داستان های من




خروج


هوا سرد است. مثل همان روزهای نکبتی که قرار است بهار از راه برسد اما هیچ یقینی وجود ندارد که آدم تا قبل از رسیدن بهار ریغ رحمت را سر نکشد. درست مثل همان روزهایی که حتی فال فروش در حافظیه هم می داند این سرما هم مانند بقیه چیزهای روزگار می آید و می رود، ما هر شب سرد تر از شب پیش می شود. صحبت از مردی شد که دم در حافظیه فال می فروشد. مردی که مثل همه ی فال گیرهای دیگر در هر جای دنیا تا وقتی پولی در کار نیست کاره ای نیست اما همین که سر کیسه را شل بکنی رابط بین شما و اسرار لسان الغیب می شود. از بدبختی و فلاکت این کاره شده تقصیر خودش بوده یا کس دیگری توفیری در کار ما نمی کند. حاشیه رفتن طولانی شد اما حکایتی که قرار است این آدم برای ما تعریف کند ارزشش را دارد که چند سطر کاغذ را حرامش کنیم. چیزی است که او یک بار و فقط یک بار دیده و برای هیچ کس دیگری غیر از من نقل نکرده است. یک شب سرد دی ماه که سوز و سرما از در و دیوار می بارید، همان روزی که شیراز و تهران مسابقه ی فوتبال داشتند مردی که عبای شتری نازک کاشی پوشیده بود پیدایش شد.

***

همه چیز به طرز مسخره ای اتفاق افتاد. هوا داشت تاریک می شد یا شاید هم تاریک شده بود. توریست ها تازه از حافظیه رفته بودند. این قدر سرد بود که سگ هم به صرافت نمی افتاد بعد از آن خارجی ها تنهایی یا با کس و کارش بیاید حافظیه و فاتحه یی بخواند. درختان یخ زده بودند. آسمان روی سر زمین سنگینی می کرد. کاج کچل بد پوز اخمو توی خودش فرورفته بود و فحش نثار زمین و زمان می کرد. چنار لخت و عور بغل دستی اش از حال رفته بود خودش را به تاریکی و سرما یله داده بود و این طور به نظر می رسید که دارد لذت می برد. اما کاج مثل عنتری که لوطی اش را نشناسد پشت هم لگد می انداخت و به هیچ صراطی مستقیم نبود. لوطی هم شلاقش را بر گرده ی او فرود می آورد. مطمئن بودم که با کلاهی که داشتم از آن کاج دیلاق کچل بیشتر سردم نبود اما تمام مظاهر لذت های دنیا در آن لحظه پیش چشمم عبارت بود از یک پیت حلبی که تویش آتش روشن کرده باشند. همین طور که خودم را خوشبخت تر از آن کاج مفلوک بدبخت حس می کردم و به این وسیله یک جور خوشی چندش آور به من دست داده بود چیزی را که باید می دیدم دیدم. مردی که یک قبای دراز پوشیده بود و سرش را توی تاریکی و سرما پایین انداخته بود، به طرف من می آمد. مرد همان طور که می آمد سایه اش را هم به دنبال خودش می کشید. سایه ای که معلوم نبود چه نور سرد خفت باری آن را تولید کرده بود. توی آن نور که از پشت سر مرد می تابید و لاجرم چهره اش را تاریک نشان می داد نخ نخ تار و پود لباسی که بر تن کرده بود هویدا بود. تن پوش مرد یک لا عبا بود که آن نور سرد بافتش را نمایان می کرد. نوری که آن قدر کمرنگ و بی خاصیت و در عین حال سنگین و سرد بود که نمی شد به راحتی تشخیصش داد. مرد سنگین و سلانه راه می رفت و همان طور که قدم بر می داشت نور سرد پشت سرش روی در و دیوار می افتاد. نور سرد که به درخت های کنار خیابان می رسید ، همان درخت هایی که از سرما در خودشان فرو رفته و مرده بودند، به نظر می آمد که با این نور زنده می شدند و می مردند و در یک حرکت مواج با آن نور محو شرکت می کردند حرکت مواجی که حالا از باغ ملی در 30 قدمی من شروع می شد و تا پشت سر مرد ادامه پیدا می کرد. من همان طور که به آمدن مرد نگاه می کردم در پشت سرم متوجه حرکت سایه ای شدم و قلبم ایستاد. . احساس می کردم که چشمانم کاسه ی سرم را خواهند ترکاند و از آن جا بیرون خواهند جهید. نه به خاطر آن ابلهی که توی این سرما از خانقاه یا هر جهنم دیگری با آن هیبت توی سرما آمده بود این طرف ها و نه به خاطر آن حرکت سایه وار که من با آن چشم های ناسور سنده سلامی ام به سختی دیدمش. همه ی این ها بود و هیچ کدام از این ها نبود. احساس مرگباری بود که به من فهماند همه ی این لحظه های سپری شده را تنهایی بلعیده ام. خیابان خلوت از مردم و ماشین بود و سکوت چسبناک از آسفالت یخ زده ی خیابان کم کم خودش را بالا می کشید و از پاهای من به مغز استخوانم نفوذ می کرد. نا خودآگاه نگاهی به باجه ی بلیط فروشی انداختم. چراغش روشن بود و سایه ی سر مردی کف پیاده رو افتاده بود. گاه آن سایه تکانی می خورد. یک لحظه به سرم زد که بروم پیش بلیط فروش و قید این یک نفری که اصلا معلوم نبود مشتری باشد را هم بزنم. چای می خوردم، سیگاری می کشیدیم، گپی می زدیم و روانه می شدم به خانه. با آن حال و روزی که داشتم بعید می دانستم بتوانم یکی دو ساعت دیگر دم در تاب بیاورم. یا اگر هم می آوردم بی گمان از ترس قالب تهی می کردم. راه افتادم طرف باجه. آن جا هم گرم بود و هم امن. اصلا به ش می سپردم که این بابا را راه ندهد. هر قدمی که بر می داشتم پاهایم سنگین و سنگین تر می شدند. به باجه که رسیدم با ذوقی باورنکردنی داد زدم:حسن آقا! اما کسی توی باجه نبود. کله کشیدم توی اتاقک اما هیچ کس نبود. نگاهی انداختم به زمین و آن جا بود که حس کردم مایع گرم چندش آوری توی شلوارم جاری شده است.مثل خایه ی حلاج ها می لرزیدم. سایه ی سر بلیط فروش هنوز روی پیاده رو بود دوباره نگاه کردم به باجه، به سایه.

-          سلام.

و صدای خفه ی دورگه مثل شلاق به گونه ام خورد. رو که برگرداندم. از ته سینه داد زدم: یا غریب الغربا.. . اما فریادم در دهان یخ زد. نور سرد تمام خیابان را گرفته بود و من خودم را چناری می دیدم که توی آن روشنایی محو تاب می خورم. و دو یابوی تب لازمی را می دیدم که کنده ی درخت های قطع شده به پشت شان بسته بود و خیره به خیابان نگاه می کردند و یک لوطی با شلاق به گرده شان می نواخت. نمی توانستم نفس بکشم. نور سرد کاری به سرم آورده بود که نفسم بند آمده بود و با دهان باز تقلا می کردم. بی اختیار از ته گلو با آخرین نیرویم داد زدم: الله اکبر. نفسم را که بیرون دادم با چشم های بازمانده ی وغ زده خیابان تاریک را دیدم که هیچ نور سردی نداشت. درختان همان طور مرده و بی حرکت ایستاده بودند. و من سر جای ام پهلوی باجه می لرزیدم.اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که سه بار صلوات فرستادم و به اطراف فوت کردم. عرق سرد پیشانی ام را با آستینم پاک کردم. قلبم گرومب گرومب می زد. با خودم زمزمه کردم: الا بالذکر الله تطمئن القلوب. نگاهی به پیاده رو کردم نه سایه ای بود و نه نوری و پنجره ی باجه ی بلیط فروشی هم بسته بود. کیسه ای که در دست داشتم را توی مشتم فشردم. خیالم راحت شده بود که آدم تارک الصلوه بد بختی مثل من که با کفار هیچ فرقی نمی کند باید هم این توهمات صوری را به چشم ببیند و عبرت بگیرد. ترس رفته بود و جایش را به سرما داده بود. پاهایم توی جوراب پاره و کفش نیم داری که داشتم نا غافل به چاله ای پر از آب فرو رفته بود و سرانگشت هایم کرخت شده بودند. حس می کردم که اگر کوچکترین بادی بوزد در جا یخ می بندم. نفسی چاق کردم و برگشتم تا برای آخر نگاهی به حافظیه بندازم. یک لحظه دودل شدم که نگاه کنم یا نه. سرم را بالا آوردم که حس کردم چیزی دارد خرخره ام را می فشارد. دهنم باز مانده بود و نفسم بند آمد. و آن نور سرد مهیب که به نظر می رسید بازتاب مهتاب از صورت آدم مرده ای باشد به دورم حلقه زد. درمانده به درخت ها ی حافظیه نگاه کردم و بعد به پایین. مرد آن جا بود. درست در آستانه ی در. با همان عبای نازک بر دوش و نوری که همین طور بر در و دیوار موج می خورد و ایستادنی در کارش نبود. انگار تاریکی پشت سرم دهان باز کرده بود که مرا و هر چه دور و برم بود را ببلعد. آن مرد خوفناک بود اما یک جور جاذبه ی وصف ناپذیر اطراف خودش داشت. می ترسیدم به عقب سرم نگاه کنم. یک قدم رفتم جلو. مرد داشت دست هایش را به هم می مالید و بعد یکی از آن ها را توی دهانش کرد تا گرمش کند. رفتم جلوتر. کیسه از دستم افتاد. زدم زیر گریه. مرد دستش را از دهانش بیرون آورد و به من نگاه کرد. طوری نگاه کرد که انگار سال هاست کینه ی نابخشودنی نسبت به من توی دلش دارد.اما هیبت و شمایل اش مرا یاد حکایتی انداخت. یاد بابام افتادم که شب ها از روی یک مثنوی چاپ سنگی پاره پوره که چند برگ از اول و چند تا هم از آخر نداشت ابیاتی برای مان می خواند- وقتی هم که مرد غیر از همان مثنوی هیچ نداشت که آن را هم سر زمستان به دو من جو صیفی فروختیم به شاگردش و فحش چاروادار آقا را تا آخر عمر به گور پدرمان خریدیم- حکایتی بود که بایزید دور شیخ شرنده ای طواف می کرد تا حج به جا آورده باشد. همیشه این حکایت توی ذهن من بود و همیشه یک جور آن شیخ یک لاقبای کفرگو را پیش خودم مجسم می کردم. بی اختیار زانو زدم:

- آقا من شما رو نمی شناسم. یک غلطی کردم فکر بد راجع به شما کردم. عفو کن. درویشی کرامت داری. غلط کردم. ببخش. کرم از بزرگونه.

سر که بالا کردم. اشک پرده ای شده بود جلو چشم هایم. با آستینم چشمم را پاک کردم. مرد انگار که چند قدم واپس رفته بود. به سرم زد بروم دستش را ببوسم. با خودم گفتم که از دل من خبردارد و ادا و اصول هم فایده ای ندارد. راستی هم می خواستم عذر بخواهم. فمن یعمل مثقال ذره شره یره. فکر گند خودم این مصیبت را درست کرده بود. بلند شدم. پشت سر مرد نور محو می تابید و صدایی مثل صدای نفس کشیدن یا کشیده شدن جارو روی زمین شنیده می شد. صدا بلندترو بلندتر شد انگار که کنده ای چیزی را به سختی روی زمین می کشیدند. یک قدم دیگر جلو رفتم. جایی رسیدم که اگر خم می شدم سرم به دستش می گرفت. طولی نکشید که صدای ناله ای از پشت سرم بلند شد و بعد صدای به هم خوردن دو لنگه ی در آمد. قفل شد. در بسته شد و قفل شد. دنیا با همه ی سیاهی و ادبارش نمی توانست آن قدر زشت و متفرعن جلوه کند. کلیتی که پیش روی من من بود دیگر دهان باز نکرده بود تا مرا ببلعد، این من بودم که برای سیاهی، تاریکی، ترس، مرد عبا به دوش، بدبختی، بی پولی و افلاس خودم دهان باز کرده بودم تا کفلمه شان کنم. به دور و اطرافم نگاهی انداختم. نرده های دور حافظیه که تا قبل از آن موجوداتی پست و بی مصرف بودند و برای جلوگیری از ورود ساخته شده بودند چیز دیگری را فریاد می کردند. من به مرد عبا به دوش خیره شدم . به هیچ عنوان قدرت تصمیم گیری نداشتم. دست و پاهایم منجمد شده بودند. یک آن یاد فکرهای مزخرفی افتادم که راجع به درویش کرده بودم. خم شدم و دستش را بوسیدم. می بوسیدم و گریه می کردم. دستش از اشک های من سردتر بود.همین طور که اشک می ریختم حس می کردم که گناهانم مثل برگ درختان در تندباد پاییزی دارند می تکند و می ریزند. بایزید را می دیدم که دارد گرد شیخ شرنده طواف می کند و سکه های نقره را توی دامنش می ریزد.سر که بالا می کردم یابو های تب لازمی را می دیدم که مثنوی پاره پوره ی بابام را دندان می زدند و بعد مثل باد صرصر با کنده هایی که به پشت شان بسته بودند از من دور می شدند. لوطی با شلاقش در دست قاه قاه می خندید و داد می زد: نبود؟ دیگه نبود؟

به خودم که آمدم دست پهن و چروکیده ای را دیدم. اشک و آه و آب دهان و دماغ من قاطی شده بود و مثل سیل دست درویش را شستشو می داد. نفسی تازه کردم. گریه ام قطع شده بود. فقط دست درویش را به صورتم می مالیدم. دوباره و دوباره نفس عمیق کشیدم. که دوباره آن صدای دورگه ی زمخت ولی این بار با لحنی که حاکی از دلسوزی بود بلند شد:

-          سردته؟

-          غلط کردم آقا.

-          پرسیدم سردته؟

-          به جدت که گه خوردم.

-          مردکه ی نره خر جوزعلی مگه کری؟ میگم سردته؟

-          بله فدات شم.

دستش را از میان دست هایم بیرون کشید با دامن عبایش پاک کرد. دماغش را بالا کشید و گفت:

-          هیچ کس این دور و بر ها نیست. بیا. این پول رو بگیر برو از باغ ملی یک قوطی مشروب بخر بیار. برو ببینم چکاره ای...

خشکم زده بود. با وجود این که به گوش هایم شک کرده بودم اما زهره ی این که دوباره بپرسم را نداشتم. به من چه؟ درویشی آمده بود و پولی به من داده بود و نجسی می خواست. کسی هم که نبود. فی المثل هم که بود کسی به حرف این یک لاقبایی که ای کاش کور شده بودم و جلوش اشک نمی ریختم گوش نمی داد. مثل ننه مرده ها گردنم را کج کردم و نالیدم:

-          در قفله.

-          از در پشتی برو جلدی برگرد. من همین جام تا تو برگردی آتیش روشن می کنم.

نور علی نور شد. از یک طرف به دلم افتاده بود که می توانم از در پشتی با پول فرار کنم و این را بگذارم پای این که در این چند دقیقه مرا چند سال پیرترکرده، از طرف دیگر می ترسیدم اصلا به این قضیه فکر بکنم مبادا که این دفعه هم فکرم را بخواند و دوباره روز از نو روزی از نو..

دیگر حتی نگاهش هم نکردم. تعظیم نصف و نیمه ای عرض کردم و به شتاب دویدم طرف آخر نارنجستان. دیگر از تاریکی وهمی نداشتم. به درک. بالاتر از سیاهی که رنگی نبود. دیگر حتی به آن نور سرد وقیحی که حالا همه چیز را پوچ و میان تهی و سرد جلوه می داد هم کاری نداشتم. به خودم می گفتم که این ها نور لامپ مهتابی یا نئون است و خودم را امید می دادم که فرج نزدیک است و عن قریب از شر این آدم خلاص خواهم شد و پول هایش را خواهم خورد و به ریش درازش تیز خواهم فرستاد. به در که رسیدم با تمام قوت هل دادم. نشد. یک بار دیگر. باز هم نشد. پشت سرم را نگاه کردم. نور سر جایش بود و این نشان می داد که درویش از سر جایش جنب نخورده است. با لگد به در زدم.

-          قفله.

خودم را برای هر پیشامدی آماده کرده بودم. برای همین دیگر با شنیدن صدایی که از توی تاریکی و سمت راست در می آمد سکته نکردم. فقط حس می کردم که ضربان قلبم تند تر و تند تر می شود. همه چیز به طرز مسخره ای شروع شده بود و من آمادگی داشتم همه چیز را به طرز مسخره ای به پایان برسانم.

-          قفله عمو! پولت رو بده به من. من ساقی ام. این جا حشیش می کشیدم که خوابم برد. چشم که باز کردم دیدم درها را بسته اند.

-          پول مال من نیست.

-          چی می خوای؟

پول را از من گرفت و یک قوطی را گذاشت کف دستم.

-          بقیه اش؟

جوابی نیامد. با خودم گفتم که دوباره نشئگی یارو را از حال به حال برده است. راهم را کشیدم و رفتم. از نارنجستان که بیرون جستم. به جای آن نور سرد محو نور آتشی را دیدم که درویش افروخته بود. گرم بود و دلداری می داد. و سایه ی کله ی درویش روی دیوار های اطراف افتاده بود و گاه گاهی تکان می خورد.

گرمای آتش نحسی وجود مرد را از یادم برده بود. احساس امنیت می کردم و توی نور آتش صورت مرد را سعی می کردم که تشخیص بدهم. شباهت زیادی داشت به جوانی های خودم اما با سه قبضه ریش که اگر سگ می خورد قاتمه می رید. حتی کم کم ازش خوشم می آمد. درویشی بود مثل درویش های دیگر با این فرق که عرقش را به جای توی خانقاه توی حافظیه می خورد و حتما نمازش را به جای توی حافظیه داخل خانقاه می خواند. هر چه بود ظاهر و باطن همین بود. هرچند که وسط جای به آن مقدسی داشت نجسی می خورد.

-          بخور!

-          فدات بشم. من را معاف کن. عیال دارم. آبرو دارم.

-          سردته؟

-          چشم می خورم. چشمم کور می خورم. به سلامتی.

مگر می شد نخورد؟ چشم هایش شده بود دو کاسه خون. با ترتیبی که وقایع چفت و جور شده بود خاطر جمع شده بودم که اگر درویش می گوید کسی آن طرف ها نیست، درست می گوید. کرامت که ربطی به شراب و شاهد و ساغر ندارد. موسی به دین خود عیسی به دین خود. وانگهی کور که نبودم. اگر تا حالا کسی نبود که مرا از دست این بابا نجات بدهد حالا دیگر گه می خورد بعد از عمری که می خواستم لبی تر کنم خرمگس معرکه بشود.

-          سلامتی.

-          سلامتی.

یادم نیست چقدر گذشت تا این که دیگر نه گذشته ای به خاطرم می آمد نه واهمه ای از آینده داشتم. دل و روده ام در هم پیچیده بود. دنیا دور سرم می چرخید. دور و اطراف را همان جور که سرم به دوار دچار شده بود نگاه کردم. درویش غیبش زده بود. به آتش نگاه کردم. و دست هایم را که تا حالا دور پاهایم قلاب کرده بودم کنار آتش گرفتم تا حرارت را بیشتر بمکم. جذبه ای داشت که نمی توانستم رهایش کنم. آتش بود که مرا از تاریکی و ترس و آن نور مسخره ی سرد وا رهانیده بود. کم کم جلز و ولز چوب هایی که می سوختند، بوی دود و شراره هایی که یک آن می آمدند و ناپدید می شدند جلو چشمم جان گرفت. احساس مقدسی به من دست داده بود که حاضر نبودم با چیزی عوضش کنم. خودم را می دیدم که چیزی به دندان دارم و مثل برق دارم زمان را سیر می کنم. و دوباره یک آن برمی گشتم دست هایم را بهم می مالیدم و به آتش خیره می شدم. درست مثل گبر هایی که روزگاری کنار آتش تار می زدند و آن آتش در یک محفظه ای که میله های آهنی داشته می سوخته بی خبر از این که چرا می سوزد. حالی به حالی شده بودم. هوس داشتم همان جا کنار آتش بخوابم اما چشم هایم را که برهم می گذاشتم سرم گیج می رفت و دلم به هم می خورد. به خود که آمدم درویش را دیدم که بالای سرم ایستاده بود.

-          بلند شو مرد.

بعد راه افتاد و رسید به جایی که قبلا آن جا نشسته بود. نشست. دست کرد توی جیبش و مشتی مسکوک و برات و کاغذ درآورد ریخت توی آتش. آتش گر می گرفت انگار که نفت یا بنزین رویش ریخته باشند. آن قدر پول و کاغذ توی آتش ریخت تا این که کاملا ته جیبش را هم تکاند و آخرین پاپاسی اش را سوزاند. دیگر حالش را نداشتم که به دیوانه بازی های این آدم اصلا فکر بکنم. خوابم می آمد. خسته بودم. در همین اثنی که داشتم سوختن پول های درویش را تماشا می کردم چشمم خورد به برگ نیم سوخته ای از فال حافظ برگ برگی که می فروختم. درست افتاده بود پیش پای خودم.چشم هایم سیاهی رفت. تمامی شعر سوخته بود و فقط شمایل مینیاتوری که وسط صفحه بود باقی مانده بود. چشم هایم را گرد کردم و به دور و برم خیره شدم. کیسه ام در گوشه ای افتاده بود. و فال حافظ هایم همه ریز ریز شده و سوخته با نسیم کوچکی در اطرافم به پرواز در آمده بودند.

-          آن هایی که من سوزاندمشان وظیفه ام بود. بلند شو بیا.

-          بر گور پدر وظیفه. زندگیم سوخت. ای خدا فالم...

دودستی به سرم کوبیدم. ریزه ریزه های فال حافظم را می دیدم که توی آتش عین لاله عباسی های توی کوزه قلیان بالا و پایین می رفتند و می رقصیدند. دستم را به درویش دادم. لاله عباسی های توی قلیان بالا و پایین می رفتند و می رقصیدند. کنده ی کاجی را می دیدم که با نور آتش به لوطی شلاق به دست می خندید. دست درویش در دستم بود.

-          برقص!

می رقصیدم. دو دستم در دست های درویش بود و دنیا دور سرم تاب می خورد. دور هم می چرخیدیم. چرخیدیم و چرخیدیم تا رسیدیم پای دو تا درخت بلند. که دور سرمان می چرخیدند. ستاره ها می چرخیدند. آسمان می چرخید و من یک لحظه دست هایم از دست های درویش جدا شد. انگار که در مایع غلیظی غوطه ور باشم. همه جا را تار می دیدم و انتظار نداشتم که به این زودی زمین بخورم.برای آخرین بار خودم را دیدم که پای دو تا درخت بلند ایستاده ام و دارم جایی را نگاه می کنم. کسی را نگاه می کنم که انگار از من مسن تر است و دارد توی یک مایع غلیظ سنگین فرو می رود. آن آدم توی آن مه دود غلیظ به درک رفت و من ماندم. تنها و سپیده ی صبح بر دمیده بود در آسمان شیراز.

 

 

فردا صبح، یعنی فردا صبح همان شبی که این ها را برای من تعریف کرد. حسن آقای بلیط فروش جسدش را دیده بود که با صورت دود خورده و مغز پریشان روی پله های یخ زده ی حافظیه افتاده بوده است. حسن آقا به چشم های خودش دیده بوده که جای دو تا از درخت های کاج و چنار اطراف مقبره یک درخت سرو تناور سبز شده است.



-------------------------------
به این داستان می توانید لینک بدهید. باز انتشار آن ممنوع است.