پول شان را توی بانک نمی گذارند. شوهر زن، فرخ همچین تحفه ای است و شغل شریفی دارد که به کسی نمی گوید.

فرخ و مینا درست یازده سال پیش زیر درخت گردوی باغ بابای فرخ به هم چسبیده و همدیگر را پسندیدند. طهماسب بابای فرخ که موهای سیخ سیخ و قد کوتاهی داشت ابدارچی اداره ی ثبت بود و توانسته بود با اندکی تلاش یک خانه در پوزه ی سنقری بخرد. مراسم عروسی در حیاط خانه ی سنقری برگذار شد و فرخ و مینا دست در دست هم به حجله رفتند. حجله پر از بادکنک هایی بود که بوی تف شهریار برادر فرخ را می دادند. شهریار بعدها به خاطر باد کردن و فوت کردن بیش از حد قلبش بزرگ شد و این امکان را یافت که همه را دوست بدارد اما سکته کرده و مرد. توی حجله یک تخت دو نفره بود و مینا نفهمید اگر قرار است آن ها روی هم بخوابند چرا تخت دو نفره آن جا گذاشته اند. عکاس باشی قلچ و قلچ عکس می گرفت و مینا در یک لحظه از فرصت استفاده کرد و فرخ را بوسید. عکاس باشی رفت بیرون و مینا عین آدم های عقده ای تا خود صبح پیچ می خورد و باز می شد. - بیا بیرون! حقیقت امر این بود که مینا آن شب چنان اسهالی گرفته بود که بعد از رفتن عکاس بی هیچ مقاومتی لخت شد و به مستراح رفت. باز به مستراح رفت. و این قدر به مستراح رفت که همه ی تصورات رومانتیک تازه داماد را که معمولا چند ماه طول می کشد تا از سرش بپرند یک شبه توی مستراح خالی کرد و وقتی ساعت پنج عصر، درست ساعت پنج عصر سیفون را کشید و فرخ را از خواب بیدار کرد تا سوسکی را بکشد که روی دسته ی سیفون نشسته بود، فرخ آهی کشید و به بدن زنش خیره شد. روان شناسان بزرگ معتقدند که فرخ هر چه نگاه کرد چیزی را که از توی لباس عروسی پیش خودش فکر می کرد پیدا نکرد. اما وقتی به دنبال سیگارش می گشت ناگهان فهمید که قرار است مابقی عمرش را با این زن زیر یک سقف بگذراند و بعد که دریافت مینا به شب عروسی شان خیانت کرده است تصمیم گرفت در اداره شان دزدی کند تا خانه ی بزرگی بخرد و برای انتقام گرفتن از مینا ابنه ای بشود و بریند به مابقی شب های رومانتیک تازه عروس که معمولا چند ماه طول می کشد تا از سرش بپرند. بنا بر این نگاه دیگری به سر تا پای او انداخت. او را روی پاهای خودش نشاند و سعی کرد که تا می تواند ذهنش را از تصمیمی که گرفته بود منحرف کند. دست به زیر موهای مینا برد و مینا در گرگ و میش صبح درست مثل یک الهه ی مصر باستان به رنگ مس درآمده بود. پستان هایش از عسل کوهستان پر بود و لب هایش زیر نور ماه چهارده به سرخی خون می درخشیدند. فرخ دستش را از لا به لای موهای مینا در آورد و چشم هایش را بست و ناخودآگاه گفت وایستا! اما مینا به سرعت و چالاکی مخصوصی پریده و به داخل مستراح جسته بود و برای مزید استفاده ی قارئین محترم و شوهر تازه دامادش در مستراح را هم باز گذاشته بود. فرخ به بخت خودش به بابای خودش به هر چه درخت گردو بود لعنت فرستاد. کار مینا که تمام شد مثل یک ببر خودش را روی او انداخت و با عملیات مخصوصی او را روی تخت پرتاب کرد و همان طور که در مستراح باز بود مثل گربه نره هن و هنش شروع شد. در یک وضعیت عجیب در حالی که در مستراح باز مانده بود به سنگ مبال نگاه می کرد و خودش را محکم تر به مینا می کوبید. همان شب بود که متکای محبوب آقا طهماسب بابای فرخ زیر ضرب لنگ و پاچه ی آن دو جانور مخوف ترکید و افتضاحی به بار آمد که آن سرش ناپیدا بود و فرخ دیگر هیچ وقت اجازه ی وارد شدن به خانه ی پدری را از بابا نگرفت.

سرنوشت چیزی نیست که من و شما قرار باشد تعیینش کنیم. چند سال بعد وقتی فهمید مینا با کارمند بانک صادرات شعبه ی سنقری روی هم ریخته است حساب هایش را در آن جا بست و هر چه پول داشت زیر تشکی قایم کرد که الآن رحیم رویش افتاده بود و موهای سینه اش را می خاراند. رحیم مدت ها بود که از شر عذاب وجدان ناشی از خیانت به زنش راحت شده بود. و این هنوز چند ماه قبل از آن بود که مینا جلوی در و همسایه به او بگوید مردکه ی جاکش. مینا چیزی را که در فرخ ندیده بود در خیلی های دیگر جستجو کرده بود اما همه ی آن ها در صفت زشت کودک صفتی مهوع مردانه با فرخ مشترک بودند. آنها نمی فهمیدند که گاهی لذت هر چه کثیف تر باشد موجد حال بیشتری است. تفکرات قدیمی هنوز حکمفرمایی می کردند. از همه ی این ها بدتر این بود که وقتی کارشان تمام می شد دل شان می کشید که از بچگی های شان داستان تعریف کنند. هرکدام شان مرض و عشق چیز بخصوصی داشت. مثلا همین رحیم تعریف می کرد که در بچگی عاشق خانه های شیروانی بوده است و هرچند رحیم خودش شعورش به همچو لحن و ادبیاتی نمی رسید ما مجبوریم برای این که تسلط خودمان را نشان بدهیم این جوری قضیه را تعریف بکنیم: